ادامه مطلب✨🎀

اوفلیا و آلیستر در چشمان هم خیره شدند! اوفلیا وقتی خواست چیزی بگوید آلیستر هیسی کرد و گفت: بزار فقط همینجوری بمونیم! آلیستر کم کم فاصله ی خودش با اوفلیا را کم کرد؛ لب هایشان هم فاصله ی کمی داشتند اما آلیستر ناگهان به خود نهیبی زد و سرفه ای کرد و عقب کشید!

او که سرخ شده بود تته پته کنان گفت: ب.... ببخشید!

اوفلیا سریعا به سمت آلیستر رفت و او را بغل کرد و گفت: من مثل بعضی از فیت* های تو داستانا که بوسه های کشنده دارن نیستم، فکر کردم بعد از خانواده ام تو تنها کسی هستی که باورم

آلیستر نگذاشت حرفش تمام شود و لب های اوفلیا را بوسید! 

درست است، او برای آلیستر سمی نبود، تنها چیزی که از اوفلیا به درونش پخش میشد عشقش بود!!

صبح شده بود و آفتاب از خواب برخاسته بود. اوفلیا مثل همیشه در باغ قدم میزد و به رز های سیاه مینگریست. همانطور که اوفلیا مشغول دیدن گل و گیاهان بود کسی صدایش کرد. این صدای کسی بود که اول یک خطر اما حالا شاید همدرد او بود! کسی که برخلاف بقیه ی مردم از او دوری نمیکرد! اوفلیا پیش خودش سوال کرد که اگر سرم را هم نداشته باشد باز هم اینگونه... باز هم اینگونه..... نه اصلا چرا اینگونه یک شبه عاشق یک نفر شده بود! این یک اشتباه بود! آلیستر و عشق اوفلیا نسبت به آلیستر اشتباه بود! باید او را رها میکرد، چون تا ابد محکوم به تنهایی و حبس در این عمارت نفرین شده بود!

همانطور که اوفلیا در این افکار غرق شده بود ناگهان متوجه شد که آلیستر جلوی او ایستاده است و دست تکان میدهد.اوفلیا به خود آمد و گفت: بله؟! 

: میخواستم بهتون بگم که من دیگه میرم. جاده ها تا الان باز شدن حتما.

: باشه! بسلامت! 

اوفلیا بخاطر اتفاقی که دیشب افتاد از نگاه کردن به آلیستر طفره رفت و پشتش را به او کرد و دوباره خود را مشغول بررسی باغ کرد!

آلیستر هم گفت: خداحافظ شاهزاده خانوم! و از عمارت خارج شد!

اوفلیا از همان لحظه فهمید که دیگر برای جبران اشتباه دیر شده است؛ رفتن آلیستر  قلب او را به درد آورد چون او دلتنگش شد و آرزوی دیدار دوباره ی او را داشت!

*فیت ها گروهی از موجودات جاودانه با قدرت های ویژه هستند.

 

🖊پارت بعدی=حمایت📚