(۲۴ تا ۲۹ ) 

#روانشناس‌جذاب‌من
#پارت24

داشتم پس میفتادم لامصب با این هیکلش عضله های دستش رو مخم
تردمیل میرفت..شب خیلی خوبی بود مخصوصا این که کلی سربه سر مانی گذاشتم و حرصش و درآوردم آقا مثلا با من قهر کرده بود...


یه ماه از شب مهمونی میگذشت و من روزام عین روزای دیگه تکرار میشد...صبح سرکار..بعدازظهر لش و خسته تو خونه..شب خواب و دوباره روز از نو....یه شب تو خونه تنها بودم یسنا با مانی و برادرشوهرش رفته بودن دور دور...هرچی به من اسرار کرد نرفتم..انقدر خسته بودم که حوصله هیچی و نداشتم...مخصوصا رفتارای اخیر حسینی (مدیر یکتا) اصلا یه جوری شده..جوری به آدم زل میزنه و لحن حرف زدناش ..حس بدی رو بهم منتقل میکنه..اصن خستگی رو به تنم میزاره..نگاهی به لاک های مشکی رو ناخنام میکنم...خیلی قشنگ شدن همینجور که مشغول دید زدن بودم
با صدای تق از جا پریدم..فکر کنم یسنا باشه دوباره اینجوری در و باز کرد..هرچی منتظر شدم نیومد..آب دهنم و قورت دادم و باقدم های آهسته به سمت در رفتم هیچکسی نبود...دوباره صدای تق از پشت سرم اومد برگشتم و هیچکس نبود..داشتم سکته میکردم..صدای ناله میومد..داشتم دیوونه میشدم..صدا داشت نزدیک تر میشد انگار از اتاقم صدا میومد..آروم آروم به سمت اتاقم رفتم ..در نیمه باز بود..با دستم درو فشار دادم و در باز شد....با دیدن دختر خونی روبروم جیغغغغغغغغغغغغ زدم و پریدم..نفس نفس میزدم..از سرو صورتم عرق میریخت..دستی به صورتم کشیدم و از رو کاناپه پریدم پایین..فقط یه خواب بود یکتا..فقط یه خواب!!به ساعت نگاه کردم ده و نیم بود پس چرا یسنا هنوز نیومده؟به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچالو باز کردم..شیشه آب و گذاشتم لب دهنم و قلوپ قلوپ آب میخوردم..با صدای تق در...

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت25

جیغ کشیدم و شیشه از دستم افتاد...مانی با تمام سرعت پرید تو آشپزخونه 

 

با نگرانی گفت:چیشد؟

 

یسنا و هم با رنگ و روی پریده اومد تو آشپزخونه 

گفت:یکتا خوبی؟

 

همینجور که نفس نفس میزدم سرمو تکون دادم و همونجا رو شیشه ها نشستم رو زمین...

 

مانی_بلند شو یکتا الان زخمی میشی

 

نای حرف زدن نداشتم...یسنا سریع یه لیوان آب آورد و انگشتر طلاش و انداخت تو آب 

گفت:بیا بخور عزیزم...چقدر بهت گفتم با ما بیا تنها نمون!!

 

مانی_یسنا الان وقت غر زدن نیست میبینی که ترسیده

 

آب و سر کشیدم..یکم حالم بهتر شد و به کمک مانی و یسنا بلند شدم منو بردن تو اتاقم..روتخت دراز کشیدم ...مانی دستمو گرفت 

 گفت:فردا میام شرکتتون باید باهات حرف بزنم...

 

من_همین الان بگو

 

مانی پیشونیم و بوسید 

گفت:الان خسته ای آجی کوچولو بخواب

 

لبخندی بهش زدم و چشامو بستم...زیر لب چندتا صلوات فرستادم و به خواب رفتم

 

به نقطه نامعلومی خیره شده بودم و اصلا تو حال خودم نبودم...اون دختر خیلی شبیه خودم بود...ولی چرا سر و صورتش خونی بود و با وحشت به من نگاه میکرد..خدایا سرم داره منفجر میشه...میخوام مخم و بکوبم به دیوار..با صدای گندم به خودم میام

یسنا _یکتا...یکتا خوبی؟

 

بهش نگاه میکنم...ولی تصویر اون دختر جلو چشمه...

 

#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت26

گندم_یکتا حالت خوبه؟صدامو میشنوی؟

 

چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم..سرمو تکون دادم 

 با صدای آرومی گفتم:آره..خوبم

گندم_یه آقایی اومده ببینتت..هرچقدر صدات کردم انگار نمی شنیدی..

 

بدون اینکه بپرسم کیه گفتم:برو بگو بیاد

 

بعد از چند دیقه مانی رو دیدم اومد تو دفتر..

سعی کردم لبخند بزنم بلند شدم رفتم سمتش و گفتم:سلام داماد

 

با لبخند نگام کرد وگفت:سلام زلزله

 

باهاش دست دادم...چند دیقه دستم و نگه داشت بعد ول کرد..چهرش جدی شده بود..

 

من_خب کاری داشتی این همه راه کوبیدی اومدی شرکت؟

 

مانی_اول بگو چرا انقدر بدنت سرده رنگتم پریده

 

من_هیچی نیست هنوز ترس دیشب تو تنم مونده

 

یکم نگام کرد و گفت:ترس چی؟چرا یدفه ای اینجوری شدی

 

خنده ای کردم و گفتم:مانی بخدا چیزی نیست دیشب یه خواب بد دیدم هنوز تو فکرشم همین

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

 


#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت27

نفس عمیقی کشید و به دور و بر نگاه کرد..

رو صورتم زوم شد و گفت:دیگه نمیخوام اینجا کار کنی

 

با تعجب گفتم:چرا؟

 

لبخندی زد وگفت:برای اینکه کار بهتری برات پیدا کردم..البته اگه دوست داشته باشی

 

با شک گفتم:چکاری؟

 

خواست حرف بزنه که در دفتر حسینی باز شد و حسینی با ژست خاصی اومد بیرون..چشش به ما افتاد و روی ما موند..وای یا خدا الان فکر میکنه دوست پسرمه...

مانی انگار فهمید و رفت سمتش و گفت:سلام ..مانی متین هستم ..

 

با اخم بهش دست داد گفت:خوشبختم

 

رفتم سمتشون و گفتم:ایشون شوهر خواهرم هستن یه کار واجب باهام داشت مجبور شد بیاد شرکت..شرمنده زود تموم میکنیم میرم سر کارم..

 

با اخم رو ازم گرفت و رفت..بری دیگه برنگردی..

 

مانی_واجب شد دیگه حتما از این کار بیای بیرون چون اگه خودت نخوای من نمیزارم

 

من_چرا مانی؟

 

پوفی کرد و گفت:هیچی

 

من_خب کار کجا گیر آوردیخب؟

 

 

#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت28

مانی_آریو یه مطب زده دنبال منشیه...من تورو پیشنهاد کردم اونم موافق بود..راستش اگه دوست نداری دیگه حرفشم نزنم..

 

لبخندی بهش زدمو گفتم:باشه راجبش فکر میکنم

 

مانی_دیگه از فردا لازم نیست بیای اینجا

بعد با اخم خدافظی کرد...نگرانی مانی رو درک میکردم ..دیگه خودمم داشتم خسته میشدم..حس خطر داشتم 

ولی منشی یه دکتر بودن هم خیلی باکلاسه ها   

   

*

 

من_شما خجالت نمیکشی؟

 

حسینی_چرا خجالت بکشم...انسان حق عاشق شدن نداره؟

 

بغض کردم و گفتم:واستون متاسفم..شما از من سواستفاده کردید..

 

دستشو کرد لایی موهاشو گفت:لعنتی میدونی با این شیطنتات چه به روز من آوردی؟منو عاشق خودت کردی و حالا اومدی میگی من میخوام استعفا بدم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اشک رو صورتم سر خورد..باورم نمیشد این مرد عاشق من باشه.آخه..آخه مگه من چی دارم؟

 

جلوم نشست و گفت:جون کیان اشک نریز...نریز داری دیوونم میکنی

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄••• منتظر پارت های بعدی باشید🫂⚠️

حالا یه پارت هدیه بهتون میدمممم

#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت29

دلم براش سوخت ..چرا عاشق کسی شده که هیچ علاقه ای بهش نداره

من_ولی من اصلا بهت علاقه ...ندارم

 

با قیافه ای غمگین گفت:تو به من فرصت بده قول میدم تورو عاشق خودم بکنم

 

بلند شدم و گفتم:منو ببخش...ولی دیگه نمیتونم اینجا بمونم

 

بی توجه به حالش از اتاق زدم بیرون...تو خیابون راه میرفتم بدون اینکه بفهمم مقصدم چیه..اشک میریختم به حال خودم به حال حسینی..

هندزفریام و تو گوشم گذاشتم و آهنگ خواننده مورد علاقمو پلی کردم همراه مهراب میخوندم و اشک میریختم ...همه یجوری نگام میکردن..ولی برام مهم نبود..هوا حسابی تاریک شده بود گوشیم زنگ خورد..یسنا بود..جواب ندادم حوصله نداشتم...کلی زنگ زد ولی جواب ندادم

مانی زنگ زد دیگه اعصابم خورد شد

 جواب دادم:بله؟

 

مانی با داد گفت:معلوم هست کجایی؟

داد زدم :قبرسسسستون..دست از سرم بردارید

 

انگار از جیغم جا خورد آروم گفت:کجایی آجی؟ساعت 9 شبه..یسنا داره سکته میکنه..هواهم بارونیه...کجایی؟

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••