طلوع دوباره 2
21 ساعت پیش · · خواندن 10 دقیقه P11/last
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
نمی دانم چرا دلم خواست پایان بدم به این رمان و غمگین تمام کنم
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
بیمارستان تقریباً تبدیل به خانه دومم شده بود.
هر روز همان مسیر را میرفتم.
همان راهرو...
همان اتاق...
همان تخت.
و آدرین هنوز چشمهایش را باز نکرده بود.
آن روز کنار پنجره ایستاده بودم که صدای گابریل را شنیدم.
«مرینت.»
برگشتم.
چهرهاش خسته بود، اما نگاهش آرامتر از همیشه.
کنارم آمد.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«یه چیزی هست که باید بدونی.»
نگاهش کردم.
«چی؟»
گابریل نفس عمیقی کشید.
«آدرین از همون اول فقط تو رو دوست داشت.»
اشک در چشمهایم جمع شد.
«حتی وقتی ازت ناراحت میشد، حتی وقتی اختلاف داشتید... هیچوقت کس دیگهای توی قلبش نبود.»
ساکت ماندم.
گابریل ادامه داد:
«من پسرم رو میشناسم. مرینت، تو تنها کسی بودی که واقعاً تونستی وارد قلبش بشی.»
لبم لرزید.
«ولی من بهش شک کردم...»
گابریل آرام گفت:
«تو هم انسان هستی. اشتباه کردی. اما آدرین اگر بیدار بشه، اولین چیزی که میخواد ببینه تویی.»
اشکهایم پایین آمد.
سرم را پایین انداختم.
«کاش زودتر میفهمیدم...»
گابریل دستش را روی شانهام گذاشت.
«هنوز دیر نشده.»
---
یک ماه بعد
سی روز گذشته بود.
سی روز از آخرین باری که آدرین چشمهایش را باز کرده بود.
اما هنوز در کما بود.
پزشکان هر روز وضعیتش را بررسی میکردند.
و من هر روز کنارش مینشستم.
امروز هم دستش را گرفتم.
«آدرین... امروز دقیقاً یک ماهه.»
لبخند تلخی زدم.
«اما هنوز منتظرم.»
چشمهایم را بستم.
«بچهها هم منتظرن.»
صدایم آرامتر شد.
«اما هر شب قبل از خواب میگه بابا کی برمیگرده.»
نفسم را آهسته بیرون دادم.
«ارن و ارین هم هنوز میپرسن چرا بابا باهاشون بازی نمیکنه.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد دستش را کمی فشردم.
«تو قول دادی همیشه کنارمون بمونی.»
اشکم روی دستش افتاد.
«پس منم قول میدم تا وقتی برنگشتی، کنارت بمونم.»
در اتاق آرام بود.
فقط صدای من و دستگاههای بیمارستان شنیده میشد.
یک ماه گذشته بود...
اما امید من هنوز زنده بود.
چون من هنوز منتظر آدرین بودم.
آن روز، از همان لحظهای که وارد بیمارستان شدم، فهمیدم چیزی فرق کرده.
پرستارها بیشتر از همیشه رفتوآمد میکردند.
چهرههایشان جدی بود.
با عجله خودم را به اتاق آدرین رساندم.
«چی شده؟»
یکی از پزشکان به سمتم آمد.
«خانم اگرست، وضعیت همسرتون تغییر کرده.»
قلبم فرو ریخت.
«چه تغییری؟»
پزشک با آرامش توضیح داد:
«وضعیت آدرین نسبت به روزهای قبل ناپایدارتر شده. ما داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که شرایطش رو کنترل کنیم، اما فعلاً باید تحت مراقبت بیشتری باشه.»
به تخت نگاه کردم.
آدرین هنوز همانجا بود.
اما این بار ترس من بیشتر از همیشه بود.
«یعنی... ممکنه بیدار نشه؟»
پزشک لحظهای مکث کرد.
«هنوز نمیتونیم با قطعیت چیزی بگیم. فقط باید صبر کنیم.»
وقتی پزشک از اتاق خارج شد، آرام کنار تخت نشستم.
دست آدرین را گرفتم.
«نه...»
صدایم لرزید.
«تو قرار نیست منو تنها بذاری.»
چشمهایم پر از اشک شد.
«من تازه فهمیدم چقدر بهت احتیاج دارم.»
چند لحظه سکوت کردم.
«بچهها هنوز منتظرن.»
تصویر سه بچهمان جلوی چشمم آمد.
اما...
ارن...
ارین...
هر سه منتظر پدرشان بودند.
سرم را روی لبه تخت گذاشتم.
«پس لطفاً تسلیم نشو.»
«حتی اگه من خسته بشم، تو حق نداری خسته بشی.»
---
چند ساعت بعد، گابریل وارد اتاق شد.
نگاهش به آدرین افتاد و بعد به من.
«دکترها چی گفتن؟»
با صدای گرفته جواب دادم:
«گفتن وضعیتش بدتر شده.»
گابریل چند لحظه سکوت کرد.
بعد کنارم نشست.
«مرینت، باید قوی بمونی.»
اشکهایم را پاک کردم.
«من برای خودم قوی نیستم.»
به آدرین نگاه کردم.
«برای اون و بچههامونم.»
دوباره دست آدرین را گرفتم.
«آدرین... من اینجام.»
صدایم آرام شد.
«همه اینجان.»
«پس برگرد.»
بیرون اتاق، اما، ارن و ارین منتظر بودند.
و هیچکدام نمیدانستند آن شب...
قرار است سختترین شب این یک ماه باشد.
دو ماه کامل گذشته بود.
دو ماه از آن روزی که آدرین وارد کما شده بود.
دو ماه انتظار...
دو ماه نگرانی...
و دو ماهی که هر صبح با یک امید به بیمارستان میآمدم و هر شب با همان سؤال برمیگشتم:
«آدرین کی بیدار میشه؟»
آن روز هم مثل همیشه کنار تختش نشسته بودم.
دستش را در دستم گرفته بودم.
آرام گفتم:
«آدرین... امروز بچهها دربارهات حرف میزدن.»
لبخند کوچکی زدم.
«ارن میگفت وقتی بیدار شدی، دیگه نمیذاره از بازی کردن باهاش فرار کنی.»
چند لحظه سکوت کردم.
«ارین هم گفته اولین کاری که میکنه اینه که بغلت کنه.»
اشک در چشمهایم جمع شد.
«اما هم هر شب عکس تو رو کنار تختش میذاره.»
نگاهم روی صورت آرامش ماند.
«همه منتظرن.»
نفسم را آرام بیرون دادم.
«منم منتظرم.»
دستم را کمی محکمتر گرفتم.
«آدرین... من هنوز اینجام.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد...
احساس کردم چیزی زیر انگشتانم حرکت کرد.
خشکم زد.
به دستش نگاه کردم.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فکر کردم شاید فقط خیال کردهام.
آرام گفتم:
«آدرین؟»
دوباره دستش را گرفتم.
و این بار...
انگشتهایش خیلی آرام تکان خوردند.
چشمهایم گرد شد.
«آدرین؟!»
از جایم بلند شدم.
«آدرین، اگه صدای منو میشنوی... دوباره دستمو فشار بده.»
چند ثانیه گذشت.
و بعد...
دستش دوباره حرکت کرد.
اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند.
با دست لرزان دکمهی پرستار را فشار دادم.
«پرستار! لطفاً بیاید!»
صدایم از شدت هیجان میلرزید.
«فکر کنم... فکر کنم آدرین داره بیدار میشه!»
پزشکان وارد اتاق شدند و وضعیتش را بررسی کردند.
من چند قدم عقبتر ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم.
بعد از دو ماه...
برای اولین بار امیدی واقعی در قلبم شکل گرفته بود.
و ناگهان...
پلکهای آدرین کمی لرزید.
نفسم در سینه حبس شد.
آرام نزدیک تخت رفتم.
«آدرین...»
و برای اولین بار بعد از دو ماه...
پلکهایش کمی باز شد.
چشمهای سبزش دوباره به دنیا برگشته بودند.
چند ساعت گذشته بود.
پزشکان گفته بودند آدرین به هوش آمده، اما هنوز ضعیف است و باید استراحت کند.
من پشت در اتاق ایستاده بودم.
دلم میخواست وارد شوم...
اما همزمان میترسیدم.
بعد از دو ماه، بالاخره میتوانستم با او حرف بزنم.
دستگیره را پایین آوردم و وارد شدم.
آدرین روی تخت بود.
چشمانش باز بود.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
چشمهای سبزش خسته بود، اما همان چشمهایی بود که دو ماه تمام منتظر دیدنش بودم.
آرام گفتم:
«آدرین...»
نگاهش روی من ثابت ماند.
لبهایش کمی تکان خورد.
«مرینت...»
همین یک کلمه کافی بود تا اشکهایم سرازیر شود.
کنارش نشستم.
دستش را گرفتم.
«من اینجام.»
آدرین چند ثانیه به دستم نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«همه چیز یادمه.»
قلبم فرو ریخت.
«چی رو؟»
نگاهش را پایین انداخت.
«اون عکسها... دعوای ما... رفتنت با بچهها...»
نفس عمیقی کشید.
«بعدش تصمیم گرفتم بیام دنبالت.»
چشمهایم پر از اشک شد.
آدرین ادامه داد:
«میخواستم همه چیز رو برات توضیح بدم.»
صدایش ضعیف بود.
«میخواستم بهت بگم کلویی کیه.»
دستم را کمی فشرد.
«ولی نرسیدم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد به چشمهایم نگاه کرد.
«مرینت...»
«جانم؟»
آرام گفت:
«ببخش منو.»
با تعجب نگاهش کردم.
«برای چی؟»
اشک گوشه چشمش جمع شد.
«برای اینکه نتونستم زودتر حقیقت رو بهت ثابت کنم.»
سرم را تکان دادم.
«آدرین، تو نباید عذرخواهی کنی.»
اما ادامه داد:
«وقتی رفتی، فکر کردم شاید دیگه نتونم برگردم.»
صدایش لرزید.
«و تنها چیزی که توی ذهنم بود، تو بودی.»
اشکهایم پایین آمد.
آرام دستش را روی دستم گذاشتم.
«منم باید ازت عذرخواهی کنم.»
آدرین با تعجب نگاهم کرد.
«من بهت شک کردم.»
لبخند غمگینی زد.
«میدونم.»
«ولی دیگه نمیخوام گذشته بین ما قرار بگیره.»
آدرین آرام گفت:
«منم نمیخوام.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندیم.
بعد آدرین پرسید:
«بچهها کجان؟»
برای اولین بار لبخند واقعی زدم.
«منتظرن باباشون چشمهاشو باز کنه.»
لبخند خستهای روی صورت آدرین نشست.
«دلم براشون تنگ شده.»
گفتم:
«اونا هم خیلی دلتنگتن.»
آدرین دستم را گرفت.
«مرینت...»
«جانم؟»
«این بار... دیگه نمیخوام حتی یک لحظه ازت دور باشم.»
لبخند زدم و اشکهایم را پاک کردم.
بعد از دو ماه...
بالاخره دوباره صدای آدرین را میشنیدم.
و برای اولین بار بعد از مدتها، احساس کردم خانوادهمان دوباره میتواند کنار هم قرار بگیرد
دکتر اجازه داد بچهها وارد اتاق شوند، هر سه پشت در منتظر بودند.
اما مدام میپرسید:
«مامان، میتونم بابا رو ببینم؟»
لبخند زدم.
«آره عزیزم. الان میتونی.»
در را باز کردم.
اما اولین کسی بود که وارد شد.
چشمهایش مستقیم روی آدرین افتاد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد با صدای لرزان گفت:
«بابا...»
آدرین لبخند زد.
«اما...»
اما دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
آرام جلو رفت و پدرش را در آغوش گرفت.
«دلم برات تنگ شده بود.»
آدرین دستش را دور دخترش حلقه کرد.
«منم دلم برات تنگ شده بود، دختر کوچولوی من.»
اشک روی صورت اما جاری شد.
بعد ارن و ارین هم جلو آمدند.
ارن گفت:
«بابا!»
آدرین دستش را باز کرد.
هر دو پسر همزمان خودشـان را به آغوش پدرشان رساندند.
اتاق پر از اشک و لبخند شد.
آدرین با دیدن سه فرزندش، برای لحظهای چشمهایش را بست.
«فکر نمیکردم دوباره بتونم بغلتون کنم.»
ارن سرش را روی شانه پدر گذاشت.
«ما هر روز منتظرت بودیم.»
ارین گفت:
«مامان میگفت تو قوی هستی.»
آدرین به مرینت نگاه کرد.
مرینت پشت سر بچهها ایستاده بود و با لبخند اشک میریخت.
آدرین آرام گفت:
«مامانتون خیلی قویتر از منه.»
مرینت لبخند زد.
بعد آرام جلو رفت.
کنار تخت ایستاد.
آدرین دستش را به سمت او دراز کرد.
مرینت دستش را گرفت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
آدرین آرام گفت:
«بالاخره دوباره همهمون کنار همیم.»
مرینت سرش را تکان داد.
«آره...»
نگاهش به سه بچه افتاد.
«دوباره کنار همیم.»
برای اولین بار بعد از ماهها...
اتاق بیمارستان دیگر شبیه یک اتاق بیمارستان نبود.
شبیه خانه شده بود.
خانهای که دوباره صدای خندهی سه بچه و صدای آدرین و مرینت در آن شنیده میشد.
خانوادهشان دوباره کنار هم بود.
و این بار...
هیچکس قرار نبود به راحتی آنها را از هم جدا کند.
چند هفته از بهبود آدرین گذشته بود.
حالش خیلی بهتر شده بود و پزشکان اجازه داده بودند کمکم به زندگی عادی برگردد.
اما یک روز صبح، وقتی کنار میز صبحانه نشسته بودیم، آدرین رو به من کرد.
«مرینت.»
نگاهش کردم.
«جانم؟»
لبخند زد.
«بچهها چند روز میتونن پیش پدربزرگشون بمونن؟»
با تعجب پرسیدم:
«چرا؟»
آدرین دستش را روی میز گذاشت.
«چون فکر میکنم من و تو یه سفر به دو نفره احتیاج داریم.»
چشمهایم گرد شد.
«فقط من و تو؟»
سرش را تکان داد.
«فقط من و تو.»
لبخند روی لبم نشست.
بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودیم...
شاید واقعاً به چند روز آرامش احتیاج داشتیم.
---
چند روز بعد...
بچهها را به پدربزرگشان سپردیم.
اما قبل از رفتن، ارن دست آدرین را گرفت.
«بابا، زود برگرد.»
آدرین خندید.
«قول میدم.»
ارین سریع گفت:
«برای منم سوغاتی بیار!»
اما هم اضافه کرد:
«برای منم!»
آدرین خندید.
«برای هر سهتاتون.»
مرینت کنار ماشین ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.
وقتی سوار شدیم، آدرین دستم را گرفت.
«آمادهای؟»
لبخند زدم.
«برای اولین سفر دونفرهمون بعد از این همه سال؟»
«دقیقاً.»
ماشین حرکت کرد.
پاریس کمکم پشت سرمان ماند.
این بار اما...
نه از روی ناراحتی.
نه برای فرار.
بلکه برای اینکه دوباره خودمان را پیدا کنیم.
آدرین دستم را گرفت.
نگاهش کردم.
«کجا میریم؟»
لبخند مرموزی زد.
«یه جای آروم.»
خندیدم.
«فقط امیدوارم این بار دیگه هیچ اتفاق عجیبی نیفته.»
آدرین با لبخند گفت:
«این بار فقط خودمونیم.»
سرم را به شیشه تکیه دادم.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس آرامش کردم.
نه گذشته مهم بود.
نه لایلا.
نه آن روزهای سخت.
فقط من بودم...
و آدرین.
و جادهای که ما را به شروعی تازه میبرد.
🩷 پایان 🩷
خوب پایان خوش بود
پارت رو طولانی دادم
ممنون از کسانی که در این داستان همراهم بودن
از این به بعد تمرکزم را روی مغرور عاشق می زارم
حمایت یادتون نره 🩷