سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .

با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید  و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان  

حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷 حتما برید ادامه مطلب🩷🩵


این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر می‌کنند مرتکب خطای پزشکی شده .

هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه


شروع پارت جدید ادامه پارت سه 

( این پارت پرونده حقوقی سخت )

ماشین رو تو یکی از جا پارک‌ها نگه داشتم و سپس رو به مامان کردم و گفتم : لطفا مامان اگه میشه تو اینجا بمون یا هم خواستی برو از این اطراف خرید کن ولی باهام نیا تو   .

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت : نه نمیشه باید باهات بیام . 

سرم گذاشتم رو فرمون و ادامه دادم : بخدا این یک ملاقات خصوصيه ، آقای لاحیف فقط برای من وقت ملاقات گرفته. نمیزارن تو بیای تو اتاق ، زشته یک‌ ذره آبرو دارم اون رو هم تو از بین نبر .

مامان روش رو به پنجره کرد و گفت : تو از مادرت خجالت میکشی نه ؟؟

باشه نمیام تو ، هر کاری که دوست داری بکن دیگه به من مربوط نیست . دیگه مادری به اسم من نداری خدانگهدارت به سلامت . 

دستش رو بدستم گرفتم ، بوسیدمش و گفتم : ممنونم مامان . لطفا منو ببخش اگه میتونستم حتما میگفتم که باهام بیای تو ولی نمیشه خودت هم اینو خوب میدونی . تا اینجا اومدنت هم برام کافیه .  

بعد این حرفم دستشو از دستم کشید و صورت اش رو بیشتر از قبل به سمت پنچره برگردوند منم دیگه بحث رو بیشتر از این ادامه ندادمو از ماشین پیاده شدم . 

میدونستم اگه بگم باهام نیا تو با من قهر میکنه ولی باید تنهایی میرفتم اون تو چون دلم نمیخواست مامانمو کسی که عزیزتر از جونمه رو بیشتر از این ناراحت کنم .

خیابونو رد کردم و بالاخره رسیدم به در ورودی یکی از شناخته شده ترین موسسات حقوقی فرانسه.

وارد لابی شرکت شدم ولی همین که وارد لابی شدم استرس تموم وجودمو فرا گرفت. این حس برام یکمی نا آشنا و عجیب غریب بود چون من یک‌دکترم و و یک‌ دکتر همیشه باید خونسرد باشه تا بتونه جراحی های حساس و مهم رو با خونسردي و جدیت کامل به اتمام برسونه و الان هم باید مثل اون مواقع خونسرد و جدی می بودم . تا بتونم به کمک وکیل و اطرافیانم بی‌گناهیم رو ثابت کنم .

طبق دستور عمل های آقای لاحیف

سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه 4 رو زدم .

هر ثانیه که می‌گذشت استرسم بیشتر می شد و هر دفعه سعی میکردم با تکرار حرف های قبلی به آرامش برسم ولی این تکرار باعث می‌شد به جای آروم شدن ، آشوب درونم شعله ور تر بشه.

بالاخره طی دقایقی آسانسور تو طبقه ۴ توقف کرد و همین که درآسانسور باز شد یک راهرو طولانی برایم نمایان شد  و من باید این راهرو رو طی میکردم تا جایی که به اتاق منشی آقای هاثورن برسم .

دیوار های راهرو بیشتر از هر چیزی توجهم رو جلب کرده بود .  چون پر بود از تابلو های نامگذار شده از اسمی وکلای ارشد پر آوازه که تو گذشته و تو حال کار کرده بودند و یا داشتند کار میکردند . 

امیدار شده بودم ، امیدوار از اینکه یکی از این وکلای پرآوازه قراره به دادم برسه.

بالاخره راهروی طولانی به پایان رسید و رسیدم به یک اتاق شیشه ای که متعلق به منشی آقای هارثون بود ؛ در رو باز کردم و وارد اتاق شدم ولی منشی سرگرم تایپ کردن بود و متوجه حضور من نشد.

به خاطر همین صدام رو نسبتا بلند کردم جوری که گستاخانه نباشه ولی توش احترام و جدیت هم موج بزنه

با عرض سلام و وقت بخیر . بنده آقای اگراست هستم با جناب آقای هاثورن قرار ملاقات داشتم .

منشی ، زنی به ظاهر مرتب و جدی بود .

به آرامی سرشو بلند کرد و نگاهش رو به من دوخت و بعد با یک لحن رسمی شروع کرد با من صحبت کردن : شما جناب آقای آدرین اگراست هستید درسته ؟؟

لحظه ای نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بله خودمم .

از سر جاش بلند شد و گفت : لطفا با من همراه بشید.‌

و من رو تا دفتر آقای هاثورن همراهی کرد و بعد اینکه به دفتر رسیدیم گفت : آقای هاثورن خیلی وقته منتظر شماست . کمی دیر کردید   . 

بعد با اجازه ای گفت و تنهام گذاشت . 

منم قبل از وارد شدن طبق رسوم چند تقه ای به در زدم و بعد گذشت چند ثانیه کوتاه وارد اتاق شدم .

 

همین که از راهرو وارد اتاق شدم فهمیدم اتاق برخلاف راهرو که فقط با چراغ ها نورانی شده بود و نور خورشید به راهرو ها نفوذ نداشت ، نورگیری بالایی داشته و نیازی به هیچ نور مصنوعی ندارد و  همین نورانی بودن اتاق باعث شده بود که احساس راحت‌تری نسبت به قبل داشته باشم چون این نور داشت بهم دلگرمی و احساس آزادی میداد .

علاوه بر نورانی بودن اتاق ، بوی قهوه تازه و کاغذ های نو هم به روحم آرامش میبخشید .

بعد از بررسی کوتاه اتاق چشمم خورد به آقای هاثورن کسی که فکر میکردم بسیار جدی و خشن باشه اما برخلاف تصورم آدم خوشرویی بود ، بعد دیدن من سریع از جاش بلند شد و اومد به سمتم و گفت : خوش اومدی آدرین . خیلی وقته که منتظرتم . 

بعد به مبل های تک نفره چرمی قهوه ای سوخته اش اشاره کرد و گفت : لطفا اینجا بشین تا بتونیم باهم راحت تر صحبت کنیم مثل یک پدر و پسر .

بعد این حرفش هر دو مون رو در روی هم بر روی مبل ها نشستیم و سپس ادامه داد : چی میل داری؟؟ بگو تا بگم برات بیارن .

لبام رو تر کردم گفتم : ممنونم ، من میل ندارم .

لبخندی زد گفت : پس من برات انتخاب می‌کنم .

و بعد ، از تلفن بیسیمی که روی میز بود شماره ای رو گرفت و چند ثانیه مکث کرد و سپس گفت : لطفا بگو دو تا قهوه تلخ برامون  بیارن .

بعدش بیسیم گذاشت روی میز و گفت : گفتم برات یک قهوه بیارن .

قهوه های اینجا خوردن داره علاوه بر اینکه آرامبخشه توش آروما هایی هم داره که هر جایی نمیشه پیدا کرد .

لبخندی زدم گفتم : ممنونم ازتون و اینکه بابت دیر کردنم معذرت میخوام ساعت حسابی از دستم در رفته بود واقعا شرمنده تون شدم . باید دقیق میبودم . 

آقای هارثون هم لبخندی متقابل لبخند من زد گفت : عیب نداره پسر جون دشمنت شرمنده ؛ گاهی اوقات برای منم پیش میاد . مهم اینکه دیر یا زود هم که باشه اومدی برای من اومدنت مهم بود تا چیزا هایی دیگه ...

تو رو جورج به من معرفی کرده و تو امانت جورج هستی و وظیفه من اینکه به تو یک وکیل خوب پیدا کنم نه اینکه بهت دقیق بودن رو یاد بدم . بگذریم . 

منم در مقابل این حرف اش گفتم : ممنونم از درک تون آقای هارثون . راستش من نمیدونستم آقای لاحیف از قبل میشناسین . 

 آقای هارثون با اون لبخندی که تو لب اش بود ادامه داد : بله همدیگه رو می‌شناسیم خیلی وقته با هم رفیقم . میدونی پسر جون برای من رفاقت از هر چیز دیگه ای مهمه من و جورج سالهاست که بهترین دوستای همدیگه هستیم و اون هر حرفی بزنه همیشه برام قابل اهمیت بوده پس به خاطر همینا هم که شده تونستیم دوستی مون رو حفظ کنیم . 

 الان هم تو رو اون فرستاده و تو امین رفیق ام هستی پس اگه تو امین اون باشی امین منم هستی .

 در مورد تو حرفای خوبی زده و قبلا هم  تعریف ات زیادی ازش شنیدم به خاطر همین بهونه های کوچک هم که شده سعی کردم حدالامکان یکی از بهترین وکلای این شرکت رو برای پرونده ات جور کنم‌ .

 ولی متاسفانه اینکار زیادی موفقیت آمیز نبوده چون  احتمال باخت پرونده ات زیاده و اکثر وکلای ارشد این شرکت  پرونده ات رو رد کردن .

 

پوزخندی زدم و با لحن ناامیدانه گفتم : از اولش هم معلوم بود ؛ خودمم میدونستم قرار نیست وکیلی پرونده مو قبول کنه .

سرمو پایین انداختم و با صدایی استوار اما کمی لرزان ادامه دادم : ولی من یک چیزی نمیفهمم .

هارثون با تعجب پرسید : چیو نمیفهمی پسرم ؟؟ 

 

ادامه دادم : اینو نمیفهمم که چرا از بین این همه پرونده سخت تو کشور که بیشترش هم قتل عمد بوده وکلا فقط فقط دارن پرونده منو رد میکنند ؟؟ اگه قرار بود وکلا تموم پرونده های سخت مانند قتل رد کنند اونوقت دیگه حق هیچ مظلومی خورده نمی شد و هیچ قتل و ظلمی رخ نمیداد اونوقت به هیچ وکیل کیفریی هم احتیاج نبود ‌.

آقای هاثورن با همون خوشرویی که ازش هنگام ورودم دیده بودم پاسخ داد : پسرم من میفهمم که تو چی میگی .

ولی تو میدونی چرا وکیلی نیست پرونده ات قبول کنه ؟؟ 

با لحنی سوالی گفتم : نه نمیدونم.

آقای هاثورن با صدایی که کاملا حس صداقت و راستگویی رو منتقل میکرد گفت : پس اولا اینقدر نا امید نباش چون تو هنوز تازه اول راهی .

و خب حالا میرسیم به اینکه چرا پرونده ات توسط وکلا رد میشه .

پرونده تو به خاطر چندین دلایل مختلف رد میشه . 

یکی از این دلایل اینکه یک سری همکاران شما رو قاتل یک پسر بچه کوچک میبینن و بخاطر احترام به حقوق بشری و به خاطر اینکه خودشون هم پدر و مادری در این جامعه هستن شما رو رد میکنند .

و یک سری هم با توجه به نتایج اولیه پزشکی قانونی شما رو رد میکنند چون با توجه به نتایج اولیه باخت پرونده براشون حتمیه پس دلشون نمیخواد یک باخت هم به باخت هاشون اضافه کنند  یا به اصطلاح شما پزشکا مانند پزشکیه که دوست نداره جراحی سختی که توش احتمال مرگ بیمار بالاست انجام بده .

و سری آخر هم به خاطر اعتبار و آبروی چندین ساله شون پرونده شما رد میکنند چون فکر میکنند ممکنه مردم اونا رو به عنوان وکیل مدافع جنایتکاران سازمان‌یافته بشناسن و همین باعث از دست رفتن آبرو شون شده و حتی ممکنه دیگه هیچ موکلی برای خودشون پیدا نکنند و با همین خیال باطل پرونده رو بدون هیچ شک و شبه ای رد  میکنند .

پس به خاطر این دلایل  غیر قابل قبول هم که شده پرونده تون رو رد کنند  .

اونایی هم که ماجرا های شبیه به اینو پشت سر گذاشتن ؛ یا رفتن یسری آدمای پول دوست پیدا کردن و  مبلغ هنگفتی رو براشون پرداخت کردن و آخر سر هم باختن یا هم که آشنا شون بوده با پرداخت دیه و وثیقه ...  مرحله زندان رفتن رد کرده و تقریبا تونستند پرونده رو پیروز بشن .

با تکون دادن سرم حرفای آقای هارثون تایید کردم و بعد اتمام حرفاش کمی با لحن تند و عصبی گفتم : اولا ممنون ازتون . 

دوما ما پزشکا گاهی اوقات به خاطر جون بیمار مون هم شده ریسک پذيرفته و هر کاری که از دستمون بر میاد انجام میدیم هر چند که ممکن سر انجام کار  در هر صورت باعث مرگ بیمار بشه ؛ ما دکترا مثل یسری وکلا نیستیم که یک پرونده ی سختی رو دیدیم سریع جا بزنیم . اونوقت هیچ بیماری سرطانی نباید زنده میموند. 

 پس با توجه به حرفاهای شما موندن من اینجا هیچ فایده ای برام نداره پس با اجازه تون من برم و از مابقی روز های آزادیم و زندگی استفاده بهینه کنم . ببخشید که وقتتون گرفتم . خدانگهدارتان 


اتمام پارت 9000 کاراکتر 

حمایت بشه فردا شب پارت داریم . 

10 لایک 60 کامنت . 

نظرتون در مورد عکس و کاور هم بگین به زور هوش مصنوعی راضی کردم تا مورد پسندم درست کنه بدبخت با اینکه هوش مصنوعی ولی خیلی گیجه 😂😂 دو ساعت طول کشیده تا عکس مورد نظرمه رو درست کنه .