انتقام:(پارت:۱۳۷,۱۳۸,۱۳۹)
19 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه سلام سلام
چطورین؟!
اومدم با یه پارت جدید 😎
بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۳۷
دهنم خشک شده بود و اون لحظه واقعا به آب احتیاج داشتم. چشم هام رو به معنای خوب بودن، باز و بسته کردم.
سرش رو تکون داد و "خداروشکر"ی گفت.
چشم هام رو روی هم گذاشتم. صحنه ها و خاطراتی که توی ذهنم بود رو کنار هم گذاشتم. با به یاد آوردن هر خاطره، درد سرم چند برابر می شد.
چشم هام رو باز کردم. نفس کشیدن برام سخت شده بود.
دیگه نمی تونستم دراز کشیده بمونم؛ ناگهانی بلند شدم و توی جام نشستم. دکتر و پرستار متعجب خیره شده بودن بهم.
دکتر، نگران به طرفم اومد و گفت:
_مطمئنی که خوبی؟
همونطور که نفس نفس میزدم، ماسک اکسیژن رو از روی دهنم برداشتم و به سختی گفتم:
_باید برم.
دستش رو تخت سینه ام گذاشت و سعی کرد وادار به دراز کشیدنم بکنه.
در همون حال گفت:
_شماره ای از خانوادت نداریم. جلوی در بیمارستان پیدات کردیم. کسی رو یادت میاد؟
سرم رو تکون دادم. شماره ی کی رو میگفتم؟
بابا؟ یا سام؟
قطعا بابا! کار داشتم با سام. با کی رفیق بودم و یادم نبود؛ شماره ی بابا رو گفتم و یادداشت کردن.
چشم هام رو محکم روی هم فشار دادم. از وجود اون همه خاطره ای که تازه به یاد آورده بودم، مغزم در حال انفجار بود.
اما همه ی اونا به یک طرف، قضیه ونوس یک طرف دیگه. از خودم متنفر میشدم وقتی به یاد می آوردم چه غلطی کردم.
متنفر می شدم وقتی میدیدم حس الان ونوس نسبت به من، چیزی جز تنفر نیست!
فشارم مدام بالا پایین می شد. بغض شدیدی گلوم رو گرفته بود و من قادر به شکستنش نبودم. الان، اینجا وقتش نبود.
تا رسیدن بابا، مدام توی ذهنم به این فکر میکردم اول پیش کی برم؛ اول چیکار کنم. با شنیدن صدای بابا، آروم چشم هام رو از هم باز کردم.
_سامیار... چت شده؟
گذشته ام با بابا چیز خاصی نبود که از به یاد آوردنش اذیت بشم. همون توهینا و کم محلی ها بود و بس!
جوابی به بابا ندادم. در حقیقت توانش رو نداشتم.
وقتی پاسخی نشنید، قدمی به عقب برداشت و گفت:
_میرم با دکترت حرف بزنم.
خواست بیرون بره که گفتم:
_برگه ی ترخیص رو بگیر. می خوام برم خونه.
سرش رو تکون داد و بیرون رفت. هر کاری می کردم که به گذشته فکر نکنم، نمی شد. احساس می کردم دوتا سنگ بزرگ روی چشم هام هستن. شاید تاثیر داروها بود.
شدیدا دلم می خواست بخوابم اما مقاومت می کردم. بعد از گذشت حدود نیم ساعت، بابا اومد داخل و گفت:
_برات لباس آوردم. بپوش تا بریم. مرخصی.
جلو اومد و نایلون لباس هارو جلوم گذاشت. خواست کمکم کنه که خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
_خودم میتونم
و به سختی مشغول پوشیدن لباس ها شدم.
به سختی راه می رفتم. مدام لق می زدم و اگر بابا دستم رو نمی گرفت، قطعا پخش زمین می شدم.
از بیمارستان که بیرون رفتیم، سوار ماشین شدیم.
بابا گفت:
_میریم خونه ی من.
"نه" ای گفتم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
#پارت_۱۳۸
حرفی نزد. فهمیده بود حالم خوب نیست و واقعا توانایی جر و بحث ندارم! درد سرم نه تنها خوب نمیشد، بلکه بدتر هم شده بود.
چشم هام رو که می بستم، صحنه ی دلخراش گذشته ی تلخم از جلوی چشم هام میگذشت.
نمی دونستم شب رو قراره چجوری بخوابم. چجوری قراره دوباره کنار بیام با گذشته ای که این همه سال فراموشش کرده بودم.
اگر می دونستم با به یاد آوردن گذشته، اینقدر اذیت میشم، هیچ وقت از خدا نمی خواستم که حافظم برگرده. اونم اینجوری و به دست ونوس...
وقتی رسیدیم خونه، قبل از بابا از ماشین پیاده شدم. اون هم پیاده شد و در رو برام باز کرد. خواست بیاد داخل که جلوی در رو گرفتم و خشک گفتم:
_امشب می خوام تنها باشم.
با نگرانی خیره شد بهم. کلید هارو طرفم گرفت و گفت:
_هر وقت حالت خوب نبود کافیه بهم زنگ بزنی. باشه پسرم؟
به تکون دادن سرم اکتفا کردم. بدون خداحافظی در رو بستم و وارد خونه شدم.
فضای خونه برام خفقان آور بود. دیدن رد خون روی زمین، وجود ونوس رو مثل یه پتک توی سرم می کوبید. واقعا تحملش سخت بود برام.
به طرف اتاقم رفتم و روی زمین نشستم و خیره شدم به تخت..
لعنت به من؛ لعنت به اون شب، لعنت به سام.
ثانیه ها به سختی می گذشت.
صدای تلفن که توی خونه پیچید، از جام بلند شدم.
به طرفش رفتم و برش داشتم. با صدایی خراش افتاده گفتم:
_الو؟
صدای نگران سام اومد:
_وای خدایا... سامیار خودتی؟ لعنتی کجایی مردم از نگرانی. چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
دستم رو به سرم گرفتم و تکیه ام رو به دیوار دادم.
بدون اینکه به سوال هاش پاسخی بدم گفتم:
_فردا صبح خونه بمون.
بعد از گذشت چند ثانیه، متعجب گفت:
_باشه. ولی چرا؟
اونقدر که با دهن نفس کشیده بودم، لب هام خشک شده بود!
_کارت دارم.
و بدون اینکه منتظر شنیدن پاسخی از جانبش باشم، گوشی رو قطع کردم. همونطور که دستم رو به دیوار زده بودم، به طرف آشپزخونه رفتم.
نگاهم به شیشه های روی زمین گره خورد. باورم نمی شد ونوس تونست همچین کاری بکنه! هر چند بهش حق می دادم.
چطور تونسته بود من رو تحمل کنه؟ اونقدر به من نزدیک بشه تا بتونه انتقامش رو بگیره؟ اونم چه انتقامی؟ منو عاشق خودش بکنه و بعد رهام کنه؟
فکر می کرد من به سادگی دست از سرش بر میدارم؟
میذارم برای همیشه بره؟
آب دهنم رو قورت دادم و با احتیاط از روی شیشه ها رد شدم و به طرف سینک رفتم.
شیر آب رو باز کردم و دهنم رو بردم زیرش، اصلا به این توجهی نکردم که یقه ی لباسم خیس شده. فردا روز خوبی نبود..
خیلی کارا باید می کردم.
اولش باید می رفتم سر وقت سام.
کسی که این همه سال بهش گفتم رفیق!
رفیق؟
#پارت_۱۳۹
مدام بین خواب و بیداری بودم. صحنه هایی رو میدیدم که انگار خواب بودن! حالم اصلا خوب نبود و حالت تهوع امونم رو بریده بود.
دستم رو به دیوار گرفتم و به سختی از جام بلند شدم. حتی به خودم زحمت نداده بودم برم و روی کاناپه یا تخت بخوابم.
خوابیدن روی همون زمین سرد هم برای من غنیمت بود! نمی تونستم چیزی بخورم و حقیقتا حال درست کردن چایی رو هم نداشتم.
چای ساز رو روشن کردم. فقط به آب جوش احتیاج داشتم تا بتونم نسکافه بخورم. سرگیجه باعث میشد نتونم خیلی سریع کار هام رو انجام بدم.
تقریبا ساعت ده شد بود که سویچ رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم. مطمئن نبودم بتونم دوباره رانندگی کنم. این دقیقا به خاطر این بود که اون صحنه ی تصادف کزایی رو هم به یاد آورده بودم.
به هر حال، با هر سختی که بود از خونه بیرون زدم. گوشیم رو بالا آوردم و شماره ی سام رو گرفتم. بلافاصله جواب داد:
_الو...
نیم نگاهی به آینه ی بغل انداختم و بعد دوباره به خیابون خیره شدم و گفتم:
_خونه ای دیگه؟
هنوز هم متعجب بود:
_آره منتظرتم.
"خوبه" ای گفتم و تماس رو قطع کردم. احساس میکردم از فرط عصبانیت فشار خونم بالا رفته. نگاهی به باند روی سرم کردم. کاش می تونستم درش بیارم!
هر چی بیشتر نزدیک خونه ی سام می شدم، خشمم بیشتر می شد و سرعت ماشین رو بالاتر میبردم.
وقتی که رسیدم، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
وارد ساختمون و آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی چهارم رو زدم.. چشم هام رو بستم و به این فکر کردم اولین برخوردم باید چطور باشه!
میتونستم به آرومی برخورد کنم؟ من تمام زندگیم پیش سام بود. چطور میتونست من رو توی سردرگمی ببینه و لام تا کام حرف نزنه؟
با صدای باز شدن در آسانسور، چشم هام رو باز کردم و بیرون رفتم. زنگ واحد سام رو زدم و منتظر موندم در رو باز کنه. زودتر از اون چیزی که فکر می کردم در باز شد.
چهره ی بهت زده ی سام رو توی چهارچوب در دادم.
_سامیار. سرت چی شده؟ حالت خوبه؟
دستم رو تخت سینه اش گذاشتم و به عقب هلش دادم و داخل شدم.
در رو پشت سرم بستم و در سکوت کامل، به سام خیره شدم. حتی به سلام گفتن نقره هم واکنشی نشون ندادم. آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_چته تو؟ خو....
نذاشتم حرفش رو کامل کنه:
_خفه شو لطفا. به زنت بگو بره توی اتاق. میخوام تنها باهات حرف بزنم.
سام با مکثی کوتاه، نگاهش رو ازم گرفت و به نقره اشاره ای کرد.
نقره که رفت توی اتاق، سام آروم و شمرده شمرده گفت:
_اتفاقی افتاده؟
نیشخندی روی لب هام نقش بست:
_آره... یه اتفاق خوب
منتظر نگاهم کرد و هیچی نگفت. ادامه دادم:
_اتفاقی که شاید نباید می افتاد و افتاد. این منو می بینی جلوت؟ بعد از پنج سال آزگار خاطره هایی رو به یاد آوردم که نباید میاوردم.
خب خب اینم از این پارت قشنگمون 😉
حمایت یادتون نره 🙂
تا پارت بعد بابای ❤️