مغرور عاشق
16 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه p11
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت
ساعت هنوز هفت صبح نشده بود که از خواب بیدار شدم.
چند لحظه سقف اتاقم را نگاه کردم و بعد یکدفعه یادم افتاد امروز روز سفر بود.
لندن.
فستیوال.
شرکت اگرست.
و بدتر از همه...
ادرین.
از تخت پایین آمدم و به سمت چمدانم رفتم. دیشب تا نزدیک نیمهشب مشغول بستن وسایلم بودم، اما هنوز احساس میکردم نصف چیزهایی که لازم دارم را جا گذاشتهام.
دفتر طراحیام را برداشتم و داخل کیف دستی گذاشتم.
لپتاپ، شارژر، چند مداد طراحی، دفترچه یادداشت، پاسپورت و وسایل شخصیام را دوباره بررسی کردم.
زیر لب گفتم:
ـ فکر کنم دیگه چیزی نمونده...
دوباره چمدان را باز کردم.
ـ نه، قطعاً یه چیزی جا مونده.
چند دقیقه بعد متوجه شدم فقط داشتم از استرس چمدانم را برای بار سوم بررسی میکردم.
نفسی کشیدم.
ـ مرینت، آروم باش. فقط یه سفر کاریه.
اما خودم هم میدانستم مشکل فقط سفر نبود.
از وقتی فهمیده بودم قرار است ادرین هم همراه تیم باشد، هر بار به لندن فکر میکردم، یک حس عجیب در دلم ایجاد میشد.
---
وقتی به فرودگاه رسیدم، اعضای تیم یکییکی از راه میرسیدند.
کلارا با یک چمدان نسبتاً بزرگ به طرفم آمد.
ـ مرینت!
ـ سلام!
همدیگر را در آغوش گرفتیم.
کلارا با خنده گفت:
ـ من فقط برای سه هفته لباس برداشتم، ولی حس میکنم برای سه سال اومدم!
خندیدم.
ـ منم همینطور.
چشمم بین جمعیت چرخید.
هنوز ادرین نیامده بود.
سعی کردم بیخیال باشم.
اما چند دقیقه بعد صدای آشنایی شنیدم.
ـ صبح بخیر.
سرم را برگرداندم.
ادرین بود.
کت تیره و پیراهن سادهای پوشیده بود و یک کیف دستی همراهش داشت.
مثل همیشه مرتب و جدی.
کلارا آرام کنار گوشم گفت:
ـ خب... رئیس رسید.
آرام خندیدم.
ادرین به طرف ما آمد.
ـ همه آمادهان؟
ژولین گفت:
ـ بله.
ادرین نگاهی به ساعتش انداخت.
ـ خوبه. بریم قسمت پذیرش.
من پشت سر بقیه حرکت کردم.
در طول مسیر سعی میکردم به هیچچیز فکر نکنم.
اما یک چیز ذهنم را درگیر کرده بود.
صندلی من در هواپیما کجا بود؟
---
بعد از انجام مراحل فرودگاه، بالاخره وارد هواپیما شدیم.
هرکدام دنبال شماره صندلی خودمان رفتیم.
من شماره صندلی را نگاه کردم.
18A
چمدان دستیام را بالای سرم گذاشتم و نشستم.
چند ثانیه بعد ادرین وارد ردیف ما شد.
شماره صندلیاش را نگاه کرد.
18B
نگاهش به من افتاد.
ـ ظاهراً کنار همیم.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ جدی؟
ـ بله.
لبخند کوچکی زدم.
ـ چه شانسی!
ادرین نشست.
ـ امیدوارم این چند ساعت زیاد اذیتت نکنم.
ـ شما؟
ـ مشکلیه؟
ـ نه، فقط فکر نمیکردم آقای اگرست اهل شوخی باشه.
لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ من شوخی نکردم.
ـ میدونستم.
خندیدم و به سمت پنجره برگشتم.
هواپیما کمکم از زمین فاصله گرفت.
اوایل همهچیز خوب بود.
اما هرچه هواپیما بالاتر رفت، احساس کردم قلبم تندتر میزند.
به پنجره نگاه کردم.
زمین هر لحظه کوچکتر میشد.
ساختمانها مثل نقطه شده بودند.
دستم را روی دستهی صندلی گذاشتم.
سعی کردم نفس عمیق بکشم.
اما حالم بدتر شد.
ادرین متوجه شد.
ـ مرینت؟
جواب ندادم.
ـ خوبی؟
آرام گفتم:
ـ یه کم حالم بده.
ادرین فوراً متوجه شد که موضوع جدیتر از چیزی است که میگویم.
ـ از پرواز میترسی؟
ـ نه... فقط ارتفاع...
چند لحظه چشمهایم را بستم.
ادرین با صدای آرام گفت:
ـ به بیرون نگاه نکن.
چشمهایم را باز کردم.
ـ چی؟
ـ پنجره رو ببند.
پنجره را بستم.
بعد گفت:
ـ سرت رو به صندلی تکیه بده و آروم نفس بکش.
ـ دارم سعی میکنم.
ـ عجله نکن.
چند لحظه بعد مهماندار از کنارمان رد شد.
ادرین یک لیوان آب گرفت و به طرفم گرفت.
ـ اینو بخور.
لیوان را گرفتم.
ـ ممنون.
ـ چیزی نیست.
جرعه کوچکی آب خوردم.
ادرین متوجه شد دستم هنوز کمی میلرزد.
ـ مرینت.
ـ بله؟
ـ به من نگاه کن.
نگاهش کردم.
ـ الان روی زمین نیستیم، ولی کاملاً امنیم. فقط چند دقیقه دیگه بدنت به شرایط عادت میکنه.
صدایش برخلاف همیشه آرام بود.
نه آن لحن رسمی همیشگی را داشت و نه حالت مغرورانهاش را.
فقط نگران بود.
گفتم:
ـ شما همیشه اینقدر خوب بلدید آدمها رو آروم کنید؟
لبخند کوچکی زد.
ـ نه.
ـ پس امروز استثناست؟
ـ شاید.
لبخند زدم.
اما ناگهان متوجه شدم صورتم گرم شده.
نگاهم را پایین انداختم.
چرا یک جملهی ساده از ادرین میتوانست اینقدر قلبم را بلرزاند؟
چند دقیقه گذشت.
حالم بهتر شد.
ادرین پرسید:
ـ بهتر شدی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ خوبه.
دوباره به صندلی خودش تکیه داد.
من هم به سمت پنجره برگشتم، اما این بار پرده را باز نکردم.
چند لحظه بعد آرام گفتم:
ـ ادرین؟
ـ هوم؟
ـ ممنون که کمکم کردی.
نگاهم کرد.
ـ لازم نیست تشکر کنی.
ـ چرا؟
ـ چون...
مکث کرد.
ـ چون اگر جای من بودی، تو هم همین کار رو میکردی.
لبخند زدم.
ـ احتمالاً.
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
اما این سکوت دیگر مثل قبل سنگین نبود.
برای اولین بار، نشستن کنار ادرین برایم عجیب نبود.
حتی...
کمی آرامشبخش بود.
هواپیما در مسیر لندن پیش میرفت.
کلارا چند ردیف عقبتر مشغول صحبت با بقیه بود و بقیهی اعضای تیم هم سرگرم کار خودشان بودند.
من دفتر طراحیام را باز کردم.
ادرین نگاهی به آن انداخت.
ـ باز هم داری طراحی میکنی؟
ـ عادت دارم.
ـ حتی توی هواپیما؟
ـ بهترین جا برای فکر کردنه.
ـ موضوع؟
لبخند زدم.
ـ هنوز نمیدونم.
ادرین گفت:
ـ پس وقتی فهمیدی، بهم نشون بده.
به او نگاه کردم.
ـ واقعاً میخواید ببینید؟
ـ بله.
ـ اینبار هم ایراد میگیرید؟
ـ اگر ایراد داشته باشه، بله.
خندیدم.
ـ پس هیچچیز تغییر نکرده.
ادرین هم لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ شاید بعضی چیزها تغییر کرده باشه.
مدادم در دستم متوقف شد.
ـ مثلاً؟
ادرین چند لحظه به من نگاه کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای مهماندار در کابین پیچید:
ـ لطفاً کمربندهای خود را ببندید. هواپیما وارد محدودهی هوایی لندن میشود.
به پنجره نگاه کردم.
ابرها کمکم کنار رفتند.
نور شهر از پایین دیده میشد.
لندن نزدیک بود.
و من هنوز نمیدانستم این سفر قرار است فقط یک موفقیت کاری باشد...
یا شروع اتفاقی که هیچکداممان برایش آماده نبودیم.
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷
شرط پارت بعد پنج لایک و ده کامنت