مغرور عاشق
4 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه p12
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت
چرخهای هواپیما بالاخره روی باند فرودگاه نشستند.
صدای آرام برخورد چرخها با زمین در کابین پیچید و بعد هواپیما با سرعت کمتری شروع به حرکت کرد.
از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. آسمان لندن ابری بود و باران ریزی روی شیشههای فرودگاه دیده میشد.
ادرین کمربندش را باز کرد و نگاهی به من انداخت.
ـ بهتر شدی؟
ـ آره، خیلی.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ ممنون که توی پرواز کمکم کردی.
ـ گفتم که لازم نیست تشکر کنی.
از جا بلند شد و کیفش را از محفظهی بالای سر برداشت.
من هم وسایلم را جمع کردم.
چند دقیقه بعد همراه بقیه از هواپیما پیاده شدیم.
فرودگاه شلوغ بود؛ مسافرها با چمدانهایشان در رفتوآمد بودند و صدای اعلام پروازها از بلندگوها شنیده میشد.
کلارا کنارم آمد.
ـ بالاخره رسیدیم!
خندیدم.
ـ آره.
ـ فقط مونده به هتل برسیم و من بخوابم.
ـ تو توی هواپیما هم خوابیدی!
ـ اون فرق داشت!
خندیدیم و همراه گروه به سمت سالن خروجی رفتیم.
---
چند دقیقه بعد، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم.
بیرون فرودگاه، یک ون مشکی منتظرمان بود.
راننده وسایل را داخل صندوق گذاشت و ما سوار شدیم.
من کنار پنجره نشستم.
ادرین در ردیف روبهروی من قرار گرفت.
ماشین حرکت کرد.
لندن کمکم جلوی چشمم ظاهر شد.
خیابانهای خیس، ساختمانهای قدیمی، اتوبوسهای قرمز و آدمهایی که با چتر در پیادهروها راه میرفتند.
دفتر طراحیام را از کیف بیرون آوردم و چند نکته یادداشت کردم.
ادرین متوجه شد.
ـ حتی الان هم کار میکنی؟
ـ ایدهها منتظر نمیمونن.
ـ این جمله رو قبلاً هم شنیدم.
ـ احتمالاً چون درسته.
او لبخند کمرنگی زد و دوباره به گوشیاش نگاه کرد.
حدود چهل دقیقه بعد، ماشین جلوی یک هتل شیک در مرکز لندن توقف کرد.
همه پیاده شدیم.
من سرم را بالا گرفتم.
ـ واو...
هتل نمایی کلاسیک و مدرن داشت و ورودی آن با نورهای گرم و شیشههای بزرگ تزئین شده بود.
کلارا گفت:
ـ اگر اینجا اتاق منو ندن، اعتراض میکنم!
ژولین خندید.
ـ اول بذار چمدانت رو پیدا کنی.
---
وارد لابی شدیم.
همهچیز مرتب و آرام بود.
یک میز پذیرش بزرگ روبهرو قرار داشت و چند نفر از کارکنان هتل مشغول راهنمایی مهمانها بودند.
همین که وارد شدیم، زنی جوان از انتهای لابی به طرف ما آمد.
کتوشلوار رسمی پوشیده بود و موهایش مرتب جمع شده بود.
وقتی به ادرین رسید، لبخند بزرگی زد.
ـ ادرین!
ادرین سرش را بالا آورد.
ـ کلویی؟
کلویی با خوشحالی دستش را گرفت.
ـ باورم نمیشه بالاخره رسیدید!
ادرین هم برای اولین بار از زمان رسیدنمان، لبخند واضحی زد.
ـ منم خوشحالم که میبینمت.
کلویی گفت:
ـ همهچیز برای تیم آماده شده. اتاقها، برنامهی جلسات و حتی بازدید فردا از استودیو.
بعد با صمیمیت دستش را روی بازوی ادرین گذاشت.
ـ باید کلی حرف بزنیم. این پروژه برای ما خیلی مهمه.
من چند قدم عقبتر ایستاده بودم.
نمیدانم چرا، اما دیدن این صحنه حس عجیبی در دلم ایجاد کرد.
کلویی خیلی راحت با ادرین حرف میزد.
انگار سالها بود همدیگر را میشناختند.
کلویی بالاخره متوجه ما شد.
ـ وای، ببخشید! من حتی به بقیه سلام نکردم.
ادرین به سمت گروه برگشت.
ـ بچهها، ایشون کلویی بورژوا هستن، مدیر پروژه از طرف شرکت لندن.
کلویی به همه سلام کرد.
بعد نگاهش روی من ماند.
ـ و شما باید مرینت دوپنچنگ باشید.
لبخند زدم.
ـ بله.
ـ دربارهتون زیاد شنیدم.
ـ امیدوارم چیزهای خوبی شنیده باشید.
کلویی خندید.
ـ کاملاً.
بعد دوباره به ادرین نگاه کرد.
ـ مخصوصاً از ادرین.
من ناخودآگاه به ادرین نگاه کردم.
ادرین کمی مکث کرد.
ـ دربارهی کارش صحبت کردم.
کلویی با لبخند گفت:
ـ بله، میدونم.
چیزی در لحنش باعث شد بیشتر از قبل حس عجیبی پیدا کنم.
به خودم گفتم:
«مرینت، چرا داری حسادت میکنی؟»
من و ادرین حتی رابطهای با هم نداشتیم.
پس حق نداشتم از اینکه یک دختر دیگر با او صمیمی است ناراحت شوم.
اما با این حال...
نمیتوانستم جلوی احساسم را بگیرم.
کلویی به ادرین گفت:
ـ فردا صبح خودم میام دنبالت.
ادرین گفت:
ـ لازم نیست. با تیم میام.
ـ اصراری نیست، ولی خوشحال میشم خودم همراهت باشم.
لبخند زدم، اما لبخندم مصنوعی بود.
کلارا که کنارم ایستاده بود، آرام در گوشم گفت:
ـ خوبی؟
ـ آره.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
کلارا نگاهی به ادرین و کلویی انداخت و بعد به من نگاه کرد.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ باشه...
من سریع گفتم:
ـ چیزی نگو!
کلارا خندید.
---
بعد از تحویل اتاقها، همه به سمت آسانسور رفتیم.
کلویی هنوز مشغول توضیح برنامهی فردا برای ادرین بود.
من چند قدم عقبتر راه میرفتم.
وقتی در آسانسور باز شد، همه وارد شدند.
من کنار ادرین ایستادم.
کلویی درست سمت دیگر او قرار گرفت.
ادرین متوجه شد که من ساکتم.
آرام پرسید:
ـ خستهای؟
ـ یکم.
ـ پس استراحت کن. فردا روز شلوغی داریم.
ـ حتماً.
در آسانسور بسته شد.
شماره طبقات روی صفحه بالا میرفت.
من به انعکاس خودم در آینه نگاه کردم.
به خودم گفتم:
«فقط یک سفر کاریه.»
اما ته دلم میدانستم مشکل اصلی همین بود.
چون برای اولین بار...
دیدن یک دختر دیگر کنار ادرین، واقعاً اذیتم میکرد.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد ده لایک و بیست کامنت