مغرور عاشق
47 دقیقه پیش · · خواندن 4 دقیقه p13
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
بعد از چند دقیقه، مسئول پذیرش کلید اتاقها را تحویل داد.
ـ اتاقهای شما آماده است.
همه کلیدهایشان را گرفتند.
من هم کلیدم را برداشتم و به بقیه نگاه کردم.
ـ خب، بالاخره .
ادرین با همان حالت جدی همیشگی گفت:
ـ ساعت هشت صبح همه در لابی باشن. جلسهی اولمون با شرکت لندن ساعت نه شروع میشه.
کلارا گفت:
ـ رئیس، تازه رسیدیم!
ادرین بدون تغییر حالت گفت:
ـ دقیقاً. برای همین بهتره دیر نخوابید.
همه خندیدند و کمکم به سمت اتاقهایشان رفتند.
من هم همراه مرینت و بقیه وارد آسانسور شدم.
وقتی به طبقه رسیدیم، هرکس به سمت اتاق خودش رفت.
مرینت کلیدش را نگاه کرد.
ـ اتاق ۴۰۷.
من گفتم:
ـ من ۴۰۸ هستم.
مرینت لبخند زد.
ـ پس همسایهایم.
ـ آره.
مرینت وارد راهرو شد.
ادرین هم کمی عقبتر حرکت میکرد.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه چند دقیقه بعد، صدای یکی از کارکنان هتل از انتهای راهرو آمد.
ـ خانم دوپنچنگ!
مرینت برگشت.
ـ بله؟
کارمند با عجله نزدیک شد.
ـ متأسفم، یک اشتباه در سیستم رزرو پیش اومده.
مرینت متعجب گفت:
ـ چه اشتباهی؟
ـ اتاقی که برای شما ثبت شده بود، در سیستم به نام مهمان دیگری ثبت شده و متأسفانه امشب هیچ اتاق خالی نداریم.
مرینت با ناباوری گفت:
ـ یعنی چی؟!
ادرین که تازه به آنها رسیده بود، پرسید:
ـ مشکلی پیش اومده؟
کارمند توضیح داد:
ـ بله، آقای اگرست. اشتباه سیستمی رخ داده. متأسفانه اتاق خانم دوپنچنگ قابل تحویل نیست.
مرینت با نگرانی گفت:
ـ پس من کجا بمونم؟
کارمند چند لحظه مردد ماند.
ـ تنها گزینهای که فعلاً داریم...
به برگهی رزرو نگاه کرد.
ـ اتاق آقای اگرست هست.
مرینت و ادرین همزمان گفتند:
ـ چی؟!
کلارا که هنوز در راهرو بود، با شنیدن حرفشان برگشت.
ـ چی شده؟
مرینت با دستپاچگی گفت:
ـ اتاق من اشتباهی رزرو شده.
ادرین با اخم به کارمند نگاه کرد.
ـ اتاق من چند تخت داره؟
کارمند صفحهی تبلتش را بررسی کرد.
ـ یک تخت دونفره.
چند ثانیه سکوت مطلق برقرار شد.
مرینت با تعجب به ادرین نگاه کرد.
ـ نه، امکان نداره.
ادرین نفس عمیقی کشید.
ـ یه راه دیگه پیدا کنید.
کارمند با ناراحتی سر تکان داد.
ـ واقعاً متأسفم، ولی هتل کاملاً پره.
کلارا آرام گفت:
ـ خب... حداقل یه مبل توی اتاق هست؟
کارمند گفت:
ـ بله، یک مبل کوچک.
ادرین به مرینت نگاه کرد.
ـ تو روی تخت بخواب.
مرینت سریع گفت:
ـ نه! شما صاحب اتاقید.
ـ من روی مبل میخوابم.
ـ ولی مبل خیلی کوچیکه.
ـ مهم نیست.
مرینت چند لحظه سکوت کرد.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
کلارا لبخند کوچکی زد.
ـ خب، پس مشکل حل شد.
مرینت با خجالت گفت:
ـ فقط برای امشب.
ادرین گفت:
ـ فقط برای امشب.
در حالی که کلارا و بقیه به سمت اتاقهای خودشان رفتند، مرینت و ادرین وارد اتاق شدند.
اتاق بزرگ و مرتب بود؛ یک تخت دونفره کنار پنجره قرار داشت و روبهرویش یک مبل کوچک.
مرینت چمدانش را کنار دیوار گذاشت.
ادرین کت خود را روی صندلی انداخت.
ـ تو راحت باش. من همینجا میخوابم.
مرینت به مبل نگاه کرد.
ـ واقعاً نمیفهمم چرا هتل اینقدر راحت اشتباه میکنه.
ادرین لبخند کمرنگی زد.
ـ منم نمیفهمم.
مرینت نشست و خندید.
ـ فردا وقتی بچههای شرکت بفهمن...
ـ لازم نیست چیزی بفهمن.
مرینت خندید.
ـ کلارا قطعاً میفهمه.
ادرین گفت:
ـ پس امیدوار باش چیزی تعریف نکنه.
مرینت سرش را تکان داد.
ـ غیرممکنه.
برای اولین بار هر دو خندیدند.
فضای اتاق کمی از حالت رسمی همیشگی خارج شده بود.
اما هیچکدام نمیدانستند این اتفاق ساده، قرار است فردای آن روز تبدیل به موضوعی بزرگ در شرکت شود.
---
همان شب
از زبان کلویی
وارد اتاقم شدم و در را بستم.
چمدانم را کنار تخت گذاشتم و کفشهایم را درآوردم.
تمام روز خستهکننده بود.
اما ذهنم درگیر یک چیز دیگر بود.
ادرین.
از وقتی مرینت وارد شرکت شده بود، رفتار برادرم تغییر کرده بود.
و حالا حتی قرار بود برای یک پروژهی چند هفتهای همراه او به لندن بیاید.
روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم.
با خودم گفتم:
ـ این دختر دقیقاً چه چیزی داره که ادرین اینقدر بهش اهمیت میده؟
همان لحظه صدایی آرام درست کنار گوشم شنیده شد:
ـ خوشحال شدی عشقت برگشته؟
خشکم زد.
چشمهایم گرد شد.
آرام از جایم بلند شدم.
اتاق کاملاً ساکت بود.
من به سمت در برگشتم.
هیچکس آنجا نبود.
اما صدا دوباره از پشت سرم آمد:
ـ یا هنوز وانمود میکنی که برات مهم نیست؟
قلبم تندتر زد.
با احتیاط برگشتم.
و درست در همان لحظه...
چهرهای را دیدم که انتظار دیدنش را در لندن نداشتم.