"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p7
54 دقیقه پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم و اومدم با قسمت جدید رمانم. خوشحال میشم که حمایت کنید.
ادرین: امروز حوصله ام سر رفته بود. برای همین به سمت پارک نزدیک خونهمون رفتم. تا کمی حال و هوام عوض بشه. یکی از صندلی های پارک که زیاد تو چشم نبود. رو برای نشستن انتخاب کردم. هوای تازه داخل پارک جریان داشت، که بعد از برخورد باپوستم و صورتم ازش لذت میبردم. نسیم ملایمی به صورتم برخورد میکرد، بوی گل های که در اطراف پارک بود، در هوا پراکننده شده بود. و درختانم با نسیم ملایم به حرکت در امده اند.
بعد از چند دقیقه یکدفعه کسی دیدم که از دور به من نزدیک میشد.
مرینت: کلی اتفاق برام افتاده بود. فقط برای اینکه حال بدم خانواده ام متوجه نشن، تصمیم گرفتم که به پارک برم که حالم عوض بشه. یکدفعه دیدم که ادرین روی یکی از صندلی های پارک نشسته. نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم گفت که برم پیشش برای همین رفتم به سمتش که کنار بشینم.
ادرین: اولش هر چی نگاهش کردم نشناختم که چه کسی داره به سمتم میاد. بعد از کمی دقت به مو های ابی زیباش شناختمش. مرینت بود که داشت به سمت میامد ولی به خاطر سبکی لباس پوشیده بود نشناختمش. مثل همیشه اون دختر خوشحالی که میشناختمش نبود. خسته بود. ولی با لبخندش داشت غمش پنهان میکرد. لباس های کوتاهی به تن داشت که به رنگ سفید و مشکی بود و ارایشی نسبتا غلیظ داشت اومد کنارم نشست.
مرینت: کنارش نشستم، گفتم که مزاحمت که نشدم.؟
ادرین: گفتم نه مشکلی نیست. خیلی با خودم کلنجار رفتم که حالش رو که پنهون میکرد نپرسم ولی نتوانستم جلوی خودم بگیرم. به سمتش برگشتم و گفتم که خوبی؟
مرینت: کمی تعجب کردم که ازم پرسید، چون همیشه اخلاق جدیی داشت ولی جوابش دادم اره خوبم ممنون که پرسیدی، ولی دلیلی داشت که پرسیدی؟
ادرین: اخه قیافت اینجوری نشون نمیده به من ربطی نداره که چه مشکلی پیش اومده ولی به هرحال اینجوری که میبینمت برام جای تعجبه،
مرینت: جا خوردم از حرفش، گفتم خب راستش بخوای اگه ناراحت نمیشی، میدونی که هیچوقت دختری نیستم که با این سبک لباس بیام بیرون ولی امروز تولد کسی دعوت شدم، تصمیم گرفتم که این لباس بپوشم و ولی تولدش اصلا جای خوبی نبود و جتی دوستم هم بر خورد خیلی بدی باهام داشت پس تصمیم گرفتم که از اونجا بیام بیرون. ولی نتوانستم برم خونه، چون خانواده ناراحت میشدن با دیدن حال و روزم نگران میشدن که چرا اینقدر زود برگشتم خونه برای همین تصمیم گرفتم بیام پارک وقتی، دیدمت، تصمیم گرفتم بیام پیشت،با اینکه میدونم از من خوشت نمیاد.ولی به کسی احتیاج داشتم که پیشم باشه. ببخشید که زیاد حرف زدم و اذیتت کردم.
ادرین: داشت گریه میکرد. دلم براش سوخت چون میدونستم تردد شدن داخل یک جمع چجوری و اینکه همه تو رو برای مال و یا داشته هات میخوان برای همین تصمیم گرفتم که دلداریش بدم. شاید همه من ادم سرد و جدی ببینن ولی در پشت این ظاهرم یک ادم مهربون هستم و واقعا افرادی که بهشون نزدیک هستم. میدونن که واقعا چجوری هستم. کتم در اوردم و انداختم روی شونه هاش گفتم که من ازت بدم نمیاد ولی اخلاقم اینجوری خیلی ها رفتارم بد برداشت میکنن. میدونم چی کشیدی چون این اتفاقات برای خودم پیش اومده درکت میکنم.
مرینت: بعد از شنیدن حرف هاش احساس ارامش میکردم و خوشحال بودم که فرد مناسبی انتخاب کردم. بعد از مدتی نشستن در پارک رفتم به سمت سرویس بهداشتی، صورتم شستم. و بعد با ادرین به سمت خونه رفتیم. مثل یک محافظ در برابر افراد از مراقبت میکرد. و بعد هم من رو برد خونه و خودش به سمت باشگاهش رفت.
ادرین: بعد از اینکه مرینت به خونه اشون بردم. خودم کیف ورزشیم برداشتم و به سمت باشگاه حرکت کردم. در طی مسیر همش فکر مرینت میامد داخل سرم. باور نمیشد که همچین دختر قوی باشه.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. با اینکه شرط پارت قبلی پر نشده بود و این قسمت رو نوشتم و خوشحال میشم که حمایت کنید شرط این پارت و پارت قبلی رو کامل کنید.
شرط پارت جدید 10کامنت 💭/10لایک 👍