مغرور عاشق
43 دقیقه پیش · · خواندن 3 دقیقه p15
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید جلسهی امروز بود.
قرار بود با کلویی دربارهی برنامهی پروژهی لندن صحبت کنم.
چمدانم هنوز کنار تخت بود و لباسهایی که برای چند روز آینده لازم داشتم روی صندلی پخش شده بود.
ساعت را نگاه کردم.
ـ وای، دیرم نشه!
سریع آماده شدم، لپتاپ و دفتر طراحیام را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.
وقتی به راهرو رسیدم، تقریباً همهی اعضای تیم برای صبحانه پایین رفته بودند.
به سمت آسانسور رفتم.
در آسانسور که باز شد، وارد شدم و دکمهی طبقهی اتاقهای کاری را زدم.
در آینهی آسانسور به خودم نگاه کردم.
هنوز کمی خسته بودم، اما ذهنم پر از ایده بود.
وقتی به طبقه رسیدم، مستقیم به سمت اتاق کلویی رفتم.
در زدم.
جوابی نیامد.
دوباره زدم.
ـ کلویی؟
این بار صدایی از داخل آمد:
ـ بیا داخل.
در را باز کردم.
ـ کلویی، برای برنامهی امروز...
جملهام نصفه ماند.
چون یک نفر دیگر داخل اتاق بود.
پسری کنار پنجره ایستاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ـ لوکا؟!
او برگشت.
لبخند زد.
ـ سلام، مرینت.
با خوشحالی به سمتش رفتم.
ـ تو اینجایی؟!
ـ آره. برای چند جلسهی کاری اومدم لندن.
خندیدم.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ میخواستم خودم غافلگیرت کنم.
ـ واقعاً غافلگیر شدم!
کلویی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با تعجب به ما نگاه میکرد.
نگاهش بین من و لوکا جابهجا میشد.
ـ صبر کن...
به من نگاه کرد.
ـ شما دوتا همدیگه رو میشناسید؟
با تعجب گفتم:
ـ معلومه!
بعد به لوکا اشاره کردم.
ـ لوکا برادرمه.
کلویی کاملاً ساکت شد.
انگار برای چند ثانیه نمیتوانست حرف بزند.
من متوجه تغییر حالتش شدم.
ـ کلویی؟ خوبی؟
کلویی به لوکا نگاه کرد.
بعد دوباره به من.
ـ برادرت؟
ـ آره.
لوکا خندید.
ـ فکر کنم کلویی تازه فهمید من و مرینت خواهر و برادریم.
کلویی آرام گفت:
ـ پس... تو مرینت دوپنچنگی.
با تعجب گفتم:
ـ بله؟
کلویی به لوکا نگاه کرد.
ـ و تو... برادر مرینتی؟
لوکا سرش را تکان داد.
ـ بله.
چند ثانیه سکوت شد.
من به کلویی نگاه کردم.
ـ اتفاقی افتاده؟
کلویی سریع خودش را جمعوجور کرد.
ـ نه. فقط... یه کم تعجب کردم.
لبخند زدم.
ـ خب، حالا که باهم آشنا شدید، من میخواستم دربارهی برنامهی امروز باهات صحبت کنم.
کلویی هنوز حواسش پیش لوکا بود.
ـ آره... حتماً.
دفترم را باز کردم.
ـ جلسهی ساعت یازده رو بهتره یک ساعت عقب بندازیم، چون تیم طراحی لندن هنوز فایلهای نهایی رو نفرستاده.
کلویی سر تکان داد.
ـ موافقم.
لوکا با لبخند گفت:
ـ پس من مزاحم کارتون نمیشم.
ـ نه، بمون! بعد از جلسه باهم میریم بیرون.
لوکا گفت:
ـ باشه.
من لبخند زدم.
اما متوجه شدم کلویی هنوز به لوکا نگاه میکند.
انگار دیدنش برای او فقط یک اتفاق ساده نبود.
به کلویی گفتم:
ـ کلویی؟
ـ بله؟
ـ مطمئنی خوبی؟
کلویی چند لحظه مکث کرد.
بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ کاملاً.
اما وقتی من دوباره مشغول توضیح برنامه شدم، نگاه کلویی برای لحظهای روی لوکا ماند.
و من اصلاً نمیدانستم پشت آن نگاه چه خاطرهای پنهان شده است.
پنج سال قبل، کلویی لوکا را از خودش دور کرده بود.
و حالا لوکا برگشته بود.
آن هم درست زمانی که مرینت، خواهرش، مهمترین طراح شرکت اگرست شده بود.