p17

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان ادرین

فردای آن روز، جلسه‌ی صبح خیلی زودتر از چیزی که انتظار داشتم تمام شد.

پرونده‌ها را بستم و به اعضای تیم نگاه کردم.

چند روز بود که همه تقریباً بدون توقف مشغول کار بودند. از وقتی به لندن رسیده بودیم، حتی فرصت کافی برای استراحت نداشتیم.

یکی از اعضای تیم گفت:

ـ به نظرم امروز دیگه همه نیاز به استراحت دارن.

ژولین خندید.

ـ من که موافقم.

کلارا گفت:

ـ دقیقاً. ما از وقتی رسیدیم فقط جلسه و جلسه و جلسه داشتیم.

مرینت که مشغول جمع کردن وسایلش بود، سرش را بلند کرد.

ـ منم موافقم.

بعد ناگهان گفت:

ـ می‌تونیم بریم ساحل؟

همه ساکت شدند.

به مرینت نگاه کردم.

ـ ساحل؟

مرینت با هیجان سر تکان داد.

ـ آره! نزدیک لندن چند جای ساحلی قشنگ هست. می‌تونیم چند ساعت بریم، هوا بخوریم، بعد برگردیم.

کلارا فوراً گفت:

ـ من پایه‌ام!

یکی دیگر از اعضای تیم هم موافقت کرد.

من به مرینت نگاه کردم.

واقعاً انگار همان لحظه از جلسه‌ی خشک و رسمی بیرون آمده بود.

چشم‌هایش برق می‌زد و با هیجان درباره‌ی ساحل و قدم زدن کنار دریا حرف می‌زد.

با خودم فکر کردم:

این دختر واقعاً همه‌ی رفتارش بچه‌گونه است.

چند روز پیش وسط یک جلسه‌ی رسمی با مدیران درباره‌ی قیمت تولید بحث کرده بود.

دیروز من را در اتاقم هنگام تماشای کارتون غافلگیر کرده بود.

امروز هم با شنیدن کلمه‌ی «ساحل» مثل یک بچه ذوق کرده بود.

لبخند خیلی کوچکی روی لبم آمد.

مرینت متوجه شد.

ـ چرا می‌خندی؟

سریع حالت صورتم را جدی کردم.

ـ نمی‌خندم.

ـ خندیدی!

ـ اشتباه دیدی.

ـ نه، مطمئنم خندیدی.

کلارا بین حرفمان پرید.

ـ ادرین، تو هم میای؟

نگاهم را به او دادم.

ـ نمی‌دونم.

مرینت با همان هیجان گفت:

ـ بیا دیگه!

به او نگاه کردم.

ـ تو همیشه همین‌قدر برای هر چیزی هیجان‌زده می‌شی؟

ـ نه!

چند لحظه مکث کرد.

ـ خب... شاید یکم.

کلارا خندید.

ـ «یکم»؟

مرینت با خنده گفت:

ـ خیلی خب، زیاد!

همه خندیدند.

من هم بالاخره تسلیم شدم.

ـ باشه. چند ساعت می‌ریم.

مرینت با خوشحالی گفت:

ـ جدی؟!

ـ بله.

ـ عالیه!

با دیدن خوشحالی‌اش دوباره همان فکر به ذهنم رسید:

واقعاً مثل بچه‌ها ذوق می‌کنه.

اما عجیب این بود که این رفتار دیگر مثل قبل برایم آزاردهنده نبود.

حتی...

کمی دوست‌داشتنی شده بود.

---

چند ساعت بعد، همه در لابی هتل جمع شدیم.

مرینت با یک کوله‌ی کوچک از آسانسور بیرون آمد.

کلارا با دیدنش گفت:

ـ مرینت، تو برای چند ساعت می‌خوای بری ساحل یا برای یک هفته؟

مرینت خندید.

ـ خب معلوم نیست چه اتفاقی بیفته!

به کوله‌اش نگاه کردم.

ـ چی توشه؟

ـ چیزهای ضروری.

ـ مثلاً؟

ـ دوربین، دفتر طراحی، خوراکی، بطری آب...

ابرویم را بالا بردم.

ـ دفتر طراحی هم ضروریه؟

ـ برای من آره.

گفتم:

ـ قابل پیش‌بینی بود.

مرینت اخم مصنوعی کرد.

ـ مشکلیه؟

ـ نه.

چند لحظه نگاهش کردم.

ـ فقط تو حتی برای تفریح هم دست از کار نمی‌کشی.

لبخند زد.

ـ شاید یه ایده‌ی خوب پیدا کردم.

---

در مسیر، مرینت تقریباً تمام مدت کنار پنجره نشسته بود.

هر بار منظره‌ی تازه‌ای می‌دید، توجهش جلب می‌شد.

ـ اونجا رو ببین!

بعد چند دقیقه:

ـ وای، اون ساختمان رو دیدی؟

و کمی بعد:

ـ ادرین، اونجا یه بازار قدیمیه؟

هر بار جوابش را می‌دادم.

بالاخره گفتم:

ـ مرینت.

ـ بله؟

ـ اگر قرار باشه هر سی ثانیه یک سؤال بپرسی، رسیدن به ساحل خیلی سخت می‌شه.

چند لحظه ساکت ماند.

ـ باشه.

سه ثانیه بعد:

ـ ولی واقعاً اونجا بازار قدیمیه؟

کلارا از صندلی عقب خندید.

من هم نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.

ـ بله.

مرینت با رضایت گفت:

ـ ممنون.

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.

این دختر واقعاً غیرقابل پیش‌بینی بود.

---

وقتی به ساحل رسیدیم، هوا خنک بود و باد ملایمی می‌وزید.

همه از ماشین پیاده شدند.

مرینت چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد با لبخند بزرگی گفت:

ـ وای...

به دریا نگاه می‌کرد.

ـ خیلی قشنگه.

کلارا گفت:

ـ گفتم که خوشت میاد.

مرینت کفش‌هایش را درآورد و گفت:

ـ من می‌رم نزدیک آب!

و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، به سمت ساحل رفت.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ واقعاً مثل بچه‌هاست.

ژولین خندید.

ـ بهش عادت می‌کنی.

نگاهم را از مرینت گرفتم.

اما چند ثانیه بعد دوباره ناخودآگاه به سمتش نگاه کردم.

او کنار آب ایستاده بود و با لبخند به موج‌ها نگاه می‌کرد.

باد موهایش را کمی به هم ریخته بود و خودش سعی می‌کرد با دست مرتبشان کند.

برای اولین بار متوجه شدم...

مرینت وقتی خوشحال است، کاملاً خودش می‌شود.

نه آن طراح جدی شرکت.

نه دختری که در جلسات با اعتمادبه‌نفس جلوی من می‌ایستد.

فقط...

مرینت.

مرینت برگشت و با صدای بلند گفت:

ـ ادرین! نمیای؟

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ من برای قدم زدن روی ساحل کفش مناسب ندارم.

لبخند زد.

ـ بهانه‌ست!

ـ نیست.

ـ هست!

بعد دوباره به سمت آب دوید.

سرم را تکان دادم.

بله... این دختر قطعاً رفتارهای بچگانه‌ای داشت.

اما برای اولین بار، این فکر دیگر باعث نمی‌شد از او فاصله بگیرم.

برعکس...

بی‌اختیار لبخند زدم.

و همان لحظه فهمیدم شاید چیزی در رفتار مرینت تغییر نکرده باشد.

این من بودم که کم‌کم داشتم جور دیگری نگاهش می‌کردم.