سلام ؛ من دیوانه ام ! P56
1 ساعت پیش · · خواندن 8 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : بازگشت به خانه پدر و مادر پر حاشیه مِی 🏠
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی درحالی که ماشین را روبه روی خانه پدر و مادر پارک می کرد زیر لب گفت :
_ امیدوارم امشت مهمون نداشته باشن ...
مِی هیچ دوست نداشت با لباس مهمانی ، وارد خانه ایی شود که پر از آدم است . به هیچ عنوان دوست نداشت زمانی که وارد خانه می شود ، آن همه چشم به او خیره شود . ترجیح می داد فقط بخواهد موضوع را به پدر و مادرش توضیح دهد ، نه یک لشکر از برادران بی پایان و برادرزاده های عجیبش که مدام سوال می پرسند .
مِی با کمک مایک چمدان ها را از صندوق عقب بیرون آورد و بر روی پله های ورودی خانه گذاشت . چراغ های خانه هنور روشن بود و از درون خانه صدای یک بچه می آمد .
مِی با شنیدن صدای لیلی ، ناخداگاه لبخند زد . مایک درحالی که سرش را کج می کرد پرسید :
_ به نظرت لیلی بیداره ؟
مِی درحالی که در می زد گفت :
_ اگه هم بیدار باشه ، امشب نمی تونی باهاش بازی کنی .
بعد از اینکه سه ضربه به در زد ، مکث کرد و منتظر ماند تا در باز شود . بعد از مدت کوتاهی ، در خانه باز شد و چهره مهربان و آرام مادر پدیدار شد .
مادر با چشم های گرد شده به لباس مِی و مایک نگاه کرد و سلام کرد . مِی پشت گردنش را خاراند و با تته پته تمام قضه ( جز این موضوع که او و مایک در خانه ایی که مهمانی در آن برگذار می شد آتش بازی کردند ) را برای مادر توضیح داد و مایک با تکان دادن سرش ، حرف های مِی را تایید می کرد .
مِی با لحنی که سعی می کرد درمانده به نظر برسد ( ولی بیشتر خنده دار بود ) گفت :
_ و الان جایی برای رفتن نداریم . میتونیم چند مدت پیش شما بمونیم ؟
مادر درحالی که نخودی می خندید در خانه را کامل باز کرد تا آنها وارد شوند . مِی تشکر کرد و درحالی که همراه مایک چمدان ها را حمل می کردند ، وارد خانه شد . آن ها چمدان هایشان را کنار جا کفشی گذاشتند که پدر ( که در آشپزخانه سرگرم خوردن بستنی بود ) ، با صدای بلندی پرسید :
_ عزیزم ، کی اومده ؟
مادر با صدای بلندی گفت :
_ مِی و مایک اومدن !
با گفتن این حرف مادر ، صدای جیغ سر خوش و شادمان لیلی از آشپزخانه به گوش رسید . کمی بعد لیلی درحالی که از آشپزخانه دوان دوان به سمت آنها می آمد با جیغ و داد شادمانی گفت :
_ مِی ، مایک ...
ولی وقتی به وسط های راه رسید ، پایش در چیزی گیر کرد و با صورت بر روی زمین خورد . مِی درحالی که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد ، به جای تماشای لیلی که به شکل خنده داری سعی می کرد بلند شود ، به زمین چشم دوخت .
مِی مطمئن بود که اگر بخندد ، لیلی گریه می کند . مِی نمی دانست چرا اگر بخندد این اتفاق شوم می افتد ؛ ولی تجربه به او ثابت کرده بود که نباید به بچه ایی که بر روی زمین خورده است خندید ، حتی ناخود آگاه .
مِی یادش می آمد که وقتی شش ساله بود ، در جشن پنج سالگی تام گرگم به هوا بازی می کرد و خیلی اتفاقی ( به هیچ عنوان هم از عمد نبود ) پای مِی جلوی پای تام قرار گرفت و تام با صورت بر روی زمین افتاد و بعد از آن مِی تا می توانست خندید چون به نظرش خنده دار بود ؛ ولی تام که از خندیدن مِی خوشش نیامده بود ، چنان با صدای بلند گریه کرد که متیو سردرد گرفتند .
وقتی لیلی از سر جایش بلند شد ، خودش را به مِی رساند و مِی را در آغوش گرفت ( البته به دلیل اینکه خیلی کوچک بود ، فقط موفق شد پاهای مِی را بغل کند ) ؛ سپس به سمت مایک رفت . مایک خم شد تا به لیلی نزدیک تر شود ، سپس هر دو خیلی جدی مشت هایشان را به یکدیگر زدند ، بعد دست هایشان را باز کردند و تکان دادند و دوباره مشت هایشان را به یکدیگر زدند . کارشان شبیه به یک مراسم خوشامد گویی و یا چیزی شبیه به این بود .
مِی درحالی که سعی می کرد مایک و لیلی را نادیده بگیرد ، به سمت آشپزخانه رفت و با صدای نسبتاً بلندی گفت :
_ سلام بابا !
سپس کنار پدرش که یک قاشق بستنی می خورد نشست و پرسید :
_ بستنی شکلاتی هم داریم ؟
پدر از جایش بلند شد و گفت :
_ الان میارم .
سپس در فریزر را باز کرد و یک سطل که بر رویش طرح یک بستنی خندان و شکلاتی بود بیرون آورد . در آن را باز کرد و در کاسه چینی ایی سه اسکوپ بزرگ از بستنی را خالی کرد .
وقتی پدر سطل بستنی را داخل فریزر گذاشت ، از داخل یخچال کمی سس شکلات بیرون آورد و پرسید :
_ سس شکلات بریزم ؟
مِی درحالی که موهایش را باز می کرد گفت :
_ نه .
پدر کنار مِی نشست و به خوردن بستنی وانیلی خودش ادامه داد . مِی نیز یک قاشق مخصوص خوردن بستنی برداشت و با ولع خاصی شروع کرد به خوردن . مِی هر قاشقی که از بستنی می خورد ، چشمانش را می بست و بستنی را زیر زبانش نگه می داشت تا آرام آرام آب شود و بتواند از طعمش لذت ببرد .
پدر با حالتی خصمانه گفت :
_ هیچ وقت از این چینیا خوشم نمی اومد !
مِی با حالتی درمانده گفت :
_ دوباره شروع شد ...
پدر درحالی که یک کپه بستنی در دهانش می چپاند ادامه داد :
_ اونا کومونیستن .
مایک و لیلی درحالی که با حالتی مشکوک بر روی میز می نشستند به مِی خیره شدند .
مِی درحالی که چند قاشق پشت سر هم از بستنی اش می خورد گفت :
_ اون چینی هایی که تو چین زندگی نمی کنن کومونیست نیستن بابا !
پدر چانه اش را خاراند و گفت :
_ در هر حال ، چینی ها همشون یه مشت سوسک هستن که باید منقرض بشن .
مِی آهی کشید و به خوردن بستنی اش ادامه داد . می دانست بحث با پدرش بی فایده است ، پس ترجیح داد ساکت بماند .
مادر درحالی که ریز ریز می خندید پرسید :
_ مِی ، مایک ، شام خوردین ؟
مِی گفت :
_ نه ، شام نخوردیم . من گشنم نیست .
مایک نیز گفت :
_ منم گشنم نیست .
سپس رو به لیلی که دستش را نشگون می گرفت کرد . دست لیلی را از خودش جدا کرد به او اخم کرد .
لیلی که دست بردار نبود ، دوباره شروع کرد به نشگون گرفتن دوباره دست مایک . مایک نیز مدام دست لیلی را آن طرف می گرفت تا از او در امان باشد ؛ ولی کارساز نبود .
مِی لبخند احمقانه ایی زد و گفت :
_ مامان ، من و مایک باید بریم بخوابیم . لیلی هم همینطور !
سپس چشمانش را تنگ کرد تا لیلی دست از آزار مایک بردارد . لیلی دست مایک را رها کرد و چشمانش را به زمین دوخت .
مادر گفت :
_ مِی ، میتونی با مایک بری اتاق قدیمی خودت . و تو وروجک !
رو به لیلی کرد و با جدیت گفت :
_ یک ساعت از وقت خوابت گذشته .
لیلی جیغ زد و از روی صندلی پایین آمد و دوان دوان از آسپزخانه بیرون رفت . لیلی درحالی که جیغ می کشید گفت :
_ نه ! من گودزیلام ، نیازی به خوابیدن ندارم ...
پدر خندید . به مِی خیره شد و گفت :
_ هر شب همین دردسر رو داریم .
مِی چشمانش را تنگ کرد . آن چند روزی که لیلی پیشش بود هیچ مشکلی برای خواباندنش نداشت .
مِی لز جایش بیدار شد و برای اینکه به مادرش کمک کند ، با تحکم گفت :
_ لیلی جونز ، باید همین الان بری بخوابی !
لیلی سرش را پایین انداخت و آرام آرام به سمت اتاق خوابش رفت . مِی لبخندی پیروزمندانه زد و به مادرش گفت :
_ همیشه داد زدن کار میکنه !
سپس همراه با مایک به سمت اتاق قدیمی خودش رفت .
در اتاق قدیمی اش قبلا چند تخت بود ؛ ولی حالا فقط یک تخت خواب و چمدان های خودش و مایک بود . اتاق حالا خیلی خلوت شده بود .
مِی کمی دلش برای آن شلوغی قبل تنگ شد . برای شب هایی که با برادرانش جنگ بالشی راه می انداخت و با ورود سارا همه خود را به خواب می زدند .
سارا ... با فکر کردن به سارا حالش کمی بد شد . یک بار سارا به موقع وارد اتاق شد و نتوانستند وانمود کنند خوابیده اند ؛ ولی به جای اینکه او سرزنششان کند ، بالشی برداشت و با آنها همراه شد .
مایک وارد اتاق شد و بر روی تخت نشست . درحالی که با اشتیاق به سر تا سر اتاق نگاه می کرد پرسید :
_ خودت تنها توی این اتاق بودی ؟
مِی درحالی که فکر می کرد گفت :
_ نه ... یک چهارم بچه های خونه توی اتاق من بودن . قبلا اینجا سه تا تخت بود . اونهایی که کوچکتر بودن روز تخت می خوابیدن و بقیه روی زمین تشک پهن می کردن و می خوابیدن .
مِی به سمت چمدان رفت و چند دست لباس راحتی از آن در آورد و گفت :
_ به دیوار نگاه کن مایک ، میخوام لباسام رو عوض کنم .
مایک چشمش را به دیوار دوخت و در مدتی که مِی لباس هایش را عوض می کرد رویش را برنگرداند . بعد از مِی ، نوبت مایک بود . لباس عوض کردن مایک کمی طول کشید .
مایک بر روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست . مِی یک بالش میان خودش و مایک گذاشت و خوابش برد .