p18

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان مرینت

صدای موج‌ها آرام و منظم به ساحل می‌خورد.

کفش‌هایم را درآورده بودم و آن‌ها را در دست گرفته بودم. چند قدم جلوتر رفتم و نوک پایم را داخل آب گذاشتم.

ـ اوه!

آب سرد بود.

اما بعد از چند ثانیه به آن عادت کردم.

یک موج کوچک جلو آمد و دور پاهایم پیچید.

لبخند زدم.

ـ خیلی خوبه...

چند قدم دیگر جلو رفتم.

شن‌های خیس زیر پایم نرم بود و هر بار که موج عقب می‌رفت، رد پاهایم روی ساحل باقی می‌ماند.

خم شدم و چند سنگ کوچک را کنار زدم.

یک چیز سفید بین شن‌ها دیده می‌شد.

با کنجکاوی دستم را جلو بردم و آن را بیرون آوردم.

ـ وای!

یک صدف کوچک و تقریباً سالم بود.

آن را جلوی نور گرفتم.

ـ چقدر قشنگه...

صدف را در دستم چرخاندم.

همان لحظه احساس کردم کسی نگاهم می‌کند.

سرم را بالا آوردم.

ادرین چند متر دورتر ایستاده بود.

نگاهش مستقیم به من بود.

برای چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

قلبم کمی تندتر زد.

سریع نگاهم را از او گرفتم.

«چرا این‌طوری نگاه می‌کنه؟»

دوباره یواشکی نگاهش کردم.

هنوز داشت نگاهم می‌کرد.

این بار نتوانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم.

صدایم را بلند کردم:

ـ چی شده؟

ادرین انگار تازه متوجه شد که دارم با او حرف می‌زنم.

ـ چی؟

ـ چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟

چند لحظه مکث کرد.

ـ نگاه نمی‌کردم.

خندیدم.

ـ معلومه که نگاه می‌کردی.

ـ فقط داشتم مطمئن می‌شدم زمین نمی‌خوری.

به آب نگاه کردم.

ـ زمین بخورم؟

ـ بله. اینجا لغزنده‌ست.

صدایم را کمی بلندتر کردم:

ـ بهانه میاری!

ادرین لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ هر طور دوست داری فکر کن.

صدف را بالا گرفتم.

ـ ببین چی پیدا کردم!

ادرین چند قدم جلو آمد.

ـ صدفه.

ـ خودم می‌دونم صدفه!

ـ خب پرسیدی چی پیدا کردی.

خندیدم.

ـ منظورم اینه که ببین چقدر قشنگه.

صدف را به طرفش گرفتم.

ادرین نگاهش کرد.

ـ قشنگه.

ـ می‌خوام نگهش دارم.

ـ چرا؟

ـ نمی‌دونم. یاد این سفر می‌ندازدم.

ادرین چند لحظه به صدف نگاه کرد.

بعد گفت:

ـ پس مواظب باش گمش نکنی.

صدف را محکم‌تر در دستم گرفتم.

ـ نمی‌کنم.

یک موج ناگهان جلو آمد.

ـ وای!

یک قدم عقب رفتم.

ادرین خندید.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ به چی می‌خندی؟

ـ هیچی.

ـ شما امروز خیلی می‌خندی.

ـ شاید چون امروز تو مدام اتفاقات عجیب درست می‌کنی.

ـ من؟!

ـ بله.

دست‌هایم را به نشانه اعتراض بالا بردم.

ـ من فقط یه صدف پیدا کردم!

ادرین گفت:

ـ و تقریباً پنج بار نزدیک بود توی آب لیز بخوری.

ـ اغراق می‌کنی.

ـ نه.

چند لحظه به هم نگاه کردیم.

بعد خودم خندیدم.

باد ملایمی وزید و موهایم را روی صورتم ریخت.

خواستم آن‌ها را کنار بزنم، اما قبل از اینکه دستم را بالا ببرم، ادرین گفت:

ـ مرینت.

ـ بله؟

ـ صدف رو بذار توی جیبت.

نگاه کردم.

ـ چرا؟

ـ چون اگر همین‌طور توی دستت نگهش داری، ممکنه بیفته.

نگاهی به صدف انداختم.

ـ راست می‌گی.

آن را داخل جیب کتم گذاشتم.

بعد دوباره به سمت آب نگاه کردم.

اما این بار، قبل از اینکه جلو بروم، ناخودآگاه برگشتم و به ادرین نگاه کردم.

او هنوز همان‌جا ایستاده بود.

این بار نگاهش را از من نگرفت.

و عجیب‌تر از همه این بود که...

من دیگر از نگاهش فرار نکردم.


شرط پارت بعد پنج لایک و ده کامنت 

و یه سوال می خوام یه رمان جدید شروع  بین میراکلس و ایرانی کدام و اگه میراکلس ادرین و مرینت یا کت نوار و لیدی باگ