سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : دیدار با لیزی 

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

مِی گفت :

_ حرف بی ربط نزنین .

مایک گفت :

_ باشه .

جین سرش را تکان داد و در صندلی اش جابه جا شد . لیلی نیز با لحنی جدی گفت :

_ بله قربان .

مِی سرش را برگرداند و لحظاتی کوتاه به دخترک خیره شد ، که با چشمان درشتش به او خیره شده بود . لیلی نیز لحظاتی با او چشم در چشم ماند و بعد گفت:

_ سلام .

مِی پشت چشمی نازک کرد و بعد از ماشین پیاده شد. بعد از او ، مایک ، جین و لیلی نیز از ماشین پیاده شدند و به خانه لوسی خیره شدند . 

مِی نفس عمیقی کشید و باری دیگر ، مانند مادری که بچه هایش را نصیحت می کند گفت :

_ مواظب باشین چیزی بروز ندین . احتمالاً نقشه ایی تو سر دیوید و یا لوسیه !

سپس زنگ خانه را زد و منتظر ماند . خیلی زود ، لوسی در را باز کرد . لبخندی همیشگی و گرمش را بر لب داشت . 

مِی ابرویی بالا انداخت . نسبت به روز پیش خیلی آرام شده بود . می شد گفت روز پیش ، اولین باری بود که لوسی را اینقدر عصبی دیده بود . 

لوسی همیشه مرد آرام و خونسردی بود و معمولا خیلی کم پیش می آمد که عصبی شود و خدا آن روز را نیارد که چنین مردانی عصبی شوند ! مِی فقط دو بار عصبانیت لوسی را دیده بود . بار اول بر می گشت به یک سال پیش که به دلایلی که مِی نمی دانست عصبی شده بود و بار دوم که همین روز پیش بود ، باز هم به دلایلی که مِی نمی دانست چنان عصبی شده بود که مِی فکر می کرد جنگ جهانی سوم شروع شده بود .

لوسی با مهربانی ایی که مِی مطمئن بود پشتش چیزی مخفی شده است ، گفت :

_ سلام به همگی ، مخصوصاً به جین !

سپس به جین خیره شد و نگاه معنا داری به او کرد . جین دستپاچه شد و با انگشتانش بازی کرد و به زمین خیره شد . 

لوسی ادامه داد :

_ بفرمایین تو ، دم در بده !

مِی نفس عمیقی کشید و وارد خانه شد . پشت سرش آن سه نفر نیز وارد شدند . 

وقتی وارد خانه شدند ، اولین چیزی که باعث شور و شوق کودکانه لیلی شد ، پیانو سیاه و سفید و باشکوه لوسی بود . 

لیلی با شوق و زوق به سمت پیانو رفت و پرسید :

_ آقاهه میتونم با این پیانو بازی کنم ؟

لوسی خندید و گفت :

_ حتماً !

مِی پشت چشمی نازک کرد و به لیلی خیره شد که با شوق بر روی صندلی نشست و با انگشتان کوچک و مشتاقش بر هر کلید پیانو فشار می آورد . صدای مزخرف و احمقانه ایی از پیانو بیرون می آمد و هربار لیلی بیشتر زوق زده میشد . 

مِی پشت چشمی نازک کرد . این بچه چرا چهره اش را جوری گرفته بود ، انگار بهترین نوازنده پیانو در جهان است ؟ خیلی دوست داشت یک کشیده آبدار در صورتش بخواباند !

مِی دست به سینه ایستاد و به لوسی خیره شد ، که به سمت پیانو می رفت و لیلی را تشویق می کرد . 

_ آفرین لیلی ، کارت حرف نداره !

و در همین هنگام بود ، که از طبقه بالا ، زنی با موهای قهوه ایی و بلند ( که چتری های روی صورتش بسیار منظم و دوست داشتنی بود ) آمد . زن با لبخند به مِی و مایک خیره شده بود . 

لیلی با دیدن زن دست از فشار دادن کلید های پیانو برداشت و دوان دوان به سمت مِی آمد و پشت سرش مخفی شد . 

مِی با خودش فکر کرد این بچه دیوانه است ! آخر مگر این زن چه چیز ترسناکی داشت ، تا اینکه چشمش به چاقوی خونی ایی افتاد که در دست راست زن بود .

یک باره رنگ از صورت مِی پرید و چیزی نمانده بود که بی هوش شود ، تا اینکه زن به چاقویش نگاهی انداخت و با خنده گفت :

_ اوه ، شرمنده . این چاقو اصلا اون چیزی نست که فکر میکنین !

مایک در گوش مِی زمزمه کرد :

_ مِی ، اون خونه که از چاقوش میریزه ؟ 

مِی جواب نداد و با تعجب به زن خیره شد . لوسی که انگار تازه چاقوی زن را دیده باشد غر غر کنان گفت :

_ خدای من لیزی ! سس کچاپ داره از چاقو میریزه و کل فرش هام رو به گند کشوند ...

لیزی خندید و گفت :

_ شرمنده ، حواسم نبود .

مایک به چاقوی لیزی اشاره کرد و گفت :

_ داشتی شام میخوردی ؟

لیزی لبخند صمیمانه ایی زد و جواب داد :

_ بله مایک . داشتم توی طبقه بالا استیک با سس کچاپ می خوردم !

مِی چندشش شد . آخر کدام آدم عاقلی استیک را با سس کچاپ می خورد ؟ ولی چیز دیگری نیز این میان بود که توجه مِی را جلب کرد ، این بود که لیزی نام مایک را می دانست . 

مایک در گوش مِی گفت :

_ مِی ، این زنه خیلی ترسناکه ! اسمم رو میدونه ...

مِی آرام و جدی گفت :

_ نترس مایک . نترس .

سپس خیلی خصمانه به لوسی خیره شد . حاضر بود قسم بخورد لوسی تمام اطلاعاتی که از مِی و مایک داشت را ، به لیزی داده بود .

لیزی به آرامی ، چاقو را گوشه ایی گذاشت و گفت :

_ اسم من لیزیه . از دیدن همتون خوشحالم . امیدوارم بتونیم توی این سفر ذهنی با همدیگه دوست های خوبی بشیم و رابطه ایی بر پایهء ...

ولی قبل از اینکه حرفش را کامل کند ، لیلی با خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت :

_ آخ جون ، میریم سفر !

مِی کمی جا خورد و پرسید :

_ ببخشید لیزی ، من منظورت رو نمیفهمم . منظورت چیه از سفر ؟

لیزی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید ؛ ولی قبل از آن مایک گفت :

_ منظورش سفر روانی به ذهن ما هست . اون یه روانشناسه . 

مِی به مایک خیره شد که اخم کرده بود و خیلی غیر دوستانه به لیزی نگاه می کرد . واضح بود که مایک در تمام مدتی که در تیمارستان بود ، مجبور می شد با روانشناسان زیادی سر و کله بزند .

لیزی مهربانانه گفت :

_ دقیقا مایک ! من روان شناس هستم ؛ ولی خیلی دوست دارم بدونم ، تو این رو از کجا میدونی ؟ 

و سپس سرش را کج کرد . مایک جواب نداد و فقط پشت سر مِی مخفی شد .