p16

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان مرینت

جلسه‌ی اول کاری در لندن دقیقاً همان‌قدر طولانی بود که فکرش را می‌کردم.

نه...

اشتباه گفتم.

خیلی طولانی‌تر بود.

از ساعت نه صبح تا نزدیک ظهر، تقریباً همه‌ی اعضای تیم دور یک میز بزرگ نشسته بودیم و درباره‌ی برنامه‌ی همکاری با شرکت لندن، زمان‌بندی تولید، انتخاب پارچه، طراحی ویترین و هزاران موضوع دیگر صحبت می‌کردیم.

من در تمام مدت سعی می‌کردم حواسم را جمع کنم.

واقعاً سعی می‌کردم.

اما وقتی نفر چهارم شروع کرد درباره‌ی جدول زمان‌بندی تحویل نمونه‌ها صحبت کردن، حس کردم مغزم رسماً خاموش شده.

به ساعت نگاه کردم.

ده دقیقه گذشته بود.

به خودم گفتم:

«فقط ده دقیقه؟!»

دوباره به ساعت نگاه کردم.

انگار عقربه‌ها تصمیم گرفته بودند امروز با من دشمنی کنند.

کلارا کنارم نشسته بود و آرام چیزی روی کاغذ می‌نوشت.

خم شدم و زیر لب گفتم:

ـ تو هنوز حواست سر جاشه؟

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

ـ نه.

ـ پس چرا داری می‌نویسی؟

ـ وانمود می‌کنم حواسم هست.

لبم را گاز گرفتم تا نخندم.

ادرین در طرف دیگر میز نشسته بود.

برخلاف ما، کاملاً جدی به نظر می‌رسید.

لپ‌تاپش جلویش باز بود و هر چند دقیقه یک‌بار چیزی یادداشت می‌کرد.

کلویی داشت توضیح می‌داد:

ـ اگر نمونه‌های اولیه تا پایان هفته آماده بشن، می‌تونیم مرحله‌ی تست بازار رو شروع کنیم...

من به کلمه‌ی «تست بازار» نگاه کردم.

بعد به پنجره.

بعد دوباره به کاغذ.

بعد به ساعت.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

بالاخره جلسه تمام شد.

همه تقریباً هم‌زمان نفس راحتی کشیدند.

ادرین لپ‌تاپش را بست.

ـ فردا ساعت نه دوباره جلسه داریم.

من همان‌جا خشکم زد.

کلارا آرام گفت:

ـ مرینت...

ـ چی؟

ـ فکر کنم الان دیگه باید فرار کنیم.

خندیدم.

ـ من پنج دقیقه فقط می‌خوام هیچ‌کس درباره‌ی کار باهام حرف نزنه.

از سالن بیرون آمدیم.

چند دقیقه در راهرو قدم زدم.

اما هنوز انرژی عجیبی داشتم که نمی‌دانستم با آن چه کار کنم.

به اتاقم برگردم؟

نه.

کار کنم؟

اصلاً.

پس تصمیم گرفتم کمی در هتل بچرخم.

همین‌طور که در راهرو قدم می‌زدم، چشمم به در اتاقی افتاد.

اتاق من و ادرین.

ایستادم.

یک لحظه به در نگاه کردم.

بعد به اطرافم نگاه کردم.

کسی نبود.

با خودم گفتم:

«فقط یه نگاه کوچیک.»

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

در کاملاً بسته نبود.

آرام بازش کردم.

ـ ادرین؟

جوابی نیامد.

سرم را کمی داخل بردم.

و همان لحظه صدای آشنای موسیقی کارتونی را شنیدم.

ابروهایم بالا رفت.

ـ این دیگه چیه؟

در را کمی بیشتر باز کردم.

ادرین روی مبل نشسته بود.

کتش را درآورده بود، آستین‌های پیراهنش را بالا زده بود و با جدیت تمام به تلویزیون نگاه می‌کرد.

روی صفحه...

باب‌اسفنجی پخش می‌شد.

چند ثانیه فقط مات ماندم.

بعد دستم را جلوی دهانم گذاشتم.

نخند، مرینت.

نخند.

اما واقعاً نمی‌توانستم.

مردی که در شرکت همه از جدیت و غرورش حساب می‌بردند، حالا با همان قیافه‌ی کاملاً جدی نشسته بود و باب‌اسفنجی نگاه می‌کرد.

یک‌دفعه خنده‌ام گرفت.

آرام وارد اتاق شدم.

ادرین هنوز متوجه من نشده بود.

روی صفحه، باب‌اسفنجی داشت با پاتریک صحبت می‌کرد.

من پشت مبل ایستادم.

دست‌هایم را جلوی دهانم گذاشتم.

سه...

دو...

یک...

ـ ادرین!

ادرین از جا پرید.

ـ چی؟!

خنده‌ام گرفت.

ـ وای!

ادرین برگشت و با اخم نگاهم کرد.

ـ تو اینجا چی کار می‌کنی؟!

ـ من؟

ـ بله، تو!

اشاره‌ای به تلویزیون کردم.

ـ داشتم می‌دیدم رئیس بزرگ شرکت اگرست چه کار مهمی بعد از جلسه انجام می‌ده.

ادرین به تلویزیون نگاه کرد.

بعد دوباره به من.

ـ این موضوع به تو مربوط نیست.

ـ نه، ولی خیلی جالبه.

ـ مرینت...

ـ فکر نمی‌کردم باب‌اسفنجی ببینی!

ادرین از جا بلند شد.

ـ من باب‌اسفنجی نمی‌بینم.

به تلویزیون اشاره کردم.

ـ پس اون چیه؟

ـ تلویزیونه.

ـ و چی پخش می‌کنه؟

ـ یه برنامه.

ـ چه برنامه‌ای؟

ادرین اخم کرد.

ـ مرینت!

خنده‌ام بیشتر شد.

ـ باشه، باشه! نمی‌گم.

ادرین کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد.

ـ خیلی خنده‌داره؟

ـ یکم.

ـ فقط یکم؟

ـ خیلی.

سرش را تکان داد.

ـ باورم نمی‌شه.

من روی مبل روبه‌رو نشستم.

ـ خب، حداقل یه چیز عادی درباره‌تون فهمیدم.

ـ چه چیز عادی؟

ـ اینکه شما هم مثل بقیه آدم‌ها کارتون می‌بینید.

ادرین چند لحظه ساکت ماند.

ـ تو چرا اومدی اینجا؟

ـ حوصله‌ام سر رفته بود.

ـ و تصمیم گرفتی بی‌اجازه وارد اتاق بشی؟

ـ در باز بود.

ـ این دلیل خوبی نیست.

ـ قبول.

لبخند زدم.

ـ ولی ارزشش رو داشت.

ادرین دست به سینه ایستاد.

ـ تو واقعاً اعصاب آدم رو به هم می‌ریزی.

ـ ممنون.

ـ تعریف نکردم.

ـ می‌دونم.

چند لحظه سکوت شد.

بعد ادرین گفت:

ـ جلسه‌ی امروز رو چطور دیدی؟

لحنش ناگهان جدی شد.

من هم جدی‌تر شدم.

ـ خوب بود. فقط فکر می‌کنم بخش طراحی نیاز به زمان بیشتری داره.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم.

متعجب نگاهش کردم.

ـ با من موافقید؟

ـ همیشه قرار نیست با تو مخالف باشم.

لبخند زدم.

ـ اینو باید یادداشت کنم.

ـ لازم نیست.

ـ چرا؟ اتفاق مهمیه.

ادرین خندید.

ـ تو واقعاً...

صدای زنگ تلفن او بلند شد.

ادرین گوشی را برداشت.

ـ بله؟

چند لحظه گوش داد.

ـ باشه. تا ده دقیقه دیگه میام.

تماس را قطع کرد.

ـ باید برم.

من هم بلند شدم.

ـ منم می‌رم.

همین که به سمت در رفتیم، پای من به پایه‌ی کوچک کنار میز گیر کرد.

ـ وای!

تعادلم را از دست دادم.

ادرین سریع دستش را جلو آورد تا کمکم کند، اما خودش هم یک قدم عقب رفت و به لبه‌ی مبل برخورد کرد.

هر دو برای یک لحظه دستپاچه شدیم.

من خودم را نگه داشتم و سریع صاف ایستادم.

ـ خوبی؟

ادرین نفسش را بیرون داد.

ـ آره.

به او نگاه کردم.

ـ ببخشید.

ـ مهم نیست.

چند ثانیه سکوت کردیم.

بعد من ناگهان خندیدم.

ادرین با تعجب گفت:

ـ چی؟

ـ هیچ‌چی.

ـ پس چرا می‌خندی؟

ـ چون فکر کنم اولین باره می‌بینم شما هم توی یه موقعیت عادی این‌قدر دستپاچه می‌شید.

ادرین ابرو بالا انداخت.

ـ من دستپاچه نشدم.

ـ حتماً.

ـ واقعاً نشدم.

در را باز کردم.

ـ باشه آقای اگرست.

قبل از اینکه بیرون بروم، برگشتم و با شیطنت گفتم:

ـ راستی...

ادرین نگاهم کرد.

ـ دفعه‌ی بعد که باب‌اسفنجی می‌بینید، در رو قفل کنید.

لبخند زدم و قبل از اینکه جوابش را بشنوم، از اتاق بیرون رفتم.

در پشت سرم بسته شد.

در راهرو دستم را روی دهانم گذاشتم تا دوباره نخندم.

اما آن طرف در، ادرین هنوز به در بسته نگاه می‌کرد.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

از اینکه کسی توانسته بود او را این‌طور راحت بخنداند، ناراحت نبود.

فقط زیر لب گفت:

ـ این دختر واقعاً عجیبه...

و چند لحظه بعد، لبخند کوچکی روی صورتش نشست.


بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد هشت لایک و سی کامنت