طلوع دوباره
8 مرداد 16:10 · · خواندن 6 دقیقه P23
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان آدرین
روز بعد...
از وقتی مرینت را شناخته بودم، برنامه روزهایم کاملاً تغییر کرده بود.
قبلاً، بعد از تمام شدن جلسهها، مستقیم به خانه برمیگشتم.
اما حالا...
ناخودآگاه دنبال بهانهای بودم که چند دقیقه بیشتر کنارش بمانم.
...
بعدازظهر، وارد سالن تمرین شدم.
مرینت هنوز نرسیده بود.
پشت پیانو نشستم و آرام ملودی جدیدی را که دیشب ساخته بودم، نواختم.
ملودی آرامی بود...
بدون اینکه خودم متوجه باشم، تمام مدت موقع ساختنش به مرینت فکر کرده بودم.
«قشنگه.»
با شنیدن صدایش، سرم را بلند کردم.
مرینت کنار در ایستاده بود.
موهایش را دماسبی بسته بود و یک هودی کرمرنگ روی شانههایش انداخته بود.
لبخند زدم.
«سلام.»
«سلام.»
کنار پیانو آمد.
«این آهنگ جدیده؟»
سری تکان دادم.
«دیشب نوشتمش.»
«اسمش چیه؟»
چند لحظه فکر کردم.
بعد با خنده گفتم:
«هنوز اسمی براش پیدا نکردم.»
مرینت روی نیمکت کنارم نشست.
«اجازه میدی دوباره بشنومش؟»
بدون حرف، دوباره شروع به نواختن کردم.
تمام سالن در سکوت فرو رفته بود.
وقتی قطعه تمام شد، مرینت چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
«اسمش رو بذار...»
نگاهم کرد.
«نور بعد از بارون.»
متعجب پرسیدم:
«چرا؟»
لبخند گرمی زد.
«چون وقتی گوشش میکنم... دقیقاً همون حس رو میده.»
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.
واقعاً...
هیچکس تا آن روز موسیقیام را اینطور نفهمیده بود.
آرام گفتم:
«پس از امروز اسمش همینه.»
مرینت خندید.
«جدی؟»
«آره.»
«به نظرم بهترین اسمه.»
همان لحظه درِ سالن باز شد.
لایلا وارد شد.
در دستش چند پوشه بود، اما وقتی ما را کنار هم دید، قدمهایش برای لحظهای کند شد.
با لبخندی ساختگی جلو آمد.
«مزاحم که نیستم؟»
مرینت از جایش بلند شد.
«نه.»
لایلا پوشهها را روی میز گذاشت و رو به آدرین گفت:
«دایی گابریل خواسته بعد از تمرین بیای دفترش.»
«باشه.»
اما قبل از اینکه برود، نگاهش روی نتهای پیانو افتاد.
«این آهنگ جدیده؟»
جواب دادم:
«آره.»
«مرینت اسمش رو انتخاب کرد.»
لبخند لایلا برای یک لحظه از بین رفت.
«چه جالب...»
بعد خیلی آرام گفت:
«پس دیگه حتی اسم آهنگهاتم اون انتخاب میکنه.»
لحنش آرام بود...
اما کنایهاش کاملاً مشخص.
قبل از اینکه مرینت چیزی بگوید، من با آرامش گفتم:
«چون پیشنهاد خوبی بود.»
لایلا دیگر چیزی نگفت.
فقط لبخند کوتاهی زد و از سالن بیرون رفت.
مرینت با نگرانی نگاهم کرد.
«ناراحت شد؟»
شانه بالا انداختم.
«نمیدونم.»
اما ته دلم حس میکردم...
لایلا دیگر فقط حسادت نمیکند.
او داشت برای نقشه بعدیاش آماده میشد
از زبان مرینت
تمرین آن روز دیرتر از همیشه تمام شد.
وقتی از سالن بیرون آمدیم، خورشید کمکم پشت ساختمانهای پاریس پنهان میشد.
همراه آدرین به سمت پارکینگ راه افتادیم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که ناگهان صدای فلاش دوربینها بلند شد.
«آدرین!»
«مرینت!»
«لطفاً یک لحظه!»
چند خبرنگار و عکاس از پشت نردههای شرکت جلو آمدند.
ظاهراً خبر حضور ما را فهمیده بودند.
محافظها سریع جلو رفتند تا راه را باز کنند، اما یکی از خبرنگارها بلند گفت:
«فقط یک سؤال!»
آدرین ایستاد.
نگاهی به من انداخت.
آرام پرسید:
«اشکالی نداره؟»
شانه بالا انداختم.
«اگه کوتاه باشه...»
او سرش را تکان داد و هر دو روبهروی خبرنگارها ایستادیم.
یکی از خبرنگارها میکروفونش را جلو آورد.
«آقای اگرست، همه میدونن نامزدی شما و خانم دوپنچنگ در ابتدا برای همکاری بین دو شرکت شکل گرفت.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد پرسید:
«اگر هیچ قراردادی بین خانوادهها وجود نداشت...»
«باز هم مرینت دوپنچنگ را برای زندگیتان انتخاب میکردید؟»
انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
حتی صدای دوربینها هم قطع شد.
همه منتظر جواب بودند.
ناخودآگاه به آدرین نگاه کردم.
دلم نمیخواست جوابش را بشنوم...
چون از شنیدن «نه» میترسیدم.
آدرین نفس آرامی کشید.
بعد، بدون اینکه نگاهش را از من بردارد، گفت:
«بله.»
خبرنگار با تعجب پرسید:
«یعنی حتی بدون قرارداد هم انتخابتان ایشان بود؟»
آدرین این بار محکمتر جواب داد:
«بله.»
«چون چیزی که امروز درباره مرینت میشناسم... هیچ ربطی به قرارداد بین خانوادههامون نداره.»
قلبم آنقدر محکم میزد که صدایش را میشنیدم.
یکی دیگر از خبرنگارها خواست سؤال بعدی را بپرسد، اما محافظها جلو آمدند و گفتند:
«مصاحبه تمام شد.»
آدرین آرام درِ ماشین را برایم باز کرد.
هیچکدام تا چند دقیقه بعد حرفی نزدیم.
ماشین در خیابانهای پاریس حرکت میکرد.
من هنوز به همان یک کلمه فکر میکردم...
«بله.»
بالاخره سکوت را شکستم.
«آدرین...»
«هوم؟»
به بیرون از پنجره نگاه کردم.
جرئت نداشتم مستقیم در چشمهایش نگاه کنم.
«جوابی که جلوی خبرنگارا دادی...»
نفسم را آرام بیرون دادم.
«واقعاً از ته دلت بود؟»
آدرین لحظهای سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی آرامی زد.
«مرینت...»
«به نظرت، من جلوی اون همه خبرنگار، درباره همچین چیزی دروغ میگفتم؟»
نتوانستم چیزی بگویم.
فقط حس کردم گونههایم از خجالت داغ شدهاند.
لبخندم را پشت پنجره پنهان کردم.
و برای اولین بار...
امید کوچکی در دلم جوانه زد که شاید...
شاید احساس من، یکطرفه نباشد.
چاز زبان آدرین
ماشین مقابل عمارت دوپنچنگ توقف کرد.
راننده پیاده شد تا در را باز کند، اما قبل از اینکه مرینت پیاده شود، صدایم زد.
«مرینت...»
دستش روی دستگیره ماند.
آرام به سمتم برگشت.
نور چراغهای خیابان از پنجره روی صورتش افتاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
نمیدانستم چرا...
اما دلم نمیخواست همینطور از هم خداحافظی کنیم.
لبخند زدم.
«ممنون.»
متعجب ابروهایش را بالا برد.
«برای چی؟»
«برای اینکه این چند وقت کنارم بودی.»
«اگه تو نبودی... فکر نمیکنم میتونستم این همه فشار رو تحمل کنم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی آرامی زد.
«منم همین حس رو دارم.»
قلبم بیاختیار تندتر زد.
مرینت ادامه داد:
«دیگه از اومدن به تمرینها خسته نمیشم.»
«چون میدونم تو اونجایی.»
برای لحظهای، هیچکدام چیزی نگفتیم.
سکوت، این بار آزاردهنده نبود.
پر از حرفهایی بود که هنوز جرئت گفتنشان را نداشتیم.
راننده سرفهی آرامی کرد.
هر دو خندهمان گرفت.
مرینت در را باز کرد و پیاده شد.
قبل از اینکه در را ببندد، خم شد و گفت:
«شب بخیر، آدرین.»
لبخند زدم.
«شب بخیر... مرینت.»
ماشین آرام حرکت کرد.
از آینهی بغل دیدم که هنوز همانجا ایستاده و رفتن ماشین را نگاه میکند.
بیاختیار من هم برگشتم و تا آخرین لحظه نگاهم از او جدا نشد.
...
آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، پشت پیانو نشستم اما نتوانستم چیزی بنوازم.
هر آهنگی که در ذهنم شکل میگرفت...
آخرش به مرینت میرسید.
گوشیام را برداشتم.
چند بار خواستم برایش پیام بفرستم.
نوشتم:
> «دلم برات تنگ شده.»
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
بعد آهی کشیدم و پیام را پاک کردم.
«نه...»
«هنوز زوده.»
به جایش فقط نوشتم:
> «خوابهای قشنگ ببینی. فردا میبینمت. 😊»
چند دقیقه بعد، صفحهی گوشی روشن شد.
> مرینت:
«ممنون... تو هم همینطور. 😊»
به آن ایموجی کوچک خیره ماندم و بیاختیار لبخند زدم.
در همان لحظه، از آن طرف شهر...
مرینت هم گوشی را روی سینهاش گذاشته بود و با لبخندی آرام به سقف اتاقش خیره شده بود.
هیچکدام هنوز کلمهی «دوستت دارم» را نگفته بودیم...
اما هر روز، بیشتر از دیروز، در دل هر دوی ما تکرار میشد.