مغرور عاشق
2 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه p19
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
کلارا ساعتش را نگاه کرد و گفت:
— خب بچهها، دیگه باید برگردیم
مرینت آهی کشید.
— من اصلاً دلم نمیخواد برگردم.
بکارت خندید.
— فردا دوباره جلسه داریم. اگه دیر برسیم، ادرین ما رو زنده نمیذاره!
همه کمکم وسایلشان را جمع کردند.
همه...
جز یک نفر.
مرینت هنوز کنار آب ایستاده بود و به موجها نگاه میکرد.
ادرین از دور صدایش زد:
— مرینت!
مرینت برگشت.
— چی؟
— وقت رفتنه.
— الان میام!
پنج دقیقه گذشت.
مرینت هنوز همانجا بود.
ادرین ابرویش را بالا انداخت.
— گفتی الان میام.
مرینت صدف کوچکی را که پیدا کرده بود بالا گرفت.
— فقط میخوام این یکی رو هم پیدا کنم!
ادرین زیر لب خندید.
— تو واقعاً قصد نداری برگردی، نه؟
مرینت با شیطنت گفت:
— شاید.
ادرین لبخند مرموزی زد.
— بسیار خب...
مرینت با دیدن آن لبخند کمی مشکوک شد.
— چرا اینطوری میخندی؟
— هیچی.
ادرین چند قدم به طرفش رفت.
مرینت سریع عقب رفت.
— ادرین، نزدیک نشو!
ادرین خندید.
— خودت گفتی نمیای.
— خب الان میام!
— خیلی دیر گفتی.
مرینت خندید و خواست فرار کند، اما پایش روی شنهای نرم سر خورد و خودش را سریع نگه داشت.
ادرین همانجا ایستاد و با خنده گفت:
— دیدی؟ دقیقاً برای همین گفتم بیای!
مرینت با اخم مصنوعی گفت:
— تقصیر شنها بود!
کلارا از کنار ماشین فریاد زد:
— مرینت! بیا دیگه!
مرینت جواب داد:
— دارم میام!
این بار واقعاً به سمتشان راه افتاد.
ادرین سرش را تکان داد و گفت:
— بالاخره!
مرینت از کنارش رد شد و زیر لب گفت:
— زیادی خوشحالی.
ادرین لبخند زد.
— چون بالاخره تونستم تو رو از ساحل جدا کنم.
مرینت با خنده جواب داد:
— فردا دوباره میام.
ادرین لحظهای مکث کرد.
— فردا جلسه داریم.
— بعد از جلسه.
— تو واقعاً تسلیم نمیشی، نه؟
مرینت شانه بالا انداخت.
— نه!
و هر دو در حالی که با هم بحث میکردند، به سمت ماشین رفتند.
بقیه اعضای گروه از قبل سوار شده بودند و با دیدن آن دو، خندیدند.
کلارا گفت:
— بالاخره خانم طراح تصمیم گرفت به تمدن برگرده!
مرینت با خنده سوار شد.
— ساحل خیلی بهتر از جلسههای شماست!
ادرین هم سوار شد و در حالی که در ماشین را میبست، گفت:
— فردا خودت باید اولین نفر سر جلسه باشی.
مرینت با لبخند گفت:
— باشه، آقای مدیر.
ماشین آرام از کنار ساحل دور شد و نور نارنجی غروب روی شیشههایش افتاد.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد ده لایک و پنجاه کامنت