سلام سلام 

چطورین؟!

اومدم با یه پارت و بابت تاخیر متاسفم 😓

خب ولی الان بپر ادامه 💖 

#انتقام

#پارت‌ــ۱۳۴

شالم رو که دور گردنم افتاده بودم، در آوردم و پرت کردم روی زمین. به شدت سردم بود. به طرف محمدحسین رفتم. جلوش نشستم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و تکونی بهش دادم.

بلافاصله چشم هاش باز شد. دلم براش سوخت، برای همین گفتم:
_پاشو بیا برو رو تخت بخواب.

سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و با صدایی که از شدت خوابالودگی،گرفته شده بود گفت:
_ساعت چنده؟

و در پایان حرفش، دستش رو بالا آورد و به ساعتش نگاه کرد. اونقدری اتاق تاریک بود که نتونه صفحه ی ساعتش رو واضح ببینه. بلند شدم و لامپ رو روشن کردم.

سریع چشم هاش رو بست. به ساعت روی دیوار نگاه کردم و گفتم:
_ساعت دوازده اس. برو تو اتاقت بخواب.

از جاش بلند شد. دستی به گردنش کشید و در اتاق رو باز کرد.

قبل از اینکه بیرون بره گفت:
_حالت خوبه؟

مکثی نه چندان طولانی کردم. لبخندی تصنعی روی لب هام نشوندم و گفتم:
_اره خوبم

میدونستم باور نکرده؛ با این حال باشه ای آروم زمزمه کرد و از اتاق رفت بیرون. لباس هام رو عوض کردم. با اینکه کلی خوابیده بودم، اما هنوز هم خوابم می اومد. شاید خواب برای من بهترین کار بود.

اینجوری به چیزی فکر نمیکردم. از اتاق بیرون رفتم. امیرحسین روی کاناپه خوابش گرفته بود و تلویزیون هم همونطور روشن مونده بود. بعد از خاموش کردن تلویزیون، از توی اتاقش پتوش رو بیرون آوردم و انداختم روش.

رفتم توی آشپزخونه و بسته ی قرص خواب آورم رو همراه با یه پارچ آب و لیوان بردم تو اتاق. دوتا قرص خوردم و روی تخت دراز کشیدم.

لحظه ای به سرم زد پا شم و به سامیار زنگ بزنم. اما جلوی خودم رو گرفتم.

حتی باید خطم رو هم عوض می کردم تا ذهنم راحت باشه. خداروشکر شماره

ی سامیار رو هم حفظ نبودم که بخوام اذیت بشم.!

 

"ســـــامـــــ"

کلافه دستی توی موهام کشیدم و خیره شدم به گوشی. همش منتظر تماسی از

طرف سامیار بودم. یا حتی پیام! نگران شده بودم. با صدای نقره، سرم رو بالا

آوردم:

_چی شده؟

بی حوصله لب زدم:

_از صبح تا حالا هیچ خبری از سامیار ندارم. هر چی به خونه اش، به گوشیش زنگ می زنم جواب نمیده. مطب هم نرفته. نگرانشم.

گوشه ی لبش رو به دندون گرفت.

_خب برو خونه اش.

می دونستم خونه نیست؛ وگرنه صد در صد جوابم رو می داد. حتی اگر در بدترین شرایط بود.

با فکری که به ذهنم خطور کرد، اخمام رو توی هم کشیدم و با چشم های ریز

شده گفتم:

_شماره ی ونوس رو داری؟

#انتقام 

#پارت_۱۳۵

از فرط تعجب ابروهاش بالا پرید:

_واسه چی می خوای؟ 

 

سوالش باعث شد بیشتر از قبل اعصابم خرد بشه! از جام بلند شدم و با خشم

غریدم:

_به تو چه.

و در پایان، به طرف اپن رفتم و گوشیش رو برداشتم. با دیدن رمز، به طرفش برگشتم و گفتم:

_رمزت چیه؟

اومد جلو و خواست گوشی رو ازم بگیره که دستم رو عقب کشیدم. اخم کرد:

_میشه لطفا گوشیمو بدی؟

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

_نه.. رمزتو بگو. کار دارم.

وقتی دید به هیچ عنوان شوخی ندارم باهاش، رمز رو آروم گفت. واردش که کردم قفل باز شد. رفتم روی مخاطبینش. پوزخندی روی لب هام نقش بست:

_آریا، علیرضا یک و دو، بهراد، خشایار... خوشم میاد دست از کثافط کاریات

بر نمیداری. 

 

آب دهنش رو صدادار قورت داد:

_اینا واسه خیلی وقت پیشه.

سرمو تکون دادم. دست هام رو روی سرم گذاشتم و با تمسخر گفتم:

_منم که گوشام درازه.

حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت. بیخیال، از بین مخاطبینش اسم ونوس رو پیدا کردم و توی گوشی خودم ذخیرش کردم.

گوشیش رو توی بغلش انداختم و گفتم:

_بیا عزیزم. من مزاحم شماره هات نمیشم.

و از کنارش رد شدم و به طرف اتاق رفتم که صدای بلندش باعث شد متوقف بشم:

_از گوشه و کنایه هات متنفرم.

به طرفش برگشتم و بی تفاوت گفتم:

_ولی من از خودت متنفرم. به چی خودت انقد مینازی؟ من اگر جای تو بودم تا الان صد باره خودکشی کرده بودم.

با گام های بلند به طرفم اومد:

_کارای من به تو ربطی نداره. زندگی خودمه. دوست دارم گند بزنم بهش. تو رو سننه.

یقه ی تیشرت تنش رو گرفتم و تکونی بهش دادم و گفتم:

_زندگی خودت بود. از فعل گذشته استفاده کن. تو الان زن منی. با یه گذشته خراب که فقط مایه سرشکستگی منه. حالم از خودم به هم میخوره که با یکی مثل تو اونجور کاری رو کردم.

پوزخندب زدم و قدمی به عقب برداشتم. دست به سینه ایستادم و همونطور که متفکر نگاهش میکردم گفتم:

_من اصلا دوست ندارم زنم به ه.ر.ز.ه گری های مجردیش ادامه بده.

دستش رو بالا برد که سیلی به صورتم بکوبه؛ دستش رو گرفتم و با خشونت تمام چرخوندمش و از بین دندون های کلید شده ام غریدم:

_یک بار دیگه؛ فقط یک بار دیگه فکر انجام این کار به سرت بزنه، به خداوندی خدا قبرتو میکنم نقره.

#انتقام 

#پارت_۱۳۶

دستش رو با شدت عقب کشید و جیغ زد:

_دیگه حالم داره ازت به هم میخوره. اینو توی اون مغز لعنتیت فرو کن من اون شب منتظر نبودم یکی پاشه بیاد با من اونجور کاری رو کنه. فهمیدی؟

ضربه ی به زیر چونه اش زدم:

_اولندش صداتو بیار پایین. دومندش، هر چیزی که بود، تو منتظر یه نفر بودی؛ یه نفر که شاید باید قبل از من می رسید و الان، به جای اسم من، اسم اون توی شناسنامه ی کزاییت بود. اینو یادت نره نقره.

برگشتم برم توی اتاق که تیشرتم رو کشید. نفسم رو پر شدت بیرون دادم. نمی تونست آروم بگیره؟ نمی دید من چقدر نگرانم و اعصابم خرابه؟

از لرزش صداش، به راحتی متوجه ی بغض گیر کرده توی گلوش شدم:

_این کارارو با من نکن...

خشمم فروکش کرد. نفسم عمیقی کشیدم و این بار، آروم لب زدم:

_ازت خواهش میکنم امشب هیچی نگو. 

و در نهایت برگشتم و به طرف اتاق رفتم. در رو بستم و بهش تکیه دادم. مردد، با ونوس تماس گرفتم. 

بوق اول، بوق دوم، بوس سوم...

دیگه داشتم ناامید می شدم که صدای گرفته اش توی گوشم پیچید:

_الو؟

توی ذهنم، کلمات رو کنار هم چیدم و گفتم:

_سلام... سام ام...سام امیری.

صداش با مکثی طولانی توی گوشم پیچید:

_آها.. سلام خوب هستین؟

توی صداش یه چیزی رو احساس می کردم. یه چیزی مثل ترس، مثل دلهره!

تقریبا نگرانیم دوبرابر شده بود.

با این حال، با لحنی کاملا عادی گفتم:

_ببخشید مزاحمتون شدم. شما از سامیار خبر دارین؟

دستپاچه گفت:

_نه... من برای چی باید از ایشون خبر داشته باشم؟

دستم رو توی جیب شلوار اسلشم کردم؛ احساس می کردم به همین راحتی ها نمیشه حرفی از زیر زبونش کشید.

شاید اگر از در مهربونی و ملایمت وارد می شدم، بیشتر جواب میداد:

_بهش گوشیش، خونش زنگ می زنم جواب نمیده. نگرانش شدم. گفتم شاید شما بدونید.

آروم چیزی زمزمه کرد که نشنیدم. خواستم بپرسم "چی" که گفت:

_منم بی خبرم ازش.

سرم رو تکون دادم. یا واقعا خبر نداشت، یا خودش رو زده بود به بی خبری؛

بعد از عذرخواهی، خداحافظی کردم. گوشی رو توی مشتم فشردم. شاید الکی حساس شده بود. حتما خونه نبود و شارژ گوشیشم تموم شده بود!

چیزی غیر این نمی تونست باشه.

***

"ســـــامـــیـــار"

با احساس درد شدیدی توی سرم، چشم هام رو آروم باز کردم. تمام بدنم کرخت و بی حس بود؛ با هر نفسی که میکشیدم، درد عمیقی توی سرم می پیچید.

تا چند لحظه، همه جا جلوی چشمم تار بود، اما کم کم همه چیز واضح شد. تصویر مردی روی جلوی صورتم دیدم. با دیدن چشم های بازم، شروع به حرف زدن کرد:

_پسرم، حالت خوبه؟!

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 😉

منتظر فعالیت های بعدی باشید 😁

تا پارت بعد بابای❤️