مغرور عاشق
2 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه p20
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان مرینت
صبح روز برگشت به پاریس، اتاق هتل از همیشه ساکتتر بود.
چمدانم روی تخت باز بود و لباسهایم یکییکی داخلش قرار میگرفتند. چند بار خواستم زیپش را ببندم، اما هر بار چشمم به چیزی میافتاد و دوباره مکث میکردم.
صدای دریا...
صدای خندههای کلارا...
جلسههای طولانی...
و البته...
ادرین.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
اولین چیزی که یادم آمد، هواپیما بود.
آن روز که حالم خوب نبود و ادرین، برخلاف همیشه، بدون غرور و اخم کنارم مانده بود.
بعد هتل یادم آمد.
بعد جلسهی طولانی و خستهکنندهای که تقریباً داشتم از شدت بیحوصلگی منفجر میشدم.
و بعد...
آن صحنهی خندهدار.
ادرین، مدیر جدی و همیشه مرتب شرکت، روی مبل نشسته بود و کارتون نگاه میکرد!
لبم را گاز گرفتم تا دوباره نخندم.
— باورم نمیشه...
سرم را تکان دادم و یک لباس را داخل چمدان گذاشتم.
بعد ساحل یادم آمد.
صدف کوچکی که پیدا کرده بودم.
نگاه ادرین.
حرفهای سادهمان.
و آن لحظهای که برگشتم و دیدم هنوز داشت نگاهم میکرد.
این بار من هم نگاهم را از او نگرفته بودم.
قلبم آرامتر از همیشه میزد، اما عجیب بود...
انگار چیزی درونم تغییر کرده بود.
روی لبهی تخت نشستم.
چشمم به صدف کوچکی افتاد که از ساحل برداشته بودم.
آن را از جیب کیفم بیرون آوردم و کف دستم گذاشتم.
آرام گفتم:
— چرا اینقدر بهش فکر میکنم؟
جوابی نداشتم.
به تمام این چند روز فکر کردم.
به تمام لحظههایی که ادرین کنارم بود.
به بحثهایمان.
به شوخیهایمان.
به نگاههای کوتاهش.
به اینکه چطور کمکم دیگر آن ادرین مغرور و سرد روزهای اول را نمیدیدم.
من یک آدم دیگر را دیده بودم.
آدمی که میتوانست مهربان باشد.
میتوانست بخندد.
میتوانست نگران کسی شود.
و شاید...
فقط شاید...
میتوانست من را هم دوست داشته باشد.
همین فکر باعث شد سریع سرم را پایین بیندازم.
— نه، مرینت...
چند ثانیه سکوت کردم.
اما بعد لبخند زدم.
دیگر نمیتوانستم خودم را گول بزنم.
تمام این مدت فکر میکردم فقط از بودن کنار ادرین خوشحالم.
فکر میکردم فقط به خاطر اینکه بالاخره با او کنار آمدهام، اینقدر به حرفها و رفتارهایش توجه میکنم.
اما حقیقت خیلی سادهتر بود.
من عاشق ادرین شده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم.
برای اولین بار، این جمله را بدون اینکه از خودم فرار کنم، در ذهنم تکرار کردم:
«من ادرین رو دوست دارم.»
لبخندم عمیقتر شد.
صدای کلارا از پشت در آمد:
— مرینت! آمادهای؟
از جا پریدم.
— آره! الان میام!
صدف را با دقت داخل کیف کوچکم گذاشتم.
چمدان را بستم.
یک لحظه به اتاق نگاه کردم.
لندن را ترک میکردم...
اما احساس جدیدی را با خودم به پاریس میبردم.
احساسی که دیگر نمیتوانستم نادیدهاش بگیرم.
در را باز کردم و بیرون رفتم.
و درست همان لحظه، چند متر آنطرفتر، ادرین ایستاده بود.
چشممان به هم افتاد.
برای چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتیم.
ادرین لبخند کوتاهی زد.
من هم ناخودآگاه لبخند زدم.
اما این بار...
من میدانستم دلیل این لبخند چیست.
شرط پارت بعد دوازده لایک و چهل کامنت