🩵حکم اصلی p5 🩵
2 ساعت پیش · · خواندن 11 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷 حتما برید ادامه مطلب🩷🩵
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه
شروع پارت جدید ادامه پارت 4
( این پارت دیدار دوباره )
خود خودش بود کسی که گذشته هامون بهم پیونده خورده بود زنی که من باعث شدم بچه اش رو از دست بده همسرم؛ وکیلم ؛ زنم ؛ دشمنم .
کسی که دلتنگش بودم ؛ کسی که حسرت دیدنش رو داشتم ولی حالا که داره صداش به گوشم میرسه بند بند وجودم می لرزه .
میترسم به پشت سرم برگردم و دوباره با اون نگاه های سرد و بیروح روبرو بشم .
من دیگه تحملِ دیدنِ اون نگاه رو ندارم؛ هنوزم نتونستم از خاطرهی اون روزِ لعنتی فرار کنم
(فلش بک )
روز طلاق
900 روز … تموم زندگی مشترک مون تو همین سه رقم خلاصه شد . چه زود گذشت مثل یک رویای شیرین و کوتاه و البته گاهی هم مثل یک کابوس تلخ و طولانی .
ما به بهم دیگه قول داده بودیم که تا ابد پیش هم بمونیم و در هر دردی و در هر غمی پشت همو خالی نکنیم و دستای همديگه رو رها نکنیم . اما حالا … ما تنها چیزی که از دست داده بودیم ( همه چیز بود )
ما همین چند ماه پیش بود که منتظر دختر کوچولومون بودیم قرار بود خانواده مون تکمیل بشه قرار بود تا ابد خوشبخت بشیم ولی حالا مرگ دخترمون گور عشقمون ، شادی هامون و آرزوهامون شده بود و من الان نه تنها اون دختر کوچولو رو ندارم بلکه حالا مادرش رو هم از دست دادم .
خواستم برای آخرین بار صورتش رو با تموم جزئیاتش به خاطر بسپارم که چشم تو چشم شدیم .
من با چشای خسته و ملتهب و اون هم با نگاهی سرد که برای تنفر یک عاشق قدیمی زیادی سرد بود .
نزدیکم شد انگاری که میخواست اخرین تیر خلاص رو بهم بزنه و تا ابد ترک ام کنه ؛ گفت : امیدوارم دیگه هرگز همدیگه رو ملاقات نکنیم آقای اگرست . نمیخوام حتی یک لحظه دیگه اون صورتِ نحست رو ببینم.
و رفتُ رفتُ رفت .
چطور به اینجا رسیده بودیم؟؟ چطور زنی که عاشقش بودم اینقدر برام غریبه شده بود .
چطور دلش میومد که این حرفا رو به عشق دیرینه اش بزند .
چرا صدام تو گلوم موند ؟ چرا نتونستم حتی یک کلمه هم بگم چرا نگفتم ( نرو بری از دلتنگیت دیوونه میشم ؛ نرو که نمیتونم یک داغ دیگه رو تحمل کنم ) چرا نگفتم چرااا . هق هق هام بلند شد دیگه برام مهم نبود که من کجامو من کیم فقط دلم میخواست تو همین دادگاه بشینمو تا صبح گریه کنم من بچم از دست داده بودم هنوز داغ اون برام سرد نشده بود که عشقم رو هم از دست دادم دیگه هیچ دردی بالاتر از این برام نبود .
دیگه زندگی هیچ معنایی برام نداشت، انگار با رفتنِ اون، تمامِ ارزشِ وجودیِ من هم به پایان رسیده بود.
استادم همیشه میگفت تو یک بیعرضهی تمامعیاری ، راست میگفت اگر غیر از این بود که زن و بچه مو در عرض 4 ماه از دست نمیدادم.
آخرین بار به جای خالیش نگاه کردم و به زور و اجبار وکیل ام از دادگاه زدم بیرون .
.آفتابِ بیرون، بیرحمانه میتابید ، اما من فقط سرمایِ نبودنش رو حس میکردم و میدونستم این پایانِ ماجرا نیست؛ این تازه اولِ راهیه که باید بقیهاش رو با جای خالیِ اون زندگی کنم .
اولین جای خالیاش هم توی صندلی شاگرد ماشین بود؛ جایی که هنوز عطرش رو نگه داشته بود، اما خودش… خودش برای همیشه از زندگیِ من پاک شده بود .
میترسم ناخودآگاه دستم رو به سمت صندلی دراز کنم و انتظار گرمایِ دستش رو تو دستام داشته باشم . اما فقط با سردیِ چرمِ خالیِ صندلی روبرو بشم .
و میترسم از اینکه گوشم تو ماشین دنبال صدای خنده هاش بگرده .
انگار با نبودنِ اون، قراره تمومِ هدفِ رانندگی کردن برام از بین بره و ماشین دیگه فقط یه قفسِ فلزی باشه که من رو به سمتِ یک زندگیِ پوچ و بیمعنا میبره .
( پایان فلش بک )
درست در زمانیکه غرق در خاطرات گذشته بودم .
صدای آقای هاثورن منو از اون خاطرات تلخ بشدت بیرون کشید .
و دقیقا وقتی که سرم رو بلند کردم . دیدم که جلو روم آقای هاثورن و همون کسی که تو خاطراتم باهاش زندگی میکردم کنار همدیگه ایستاد بودند .
با اومدنش اتاق رو به یک سکوت پر از انتظار و طولانی فرو برده بود ؛ دوست داشتم همینجا زمان رو متوقف کنم و بعد سالها تک تک جزئیات صورتش رو تا ساعت ها بررسی کنم .
ترسو همون ترس 5 ساله رو گذاشتم کنار و نگاهمو به چشاش دوختم .
و چشاش همون چشهای بی احساس چند سال پیش بودند.
نمیدونستم توی سرِ لعنتیش چی میگذره؛ اما از اون ترسناکتر، این سوال بود: نکنه میدونست صاحبِ این پرونده منم؟! اگر میدونست، پس چرا ردش نکرد؟ مگه دستِ خودش نبود که سالی چندتا پرونده رو کنار بذاره و رد کنه؟ چرا یکی از اون پروندهها نباید مالِ من میشد؟ ...چرا باید پاش به پرونده باز میشد؟
ذهنم پر شده بود از سوال های پبچیده و بی پاسخ .
آقای هاثورن یکی و دو قدم به سمت مرینت قدم برداشت و با مهربونی دستش رو گذاشت رو شونه مرینت و گفت : معرفی میکنم ایشون خانم مرینت ویلسون هستن یکی از وکلای این شرکت و وکیل پرونده شما .
و بعد به من اشاره کرد و گفت : ایشون هم آقای اگرست هستن کسی که شما پرونده شون رو قبول کردید .
بعد این حرف آقاي هاثورن مرینت دستش رو به سمتم دراز کرد .
منم با تردید دستم دراز کردم و باهم دست دادیم که گفت : خوشوقتم آقای اگرست ؛ امیدوارم بتونم پرونده تون رو با موفقيت به سرانجام برسونم .
این شخص ممکن نبود مرینتم باشه این زن رو من نمیشناختم .
من از دیدنش ترسیده بودم؛ از فریاد هاش، از حرفهایِ نیشدار، از اون نگاهِ سردی که تو دادگاه کشیدم. ولی این چیزی که جلو روم بود، اون آدم نبود. و ناگهان فهمیدم چیزی که واقعاً ازش میترسم این نیست که مرینت من هنوز ازم متنفر باشه… اینکه ازش گذشته باشه. اینکه بتونه منو ببینه و اصلاً حسِ نداشته باشه؛ نه نفرت، نه حسرت. هیچی
یا هم داشت تظاهر میکرد. تظاهر میکرد که منو نمیشناسه؛ انگار که هفت سال، دو تا خاطره مشترک، یک نوزادِ مرده، و یه امضای طلاق، هیچکدوم وجود نداشتن. و این فکر، بیشتر از هر چیزی که تو اون پرونده بود، رگهایِ گردنمو فشار میداد .
هر سه مون بعد گذشت چند ثانیه رفتیم روی مبل نشستیم من و آقای هاثورن روی مبل های تک نفره روبه روی هم و اونم نشست روی مبل دو نفره ای که این ست چرمی قهوه ای رنگ رو کامل می کرد .
آقای هاثورن شروع کرد به صحبت کردن :
خب خانم ويلسون نظرتون راجبه این پرونده چیه ؟؟
مرینت خیلی خونسرد اما با جدیت گفت : پرونده ی سختی هست ولی با پیدا کردن چندین مدارک از بیمارستان و شاهد میشه کار رو در اورد . البته اگه حق با آقای اگرست باشه وگرنه که هیچ کاری از دستم بر نمیاد .
هنوزم مثل قبلنا بهم شک داشت ، هنوزم باورم نمیکرد و هنوزم حرف هاش داشت مثل قبل قلب ام رو به درد می اورد .
رو به مرینت کردم و با همون جدیتی که ازش دیدم بودم پاسخ دادم : من تو کارم هرگز اشتباه نمیکنم . اینو خیلی راحت میتونم براتون ثابت کنم .
با طعنه گفت : معلومه خیلی هم معلومه.
صدام رو کمی بالا بردم و با نیش و کنایه گفتم : شما که الان منو دیدین و شناختین ؛ از کجا میدونید من چجوری آدمیم؟؟ مگر اینکه زنم باشید و باهام زندگی مشترکی داشته باشید .
با لحن حرص درآوری گفت : لازم نیست زنتون یا یکی از نزدیک هاتون باشم خوندن پرونده تون برام کافیه ، تا بفهم چجور موجودی هستید .
کم کم داشت تنشی تو محیط ایجاد میشد که منشی آقای هاثورن با عجله اومد تو اتاق و گفت : آقای ویلی اومدن و خیلی عصبی هستن و داد بیدار راه انداختن اگه ممکنه الان ایشون رو ملاقات کنید .
آقای هاثورن که تا الان داشت فقط با تعجب به حرفای ما گوش میداد رو به ما کرد و گفت : شما لطفا به صحبت هاتون ادامه بدید . فقط ، تا من برم و بیام با همدیگه زیاد بحث نکنید .
بعد یک چشمکی زد و از اتاق خارج شد . وقتی مطمئن شدم دیگه صدایِ قدمهاش نمیاد، قفلِ سکوتم شکست. گفتم: چرا داری باهام بازی میکنی؟ چرا انقدر اصرار داری که منو نمیشناسی؟ یعنی واقعاً همهچیز تموم شد؟ یعنی اون سالها، اون روزهایِ خوب و بدمون، انقدر بیاهمیت بود که انقدر سریع از یادت رفت؟ یعنی هیچی ازش توی قلبت نمونده ؟؟
پوزخندی زد گفت : چه زود ؟؟؟ 5 سال از روزی که طلاق گرفتیم گذشته و شما میگید چه زود . خیلی وقته فراموشتون کردم .
و وقتی گذشته ای فراموش بشه یعنی اون شخص رو هم دیگه نمیشناسی پس در نتیجه من واقعا دیگه نمیشناسمتون آقای اگرست .
چون هیچی دیگه در مورد تون یادم نمیاد و نمیدونم .
قهقه ای سر دادم و گفتم : پس که اینطور یادت نمیاد نه !! ولی برخلاف تو من همه چیز رو به یاد دارم خندهامون رو غم هامون رو دخترمون رو و …
و اینکه از روز جدایی مون 4 سال و 11 ماه و 5 روز گذشته . من دارم از وقتی که تو رفتی روز ها رو میشمرم ولی تو داری از فراموشی حرف میزنی . جالبه خیلی جالبه .
از صورتش معلوم بود که داره کمکم جوش میاره و این، بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم. مرینت داشت تظاهر میکرد، و مرینتِ واقعیِ من هیچوقت نمیتونست خشمش رو تا ابد حبس کنه. و هنوزم اون نفرتِ قدیمی رو نسبت به من داشت، واین برام حکمِ یک فرصتِ دوباره رو داشت. پس میشد شروع کرد، حتی اگه مسیرش پر از سنگلاخ بود. اصلاً مگه زندگیِ بدونِ سختی هم وجود داره؟
نفس عمیقی کشید تا کمی از عصبانیت اش کم بشه و گفت : من و شما مثل هم نیستیم گفتم که هیچی در موردتون یادم نمیاد .
یادم نمی یاد چه غذایی دوست داشتین یادم نمیاد چه رنگی دوست داشتین و خیلی چیزای و ...
از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن و در این حین ادامه دادم : پس باید دخترمون رو هم فراموش کرده باشی .
چون وقتی گذشته ای مشترکی وجود نداشته باشه پس ما بر اساس اون گذشته دختری هم نداریم که بخوایم هنوزم براش عزاداری کنیم و بخوایم مثل گذشته ها بابتش برا هم دیگه نیش و کنایه درست کنیم .
پس در نتیجه الان باید با من هم مثل بقیه موکل هات رفتار کنی نه اینکه زیر تک تک حرفات تنفر و نفرت احساس بشه .
از جاش بلند شد اومد نزدیکم و انگشت اشاره اش به سمتم گرفت و گفت : یکبار دیگه اگه یک بار دیگه جرئت داری اسم دخترم رو به زبون بیار .
دستش گرفتم و به پایین آوردم و گفتم : اگه به زبونم بیارم چی میشه ؟؟
با همون خشم قبلی گفت : کاری که سال ها پیش باید میکردم به سرانجام میرسونم و تو رو میفرستم زندان اونم تا ابد .
دستش که هنوز تو دستم مونده بود رو میخواست از دستم بکشه ولی من اجازه ندادم و محکم تر از قبل فشار دادم و گفتم : چرا پروندمو قبول کردی ؟؟ اگه میخواستی میتونستی پرونده ام قبول نکنی . میتونستی با رد کردن پرونده من خود آزاری نکنی و منو بعد سال ها نبینی .
دستش رو محکم از دستم کشید و گفت : اولا یکبار دیگه تاکید میکنم یکبار دیگه دستمو نگیر ؛ حتی اگه ممکنه از یک متری منم رد نشو دوما هم مجبور بودم وقتی فهمیدم پرونده مال توئه دیگه خیلی دیره شده بود چون از قبل به آقای هارثون قول داده بودم و اینکه نمیتونستم. با رد کردنش، دومین ضربه بد عمرم رو باز از تو میخوردم.
پس تحمل کردن تو رو نسبت به اخراج شدنم ترجیح دادم ؛ و اینکه حداکثر تا دو ماه این پرونده تموم میشه ولی اگه اخراج میشدم مجبور بودم برای یک موقعیت شغلی خوب چند ماه حتی چندین سال بیکار بشینم تو خونه .
چون میدونستم بر اساس حرفای آقای هاثورن حرف هاش راسته پس زیاد پیگر مسئله نشدم .
و با خونسردی گفتم : خیلی هم عالی . فقط کی دادگاه بر گذار میشه ؟؟
با همون بی احساسی اولیه اش گفت : اولین دادگاهت یک هفته دیگه هست . فردا میرم بیمارستانی که کار میکنی تا بیشتر بتونم در مورد پرونده ات اطلاعات جمع آوری کنم و بعدش با استفاده از اطلاعات جدید و قدیمی که در این نوع پرونده ها هست پرونده ات رو برنده میشم و تموم دوباره هر دومون به راه خودمون میرم و تا ابد همدیگر رو نمیبینم .
امیدوارم بعد اون روز دیگه هیچ وقت اما هیچ وقت همدیگر رو ملاقات نکنیم .
بعد این حرفش ترجیح دادم سکوت کنم .
سکوت کردنم بهتر از اینکه حرف بزنم و خودمو بیشتر از پیش اش کوچیک کنم من از نظر اون یک قاتل بودم . چون اگه نبودم بعد سال بازم این حرفا رو تکرار نمیکرد.
چرا چند دقیقه پیش داشتم امید های واهی میدادم به خودم چرا؟ هیچوقت قرار نیست میانمون خوب بشه همه چی خیلی وقت پیش تموم شده .
اون خیلی تغییر کرده از اونی که فکر میکردم هم بیشتر ...
دختری که عاشق بودم دختری شر و شیطونی بود و هر لحظه می خندید و شوخی میکرد و منم عاشق اون لبخند ها و شیطنت هاش شده بودم .
ولی الان هیچ اثری از هیچ کدوم نیست الان تبدیل شده به یک زنی که هیچ احساس خاصی جز خشم و نفرت نسبت به این زندگی و من نداره و بدبختانه باعث این تغییرات اش اشتباهات من بوده .
این پارت باید با اهنگ ترکی آیرلق امان آیرلق ( جدایی امان از جدایی ) خوند .
اتمام پارت
11 هزار کاراکتر
سلام دوستان من خیلی زحمت میکشم ولی حمایت ها برای منه نویسنده با تجربه خیلی کمه پست بعدی
14 لایک و 60 کامنت غیر این پست نداریم نرسه نمیدم
