خب ، بفرمایید یه لقمه رمانِ خوشمزه بهتون بدم که حال کنید
بشتابید که این پارت شروعِ رسمیِ ماجرامونه ، بزنید رو ادامه ی مطالب و لایک کنید
خاطرات آن روز از جلوی چشم هایش میگذشتند
رز روی میز ایستاده بود و الکس ضرب گرفته بود ، آنها آهنگ میخوانند و میرقصیدند ، مرینت با خنده آنها را تماشا میکرد
آلیا فریاد زد « مرینت پاشو بیا »
مرینت اخم هایش را در هم کشید « کی ؟ من ؟ اونم با این قیافه ام ؟»
مرینت دست به قلم برد و شروع به نوشتن خاطراتش کرد
- « دفترچه خاطرات عزیزم ... امروز ..
آهنگی که پخش میکرد به پایان رسید ، مرینت بلند شد و به دنبال موبایلش گشت ، صدای بلند گفت و گوی تام و گابریل توجه اورا به خود جلب کرد