مغرور عاشق
10 ساعت پیش · · خواندن 13 دقیقه p35
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد کمه زود پرش کنید 🙂🙃
چهار لایک و ده کامنت
از زبان مرینت
دو روز.
فقط دو روز تا مراسم باقی مانده بود.
از وقتی وارد شرکت شده بودم، تقریباً هر کسی که من را میدید لبخند میزد و تبریک میگفت.
اولین نفر کلارا بود.
همین که وارد استودیو شدم، با یک دسته گل کوچک جلوی من ظاهر شد.
— خانم عروس!
از خجالت صورتم داغ شد.
— کلارا!
خندید و گلها را به طرفم گرفت.
— مبارکه!
گلها را گرفتم.
— ممنون...
— باورم نمیشه بالاخره این روز رسید.
— خودمم هنوز باورم نمیشه.
کلارا با شیطنت نگاهم کرد.
— مخصوصاً اینکه قراره با ادرین اگرست ازدواج کنی.
— صبر کن!
صدایم را پایین آوردم.
— این ازدواج...
کلارا خندید.
— میدونم، میدونم. ولی فعلاً همه فکر میکنن یک ازدواج کاملاً عاشقانهست.
لبخندم کمی محو شد.
عاشقانه.
این کلمه مدتی بود عجیب ذهنم را درگیر میکرد.
آیا واقعاً این ازدواج فقط یک توافق بود؟
چند روز قبل اگر کسی از من میپرسید، بدون مکث جواب میدادم: بله.
اما حالا...
نمیتوانستم با همان اطمینان جواب بدهم.
کلارا گفت:
— چرا ساکتی؟
— هیچی.
— مطمئنی؟
— آره.
لبخند زدم.
اما خودم میدانستم دروغ میگویم.
---
تمام صبح، هرکس از کنارم رد میشد چیزی میگفت.
— مرینت، مبارک باشه!
— شنیدیم دو روز دیگه مراسمه!
— لباس عروست رو انتخاب کردی؟
— برای ماهعسل برنامهای دارید؟
با شنیدن سؤال آخر تقریباً از خجالت زیر میز رفتم.
— نه! یعنی... اصلاً دربارهش صحبت نکردیم!
چند نفر خندیدند.
من هم لبخند زدم، اما ذهنم ناگهان رفت سمت ادرین.
ادرین کجاست؟
به ساعت نگاه کردم.
نزدیک ظهر بود.
از صبح ندیده بودمش.
همین فکر ساده باعث شد متوجه چیزی شوم که مدتی بود آرامآرام در من شکل گرفته بود.
دلم برایش تنگ شده بود.
خیلی زود.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
دست از کار کشیدم.
با خودم گفتم:
«مرینت، تو فقط چند ساعت ندیدیش!»
اما قلبم جواب دیگری داشت.
دلم میخواست صدایش را بشنوم.
میخواستم ببینم امروز چه شکلی وارد شرکت میشود.
میخواستم دوباره آن لبخند کوتاهش را ببینم.
حتی دلم برای بحثهای کوچکمان تنگ شده بود.
با خودم زمزمه کردم:
— این دیگه طبیعی نیست...
همان لحظه صدای باز شدن در استودیو آمد.
سرم را بلند کردم.
ادرین وارد شد.
کت تیرهای پوشیده بود و چند پرونده در دست داشت.
چشمم که به او افتاد، قلبم یکدفعه تندتر زد.
و بدتر از همه این بود که لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
کلارا که کنارم ایستاده بود، فوراً متوجه شد.
آرام زیر گوشم گفت:
— آهااا...
با تعجب نگاهش کردم.
— چی؟
— هیچی.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— فقط فهمیدم چرا از صبح اینقدر حوصله نداشتی.
— کلارا!
قبل از اینکه جواب دیگری بدهم، ادرین نزدیکمان شد.
— صبح بخیر.
کلارا جواب داد:
— صبح بخیر، آقای داماد.
ادرین نگاه کوتاهی به من انداخت.
من فوراً سرم را پایین انداختم.
— صبح بخیر.
ادرین لبخند کوچکی زد.
— امروز حالت خوبه؟
— بله.
— مطمئنی؟
— چرا نباشم؟
— از صبح خیلی ساکتی.
کلارا سریع گفت:
— فکر کنم دلش براتون تنگ شده بود.
چشمهایم گرد شد.
— کلارا!
ادرین هم برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به من دوخت.
صورتم کاملاً سرخ شده بود.
— من... منظورش این نبود.
کلارا خندید.
— چرا اتفاقاً دقیقاً منظورم همین بود.
ادرین چیزی نگفت.
فقط لبخند بسیار کوتاهی زد و وارد دفترش شد.
من به کلارا نگاه کردم.
— تو میخوای منو بکشی؟
خندید.
— فقط حقیقت رو گفتم.
---
چند ساعت بعد، برای تحویل یک پرونده وارد دفتر ادرین شدم.
در زدم.
— بیا داخل.
وارد شدم.
ادرین پشت میز نشسته بود.
تا من را دید، لبخند زد.
— کاری داشتی؟
پرونده را روی میز گذاشتم.
— این گزارش نهایی طراحی رو آوردم.
— ممنون.
پرونده را برداشت.
من هنوز همانجا ایستاده بودم.
ادرین سرش را بلند کرد.
— چیزی شده؟
— نه.
— پس چرا ایستادی؟
مکث کردم.
— نمیدونم.
خودم هم نمیدانستم چرا هنوز نرفتهام.
شاید فقط میخواستم چند دقیقه بیشتر آنجا بمانم.
ادرین دوباره پرسید:
— مرینت؟
— بله؟
— امروز عجیبی.
خندیدم.
— من؟
— آره.
— شاید چون دو روز دیگه...
جملهام نیمهکاره ماند.
ادرین آرام گفت:
— مراسم.
سرم را تکان دادم.
— آره.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد ادرین گفت:
— استرس داری؟
— کمی.
— من هم.
با تعجب نگاهش کردم.
— شما هم؟
— فکر کردی فقط تو استرس داری؟
خندیدم.
— خب... شما همیشه خیلی خونسرد به نظر میرسید.
— فقط به نظر میرسم.
این جمله باعث شد لبخند بزنم.
بعد ادرین گفت:
— مرینت؟
— بله؟
— از انتخابت پشیمون نیستی؟
قلبم لرزید.
نگاهش کردم.
برای چند ثانیه نمیدانستم چه بگویم.
بعد آرام گفتم:
— نه.
لبخند بسیار کوچکی زد.
— من هم.
از دفترش بیرون آمدم.
در را که بستم، دستم را روی قلبم گذاشتم.
دوباره همان ضربان تند.
این بار دیگر نمیتوانستم خودم را گول بزنم.
من به ادرین عادت کرده بودم.
به حضورش.
به صدایش.
به نگاهش.
به بحثهایمان.
به لبخندش.
و حالا حتی چند ساعت ندیدنش باعث میشد دلم برایش تنگ شود.
کنار پنجره ایستادم و به خیابانهای پاریس نگاه کردم.
با خودم آرام گفتم:
— مرینت...
مکث کردم.
— نکنه واقعاً داری عاشقش میشی؟
و برای اولین بار...
نتوانستم جواب «نه» بدهم.
فقط لبخند کوچکی روی لبم نشست.
دو روز دیگر مراسم بود.
دو روز دیگر قرار بود حلقهای که برای یک توافق انتخاب کرده بودیم، روی دستم قرار بگیرد.
اما چیزی که بیشتر از مراسم من را میترساند، این بود که شاید تا آن روز دیگر نتوانم احساس واقعی خودم را انکار کنم.
قسمت ۷۳
از زبان مرینت
دو روز.
فقط دو روز تا مراسم باقی مانده بود.
از وقتی وارد شرکت شده بودم، تقریباً هر کسی که من را میدید لبخند میزد و تبریک میگفت.
اولین نفر کلارا بود.
همین که وارد استودیو شدم، با یک دسته گل کوچک جلوی من ظاهر شد.
— خانم عروس!
از خجالت صورتم داغ شد.
— کلارا!
خندید و گلها را به طرفم گرفت.
— مبارکه!
گلها را گرفتم.
— ممنون...
— باورم نمیشه بالاخره این روز رسید.
— خودمم هنوز باورم نمیشه.
کلارا با شیطنت نگاهم کرد.
— مخصوصاً اینکه قراره با ادرین اگرست ازدواج کنی.
— صبر کن!
صدایم را پایین آوردم.
— این ازدواج...
کلارا خندید.
— میدونم، میدونم. ولی فعلاً همه فکر میکنن یک ازدواج کاملاً عاشقانهست.
لبخندم کمی محو شد.
عاشقانه.
این کلمه مدتی بود عجیب ذهنم را درگیر میکرد.
آیا واقعاً این ازدواج فقط یک توافق بود؟
چند روز قبل اگر کسی از من میپرسید، بدون مکث جواب میدادم: بله.
اما حالا...
نمیتوانستم با همان اطمینان جواب بدهم.
کلارا گفت:
— چرا ساکتی؟
— هیچی.
— مطمئنی؟
— آره.
لبخند زدم.
اما خودم میدانستم دروغ میگویم.
تمام صبح، هرکس از کنارم رد میشد چیزی میگفت.
— مرینت، مبارک باشه!
— شنیدیم دو روز دیگه مراسمه!
— لباس عروست رو انتخاب کردی؟
— برای ماهعسل برنامهای دارید؟
با شنیدن سؤال آخر تقریباً از خجالت زیر میز رفتم.
— نه! یعنی... اصلاً دربارهش صحبت نکردیم!
چند نفر خندیدند.
من هم لبخند زدم، اما ذهنم ناگهان رفت سمت ادرین.
ادرین کجاست؟
به ساعت نگاه کردم.
نزدیک ظهر بود.
از صبح ندیده بودمش.
همین فکر ساده باعث شد متوجه چیزی شوم که مدتی بود آرامآرام در من شکل گرفته بود.
دلم برایش تنگ شده بود.
خیلی زود.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
دست از کار کشیدم.
با خودم گفتم:
«مرینت، تو فقط چند ساعت ندیدیش!»
اما قلبم جواب دیگری داشت.
دلم میخواست صدایش را بشنوم.
میخواستم ببینم امروز چه شکلی وارد شرکت میشود.
میخواستم دوباره آن لبخند کوتاهش را ببینم.
حتی دلم برای بحثهای کوچکمان تنگ شده بود.
با خودم زمزمه کردم:
— این دیگه طبیعی نیست...
همان لحظه صدای باز شدن در استودیو آمد.
سرم را بلند کردم.
ادرین وارد شد.
کت تیرهای پوشیده بود و چند پرونده در دست داشت.
چشمم که به او افتاد، قلبم یکدفعه تندتر زد.
و بدتر از همه این بود که لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
کلارا که کنارم ایستاده بود، فوراً متوجه شد.
آرام زیر گوشم گفت:
— آهااا...
با تعجب نگاهش کردم.
— چی؟
— هیچی.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— فقط فهمیدم چرا از صبح اینقدر حوصله نداشتی.
— کلارا!
قبل از اینکه جواب دیگری بدهم، ادرین نزدیکمان شد.
— صبح بخیر.
کلارا جواب داد:
— صبح بخیر، آقای داماد.
ادرین نگاه کوتاهی به من انداخت.
من فوراً سرم را پایین انداختم.
— صبح بخیر.
ادرین لبخند کوچکی زد.
— امروز حالت خوبه؟
— بله.
— مطمئنی؟
— چرا نباشم؟
— از صبح خیلی ساکتی.
کلارا سریع گفت:
— فکر کنم دلش براتون تنگ شده بود.
چشمهایم گرد شد.
— کلارا!
ادرین هم برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به من دوخت.
صورتم کاملاً سرخ شده بود.
— من... منظورش این نبود.
کلارا خندید.
— چرا اتفاقاً دقیقاً منظورم همین بود.
ادرین چیزی نگفت.
فقط لبخند بسیار کوتاهی زد و وارد دفترش شد.
من به کلارا نگاه کردم.
— تو میخوای منو بکشی؟
خندید.
— فقط حقیقت رو گفتم.
چند ساعت بعد، برای تحویل یک پرونده وارد دفتر ادرین شدم.
در زدم.
— بیا داخل.
وارد شدم.
ادرین پشت میز نشسته بود.
تا من را دید، لبخند زد.
— کاری داشتی؟
پرونده را روی میز گذاشتم.
— این گزارش نهایی طراحی رو آوردم.
— ممنون.
پرونده را برداشت.
من هنوز همانجا ایستاده بودم.
ادرین سرش را بلند کرد.
— چیزی شده؟
— نه.
— پس چرا ایستادی؟
مکث کردم.
— نمیدونم.
خودم هم نمیدانستم چرا هنوز نرفتهام.
شاید فقط میخواستم چند دقیقه بیشتر آنجا بمانم.
ادرین دوباره پرسید:
— مرینت؟
— بله؟
— امروز عجیبی.
خندیدم.
— من؟
— آره.
— شاید چون دو روز دیگه...
جملهام نیمهکاره ماند.
ادرین آرام گفت:
— مراسم.
سرم را تکان دادم.
— آره.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد ادرین گفت:
— استرس داری؟
— کمی.
— من هم.
با تعجب نگاهش کردم.
— شما هم؟
— فکر کردی فقط تو استرس داری؟
خندیدم.
— خب... شما همیشه خیلی خونسرد به نظر میرسید.
— فقط به نظر میرسم.
این جمله باعث شد لبخند بزنم.
بعد ادرین گفت:
— مرینت؟
— بله؟
— از انتخابت پشیمون نیستی؟
قلبم لرزید.
نگاهش کردم.
برای چند ثانیه نمیدانستم چه بگویم.
بعد آرام گفتم:
— نه.
لبخند بسیار کوچکی زد.
— من هم.
از دفترش بیرون آمدم.
در را که بستم، دستم را روی قلبم گذاشتم.
دوباره همان ضربان تند.
این بار دیگر نمیتوانستم خودم را گول بزنم.
من به ادرین عادت کرده بودم.
به حضورش.
به صدایش.
به نگاهش.
به بحثهایمان.
به لبخندش.
و حالا حتی چند ساعت ندیدنش باعث میشد دلم برایش تنگ شود.
کنار پنجره ایستادم و به خیابانهای پاریس نگاه کردم.
با خودم آرام گفتم:
— مرینت...
مکث کردم.
— نکنه واقعاً داری عاشقش میشی؟
و برای اولین بار...
نتوانستم جواب «نه» بدهم.
فقط لبخند کوچکی روی لبم نشست.
دو روز دیگر مراسم بود.
دو روز دیگر قرار بود حلقهای که برای یک توافق انتخاب کرده بودیم، روی دستم قرار بگیرد.
اما چیزی که بیشتر از مراسم من را میترساند، این بود که شاید تا آن روز دیگر نتوانم احساس واقعی خودم را انکار کنم.
قسمت ۷۳
از زبان مرینت
دو روز.
فقط دو روز تا مراسم باقی مانده بود.
از وقتی وارد شرکت شده بودم، تقریباً هر کسی که من را میدید لبخند میزد و تبریک میگفت.
اولین نفر کلارا بود.
همین که وارد استودیو شدم، با یک دسته گل کوچک جلوی من ظاهر شد.
— خانم عروس!
از خجالت صورتم داغ شد.
— کلارا!
خندید و گلها را به طرفم گرفت.
— مبارکه!
گلها را گرفتم.
— ممنون...
— باورم نمیشه بالاخره این روز رسید.
— خودمم هنوز باورم نمیشه.
کلارا با شیطنت نگاهم کرد.
— مخصوصاً اینکه قراره با ادرین اگرست ازدواج کنی.
— صبر کن!
صدایم را پایین آوردم.
— این ازدواج...
کلارا خندید.
— میدونم، میدونم. ولی فعلاً همه فکر میکنن یک ازدواج کاملاً عاشقانهست.
لبخندم کمی محو شد.
عاشقانه.
این کلمه مدتی بود عجیب ذهنم را درگیر میکرد.
آیا واقعاً این ازدواج فقط یک توافق بود؟
چند روز قبل اگر کسی از من میپرسید، بدون مکث جواب میدادم: بله.
اما حالا...
نمیتوانستم با همان اطمینان جواب بدهم.
کلارا گفت:
— چرا ساکتی؟
— هیچی.
— مطمئنی؟
— آره.
لبخند زدم.
اما خودم میدانستم دروغ میگویم.
تمام صبح، هرکس از کنارم رد میشد چیزی میگفت.
— مرینت، مبارک باشه!
— شنیدیم دو روز دیگه مراسمه!
— لباس عروست رو انتخاب کردی؟
— برای ماهعسل برنامهای دارید؟
با شنیدن سؤال آخر تقریباً از خجالت زیر میز رفتم.
— نه! یعنی... اصلاً دربارهش صحبت نکردیم!
چند نفر خندیدند.
من هم لبخند زدم، اما ذهنم ناگهان رفت سمت ادرین.
ادرین کجاست؟
به ساعت نگاه کردم.
نزدیک ظهر بود.
از صبح ندیده بودمش.
همین فکر ساده باعث شد متوجه چیزی شوم که مدتی بود آرامآرام در من شکل گرفته بود.
دلم برایش تنگ شده بود.
خیلی زود.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
دست از کار کشیدم.
با خودم گفتم:
«مرینت، تو فقط چند ساعت ندیدیش!»
اما قلبم جواب دیگری داشت.
دلم میخواست صدایش را بشنوم.
میخواستم ببینم امروز چه شکلی وارد شرکت میشود.
میخواستم دوباره آن لبخند کوتاهش را ببینم.
حتی دلم برای بحثهای کوچکمان تنگ شده بود.
با خودم زمزمه کردم:
— این دیگه طبیعی نیست...
همان لحظه صدای باز شدن در استودیو آمد.
سرم را بلند کردم.
ادرین وارد شد.
کت تیرهای پوشیده بود و چند پرونده در دست داشت.
چشمم که به او افتاد، قلبم یکدفعه تندتر زد.
و بدتر از همه این بود که لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
کلارا که کنارم ایستاده بود، فوراً متوجه شد.
آرام زیر گوشم گفت:
— آهااا...
با تعجب نگاهش کردم.
— چی؟
— هیچی.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
— فقط فهمیدم چرا از صبح اینقدر حوصله نداشتی.
— کلارا!
قبل از اینکه جواب دیگری بدهم، ادرین نزدیکمان شد.
— صبح بخیر.
کلارا جواب داد:
— صبح بخیر، آقای داماد.
ادرین نگاه کوتاهی به من انداخت.
من فوراً سرم را پایین انداختم.
— صبح بخیر.
ادرین لبخند کوچکی زد.
— امروز حالت خوبه؟
— بله.
— مطمئنی؟
— چرا نباشم؟
— از صبح خیلی ساکتی.
کلارا سریع گفت:
— فکر کنم دلش براتون تنگ شده بود.
چشمهایم گرد شد.
— کلارا!
ادرین هم برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به من دوخت.
صورتم کاملاً سرخ شده بود.
— من... منظورش این نبود.
کلارا خندید.
— چرا اتفاقاً دقیقاً منظورم همین بود.
ادرین چیزی نگفت.
فقط لبخند بسیار کوتاهی زد و وارد دفترش شد.
من به کلارا نگاه کردم.
— تو میخوای منو بکشی؟
خندید.
— فقط حقیقت رو گفتم.
چند ساعت بعد، برای تحویل یک پرونده وارد دفتر ادرین شدم.
در زدم.
— بیا داخل.
وارد شدم.
ادرین پشت میز نشسته بود.
تا من را دید، لبخند زد.
— کاری داشتی؟
پرونده را روی میز گذاشتم.
— این گزارش نهایی طراحی رو آوردم.
— ممنون.
پرونده را برداشت.
من هنوز همانجا ایستاده بودم.
ادرین سرش را بلند کرد.
— چیزی شده؟
— نه.
— پس چرا ایستادی؟
مکث کردم.
— نمیدونم.
خودم هم نمیدانستم چرا هنوز نرفتهام.
شاید فقط میخواستم چند دقیقه بیشتر آنجا بمانم.
ادرین دوباره پرسید:
— مرینت؟
— بله؟
— امروز عجیبی.
خندیدم.
— من؟
— آره.
— شاید چون دو روز دیگه...
جملهام نیمهکاره ماند.
ادرین آرام گفت:
— مراسم.
سرم را تکان دادم.
— آره.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد ادرین گفت:
— استرس داری؟
— کمی.
— من هم.
با تعجب نگاهش کردم.
— شما هم؟
— فکر کردی فقط تو استرس داری؟
خندیدم.
— خب... شما همیشه خیلی خونسرد به نظر میرسید.
— فقط به نظر میرسم.
این جمله باعث شد لبخند بزنم.
بعد ادرین گفت:
— مرینت؟
— بله؟
— از انتخابت پشیمون نیستی؟
قلبم لرزید.
نگاهش کردم.
برای چند ثانیه نمیدانستم چه بگویم.
بعد آرام گفتم:
— نه.
لبخند بسیار کوچکی زد.
— من هم.
از دفترش بیرون آمدم.
در را که بستم، دستم را روی قلبم گذاشتم.
دوباره همان ضربان تند.
این بار دیگر نمیتوانستم خودم را گول بزنم.
من به ادرین عادت کرده بودم.
به حضورش.
به صدایش.
به نگاهش.
به بحثهایمان.
به لبخندش.
و حالا حتی چند ساعت ندیدنش باعث میشد دلم برایش تنگ شود.
کنار پنجره ایستادم و به خیابانهای پاریس نگاه کردم.
با خودم آرام گفتم:
— مرینت...
مکث کردم.
— نکنه واقعاً داری عاشقش میشی؟
و برای اولین بار...
نتوانستم جواب «نه» بدهم.
فقط لبخند کوچکی روی لبم نشست.
دو روز دیگر مراسم بود.
دو روز دیگر قرار بود حلقهای که برای یک توافق انتخاب کرده بودیم، روی دستم قرار بگیرد.
اما چیزی که بیشتر از مراسم من را میترساند، این بود که شاید تا آن روز دیگر نتوانم احساس واقعی خودم را انکار کنم.
من دلم برای ادرین تنگ میشد.
و این احساس، هر روز بیشتر میشد.