p21

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان ادرین

وقتی از هتل بیرون آمدیم، چمدان‌ها یکی‌یکی داخل صندوق ماشین قرار گرفتند.

همه خسته بودند.

اما عجیب بود...

من برخلاف همیشه، دلم نمی‌خواست این سفر تمام شود.

شاید به خاطر پروژه بود.

شاید به خاطر اینکه چند روز از فضای همیشگی شرکت دور بودیم.

یا شاید...

به خاطر مرینت.

نگاهم ناخودآگاه سمت او رفت.

کنار کلارا ایستاده بود و درباره‌ی خرید کوچکی که در لندن کرده بود حرف می‌زد. همان‌طور پرانرژی، همان‌طور هیجان‌زده.

لبخند کوتاهی زدم.

کلارا متوجه شد.

— چی شده؟

سریع نگاهم را برگرداندم.

— هیچی.

کلارا با شیطنت گفت:

— مطمئنی؟

— کاملاً.

او چیزی نگفت، فقط لبخند زد.

---

چند ساعت بعد به فرودگاه رسیدیم.

چمدان‌ها را تحویل دادیم و بعد از کنترل‌های لازم، وارد سالن انتظار شدیم.

روی صندلی نشستم و به صفحه‌ی پروازها نگاه کردم.

London → Paris

پروازمان تا چند دقیقه‌ی دیگر اعلام می‌شد.

مرینت کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و صدف کوچکی را از کیفش بیرون آورده بود.

همان صدفی که در ساحل پیدا کرده بود.

نگاهش کردم.

— هنوز نگهش داشتی؟

مرینت سرش را بلند کرد.

— معلومه! یادگاریه.

— از ساحل؟

لبخند زد.

— از این سفر.

نمی‌دانستم چرا، اما جمله‌ی ساده‌اش برای چند لحظه ذهنم را درگیر کرد.

از این سفر...

شاید من هم قرار بود چیزی از این سفر با خودم ببرم.

نه یک سوغاتی.

نه یک عکس.

بلکه چند خاطره.

خاطراتی که بیشترشان به یک نفر مربوط می‌شد.

صدای بلندگو در سالن پیچید:

— مسافران پرواز لندن به پاریس، لطفاً برای سوار شدن آماده شوند.

همه بلند شدند.

چمدان دستی‌ام را برداشتم.

مرینت هم کیفش را روی شانه‌اش انداخت.

در مسیر گیت، کنار هم راه می‌رفتیم.

مرینت گفت:

— بالاخره برگشتیم.

— آره.

— دلم برای پاریس تنگ شده.

لبخند زدم.

— منم.

اما راستش را بخواهی، بخشی از ذهنم هنوز در لندن مانده بود.

جایی کنار ساحل.

جایی که مرینت یک صدف کوچک پیدا کرده بود.

---

وارد هواپیما شدیم.

به شماره‌ی صندلی‌ها نگاه کردم.

چشمم روی شماره‌ی خودم ماند.

بعد به صندلی کناری نگاه کردم.

مرینت همان‌جا بود.

چند لحظه مکث کردم.

مرینت متوجه شد و خندید.

— باز هم کنار هم؟

— ظاهراً.

نشستیم.

مرینت کمربندش را بست و از پنجره بیرون را نگاه کرد.

هواپیما آرام‌آرام آماده‌ی حرکت شد.

موتورها روشن شدند.

مرینت گفت:

— این بار دیگه حالم بد نمی‌شه.

نگاهش کردم.

— امیدوارم.

— چرا؟

— چون دفعه‌ی قبل مجبور شدم تمام مسیر حواسم بهت باشه.

مرینت لبخند زد.

— یعنی نگرانم بودی؟

چند ثانیه سکوت کردم.

— هر کسی کنارم بود، همین کار رو می‌کردم.

مرینت ابرویش را بالا برد.

— آها... پس من هیچ فرقی ندارم؟

نمی‌دانستم چرا جواب این سؤال برایم سخت شده بود.

به پنجره نگاه کردم.

— نگفتم اینو.

مرینت لبخند کوچکی زد.

هواپیما از زمین بلند شد.

چند دقیقه بعد، شهر لندن از پشت پنجره کوچک هواپیما دور و دورتر شد.

مرینت سرش را به صندلی تکیه داد.

من هم به صندلی تکیه دادم.

اما ذهنم هنوز درگیر یک سؤال بود.

چرا این چند روز، بودن کنار مرینت برایم این‌قدر متفاوت شده بود؟

جوابش را نمی‌دانستم.

یا شاید...

نمی‌خواستم هنوز به زبان بیاورمش.

هواپیما به سمت پاریس می‌رفت.

و من نمی‌دانستم وقتی دوباره وارد شرکت شویم...

رابطه‌ی من و مرینت دیگر مثل قبل خواهد بود یا نه.


شرط پارت بعد پنج لایک و چهارده کامنت

حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

و یه سوال