رد پای آدمها
8 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه یک نوشتهی دلی... :)
اگه منو نمیشناسین، سیلام نویسنده من کاریکاتوری هستم🤝
یکی از هوسهای عجیبی که بعضی مواقع، حدودا هر سه چهارماه یکبار، میزنه به سرم؛ سرک کشیدن تو وبلاگهای بلاگفاست. همون Web surfing.
از همون بچگی عاشق سرک کشیدن و گشتن تو جاهای مختلف بودم. میرفتیم مهمونی، جایی به شدت دوست داشتم اتاقا رو ببینم چجوریه. وایبش حس و حالش، نحوه چیدن وسایل و رنگا. برای همین عاشق بازیهایی بودم که اینجوری مپ داشتن و میتونستی توش چرخ بزنی.
و تو بلاگفا؟
عجیبه. کلا بلاگفا یک وایب دیگه داره. حس این رو نمیده که دارم نوشتههای وبلاگ میخونم، حس اینو میده که دارم تو چادر یک نفر سرک میکشم. انگار وارد منطقه حومه شهری شدم. نمیدونم چرا مقایسه میکنم. وقتی که انقدر واضحه. باقی جاها...
هیچ جا مثل بلاگفا، انقدر محیط امن، ساکت و کویر نداره. رسما اسم بلاگفا میاد وسط... خیلی چیزا میدونم. خیلی چیزای کاربردی و آموزشی توش هست، سایتهای ترجمه و تحصیلی همه چیز هست. ولی...
اولین چیزی که به ذهنم میاد وبلاگ شخصیه.
حس میکنم اولین جایی که واقعیه. تو رسانهها همیشه از خوشی بیشتر و بهتر حرف میزنند. ولی اینجا؟ قابل لمسه. دردا، مرضا، بدبختیها و چقدر دوست دارم بیشترشون رو بغل بکنم.
و واقعا یکجاهایی معذب میشم. برای همین جزو فعالیتهایی میشه که هر چند ماه یکبار انجامش میدم. به سرم میزنه چرا هر روز امتحانش نمیکنم؟ و هر بار یادم میاد که چرا همیشه این کار رو نمیکنم.
چون شخصیه.
شاید برای همینه که هر چند وقت یکبار دوباره برمیگردم.
نه برای اینکه چیز خاصی پیدا کنم. نه برای اینکه دنبال جواب یک سؤال باشم. حتی شاید بیشتر وقتها چیزی که میخونم هم یادم نمیمونه.
فقط... میخوام چند دقیقه توی اون فضا باشم.
توی اینترنتی که انگار هنوز عجله نداره.
جایی که آدمها برای الگوریتم نمینوشتند. برای اینکه دیده بشن، معروف بشن، عدد بالا ببرن، نه. فقط مینوشتند چون یک چیزی توی ذهنشون بود و جایی میخواستند بگذارنش.
و عجیب اینکه همین نوشتههای ساده، همین خاطرات روزمره، همین غر زدنها و خوشحالیهای کوچک... بعد از سالها واقعیتر به نظر میرسند.
شاید چون کامل نیستند.
آدمها آنجا نسخهی مرتب و آمادهی خودشان را نشون نمیدادند. گاهی یک نفر وسط یک پست دربارهی فیلم موردعلاقهاش، یک جمله دربارهی خستگی زندگی مینوشت. یکی دیگر از یک روز معمولی مدرسه میگفت. یکی از عشقی که تمام شده بود. یکی از چیزی که هیچکس اطرافش نمیفهمید.
و تویی که داری میخونی؟ فقط یک غریبهای که سالها بعد وارد اتاقش شدی. نه صاحب اون اتاق اصلا تو را میشناسه، نه قراره بهت جوابی بده. فقط چند خط از خودش جا گذاشته.
شاید چون وبلاگها از دورهای میاد که خیلیها هنوز برای اینترنت «اجرا» نمیکردن. کسی که از بیخوابی، کنکور، دعوا با خانواده، بیماری یا حتی یک روز معمولی مینوشت، اغلب نمیخواست وایرال بشه؛ فقط میخواست جایی حرفش رو ثبت کنه. برای همین نوشتهها خامتر و صمیمیتر به نظر میاد.
بعضی وبلاگها انگار دفتر خاطراتی هستن که صاحبش درش رو کامل نبسته؛ از نظر فنی عمومیان، اما از نظر احساسی هنوز حریم شخصی دارن. آدم حس میکنه مجازه بخونه، ولی همزمان انگار نباید زیادی جلو بره.
وقتی با فاصله برمیگردی، بیشتر شبیه قدم زدن توی یک محلهی قدیمیه؛ محلهای که هنوز چراغ چند تا خونه روشنه، صدای کسی از پنجره میاد، و میدونی آدمهای واقعی اونجا زندگی میکنن.
و حس میکنم واقعا... انگار یادگاری از اینترنتی که هنوز همهچیزش برای «نمایش» نبود، بلکه برای «نوشتن» بود.
یه چیزی هم هست که به نظرم خیلی روی این حس اثر میذاره: سکوت.
الان تقریباً همهی شبکههای اجتماعی دائم میخوان توجهت رو بگیرن؛ اعلان، ویدئوی بعدی، ترند، پیشنهاد، الگوریتم... ولی بلاگفا انگار هیچ عجلهای نداره. واردش میشی، یک صفحهی سفید با چند خط متن منتظرته. نه چیزی بهت تحمیل میکنه، نه میگه «بعدی رو ببین». فقط میگه: «اگر دوست داری، بخون.»
برای همین «کویر». تشبیه قشنگیه. کویر هم ساکته، خلوت و وسیعه. ممکنه ساعتها راه بری و فقط رد پای چند نفر رو ببینی. بلاگفا هم همین حس رو میده؛ هر وبلاگ مثل یک خانهی دورافتاده است که چراغش روشنه.
به نظرم اینترنت قدیم بیشتر شبیه شهر بود؛ آدمها خونهی خودشون رو داشتن و تو از کوچهها رد میشدی و اگر دوست داشتی، زنگ یک خونه رو میزدی و واردش میشدی.
اینترنت امروز بیشتر شبیه مرکز خریده؛ پر از نور، صدا، تبلیغ و رفتوآمد.
هر دو کار خودشون رو دارن، ولی اون حس قدم زدن آروم بین خونههای قدیمی... هنوز برای خیلیها فقط توی جاهایی مثل بلاگفا پیدا میشه.
چون بیشتر شبیه یک آرشیو از آدمهاست تا یک سایت.
پینوشت: از بچگی به فضاها علاقه داشتم، نه فقط آدمها. راستش... حتی نه خودِ خودِ فضا. اثری که داشتن. امضایی که جا گذاشتن. اینکه توی مهمونی دوست داشتم اتاقها رو ببینم، یا توی بازیها فقط توی مپ بچرخم، نشون میداد کنجکاویم بیشتر از جنس «محیط»ه. انگار از روی چیدمان اتاق، رنگ دیوارها یا حتی سبک نوشتن یک وبلاگ، سعی میکردم ناخواسته صاحب اون فضا رو حس کنم. شاید برای همین بلاگفا اینقدر برام جذابه. هر وبلاگ شبیه یک اتاقه. بعضیها مرتب و روشن، بعضیها شلوغ، بعضیها سالهاست کسی بهشون سر نزده و گرد و غبار گرفتن. اما همهشون رد یک آدم رو توی خودشون نگه داشتن.
پینوشت۲: گشت و گذار تو بلاگفا خیلی همون حس تماشای تقاشیهای تو غارها رو بهم میده. نه به خاطر اینکه شبیه هم هستند. نه. فقط به خاطر آن حس عجیب که پشت هرکدامشون بوده. آخرین پست وبلاگه مال چند قرن پیشه. قالب قدیمیه، چندتا عکس که حتی بعضیهاشون کلا پریده و هیچوقت نمیفهمی عکسا چی بوده. فقط... یک نفر یک روز نشسته، صفحه را باز کرده، چند خط نوشته، شاید حتی فکر نمیکرده سالها بعد کسی از یک گوشهی دیگه دنیا بیاد و بخونتش.
چون داری فقط متن نمیخونی. داری بین خاطرههای غریبهها راه میروی. برا همین عجیبه. و تو هم فقط رهگذری هستی که چند دقیقه ایستاده. نگاه کرده. و بعد آروم رد شده.
***
در چه حالم؟ حالم بهتر شده. روزام رو دارم بهتر میگذرونم. ایشالا زودی بیام باقی طفلک IC رو بدم.