p35

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک و چهل و پنج کامنت 

از زبان مرینت

صبح روز مراسم، با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم امروز چه روزی است.

چشم‌هایم را باز کردم و به سقف خیره شدم.

امروز...

امروز قرار بود ازدواج کنم.

نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

قلبم آن‌قدر تند می‌زد که انگار از همان اول صبح می‌خواست به من یادآوری کند قرار است چه اتفاقی بیفتد.

نگاهم به جعبه کوچکی افتاد که روی میز کنار تخت گذاشته بودم.

جعبه حلقه.

آرام آن را برداشتم و باز کردم.

حلقه زیر نور صبح برق زد.

انگشتم را داخل جعبه بردم و چند لحظه به آن دست زدم.

با خودم گفتم:

«فقط یک توافقه.»

اما دیگر این جمله مثل گذشته آرامم نمی‌کرد.

چون خودم می‌دانستم احساس من نسبت به ادرین تغییر کرده است.

گوشی‌ام دوباره زنگ خورد.

پیام کلارا بود:

«بیداری عروس؟ ساعت نه باید آرایشگاه باشیم!»

لبخند زدم.

جواب دادم:

«بیدارم 😭»

چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:

«امروز حق نداری استرس بگیری!»

با خودم خندیدم.

«خیلی راحت می‌گه استرس نگیر!»

از تخت بلند شدم.

امروز قرار بود همه‌چیز متفاوت باشد.

---

آرایشگاه

ساعت کمی مانده به نه بود که همراه کلارا وارد سالن شدم.

همین که وارد شدم، چند نفر به استقبالم آمدند.

— سلام عروس خانم!

صورتم فوراً گرم شد.

— سلام...

کلارا خندید.

— از الان به بعد باید بهش عادت کنی.

روی صندلی نشستم.

آرایشگر موهایم را بررسی کرد و پرسید:

— برای موها چه مدلی دوست دارید؟

نگاهم به آینه افتاد.

— خیلی شلوغ نباشه.

— ساده و طبیعی؟

— آره.

کلارا گفت:

— ولی امروز روز عروسیشه! یه کم خاص‌تر.

لبخند زدم.

— فقط نمی‌خوام احساس کنم یه آدم دیگه شدم.

آرایشگر گفت:

— پس یه مدل نیمه‌باز با چند تار موی ظریف اطراف صورت.

سرم را تکان دادم.

— همین خوبه.

موهایم را آرام شانه کردند.

بعد قسمت‌هایی از مو را حالت دادند و بخش بالایی را جمع کردند تا مدل مرتب اما طبیعی بماند.

هر بار که در آینه نگاه می‌کردم، بیشتر احساس می‌کردم واقعاً روز مراسم رسیده.

بعد نوبت آرایش صورت بود.

آرایشگر گفت:

— آرایش ملایم می‌خوایم، درسته؟

— خیلی ملایم.

چند دقیقه بعد کار شروع شد.

همه‌چیز آرام و مرحله‌به‌مرحله پیش رفت.

وقتی آرایش تمام شد، خودم را در آینه نگاه کردم.

چهره‌ام هنوز خودم بود.

فقط مرتب‌تر و متفاوت‌تر از همیشه.

کلارا پشت سرم ایستاد.

— خب؟

— چی؟

— خودتو دوست داری؟

لبخند زدم.

— آره.

بعد آرام اضافه کردم:

— فقط...

— فقط چی؟

— دلم می‌خواد بدونم ادرین وقتی منو ببینه چی می‌گه.

کلارا با شیطنت ابرو بالا انداخت.

— بالاخره اعتراف کردی!

— به چی؟

— اینکه برات مهمه ادرین چی فکر می‌کنه.

صورتم سرخ شد.

— خب... طبیعی نیست؟

— خیلی هم طبیعی.

دوباره به آینه نگاه کردم.

این بار لبخندم ناخودآگاه بود.

---

آن طرف شهر

از زبان ادرین

صبح برای من هم خیلی متفاوت شروع شده بود.

جلوی آینه ایستاده بودم و به کت‌وشلوار مشکی‌ام نگاه می‌کردم.

پیراهن سفید روی تخت قرار داشت.

ساعت و دکمه‌های سرآستین کنار آن بودند.

همه‌چیز آماده بود.

اما ذهن من هنوز آرام نشده بود.

امروز قرار بود مرینت را ببینم.

نه با لباس کاری.

نه با دفتر طراحی در دست.

نه در میان شلوغی شرکت.

بلکه در مراسمی که قرار بود اسم ما را کنار هم قرار دهد.

گابریل وارد اتاق شد.

— آماده‌ای؟

برگشتم.

— تقریباً.

نگاهی به لباس‌ها انداخت.

— استرس داری؟

لبخند کوتاهی زدم.

— کمی.

پدرم گفت:

— طبیعی است.

بعد چند لحظه سکوت کرد.

— اما یادت باشه این تصمیم رو خودت گرفتی.

سرم را تکان دادم.

— می‌دونم.

او از اتاق خارج شد.

من دوباره مقابل آینه ایستادم.

کت مشکی را پوشیدم.

پیراهن سفید را مرتب کردم.

ساعت را بستم.

بعد دستم ناخودآگاه روی جیبم رفت.

جعبه حلقه آنجا بود.

آن را بیرون آوردم.

چند لحظه به آن نگاه کردم.

همان حلقه‌ای که چند روز قبل انتخاب کرده بودم.

آن روز انتخابش فقط یک تصمیم منطقی به نظر می‌رسید.

امروز اما...

معنای دیگری داشت.

به خودم گفتم:

«ادرین، این فقط یک مراسمه.»

اما ذهنم بلافاصله تصویر مرینت را آورد.

لبخندش.

خجالتش.

چشم‌هایش وقتی درباره لباس عروس صحبت می‌کرد.

سرم را تکان دادم.

— چرا نمی‌تونم فقط منطقی بهش نگاه کنم؟

---

دوباره از زبان مرینت

وقتی آرایشگر کارش را تمام کرد، یک آینه بزرگ روبه‌رویم گذاشت.

برای چند ثانیه فقط نگاه کردم.

موهایم مرتب و نیمه‌باز بود.

آرایشم ساده بود.

اما هنوز لباس اصلی را نپوشیده بودم.

لباسم را که روی چوب‌لباسی دیدم، دوباره قلبم تند شد.

همان لباس شیری‌رنگ.

همان مرواریدهای دور کمر.

همان لباسی که ادرین گفته بود به من می‌آید.

آرام آن را پوشیدم.

لباس بلند روی زمین قرار گرفت و مرواریدهای دور کمر زیر نور سالن می‌درخشیدند.

بعد کفش‌های سفید را پوشیدم.

آخرین مرحله تاج بود.

آرایشگر تاج ظریف را روی سرم قرار داد.

به آینه نگاه کردم.

این بار دیگر واقعاً شبیه یک عروس بودم.

کلارا چند قدم عقب رفت.

چشم‌هایش برق زد.

— مرینت...

— چی؟

— فوق‌العاده شدی.

خجالت کشیدم.

— ممنون.

کلارا گفت:

— ادرین وقتی ببینتت احتمالاً حرف زدن یادش می‌ره.

خندیدم.

— بس کن!

اما ته دلم...

دلم می‌خواست همین اتفاق بیفتد.

می‌خواستم نگاه ادرین را ببینم.

می‌خواستم بفهمم وقتی من را در این لباس می‌بیند، چه احساسی پیدا می‌کند.

گوشی‌ام را برداشتم.

یک پیام از ادرین آمده بود.

«آماده‌ای؟»

چند لحظه به صفحه نگاه کردم.

بعد نوشتم:

«تقریباً.»

پاسخ او خیلی سریع آمد:

«من هم.»

لبخند زدم.

دو کلمه ساده.

اما همان دو کلمه باعث شد قلبم دوباره تند بزند.

کلارا پرسید:

— چی شده؟

گوشی را کنار گذاشتم.

— هیچی.

اما لبخندم همه‌چیز را لو می‌داد.

---

چند ساعت بعد، در حالی که همه در حال آماده شدن برای مراسم بودند، من یک لحظه تنها کنار پنجره ایستادم.

پاریس زیر نور عصر آرام گرفته بود.

به خیابان نگاه کردم.

امروز قرار بود وارد مرحله‌ای از زندگی شوم که هیچ‌وقت تصورش را نمی‌کردم.

ازدواج با ادرین.

ازدواجی که قرار بود صوری باشد.

اما احساس من دیگر صوری نبود.

من واقعاً به او علاقه پیدا کرده بودم.

و شاید سخت‌ترین قسمت این مراسم همین بود:

اینکه باید جلوی همه وانمود می‌کردم این فقط یک توافق است...

در حالی که قلب خودم دیگر با این قرارداد کنار نمی‌آمد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برو پایین تر شاید یه پارت منتظرت باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایین تر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از زبان مرینت

جلوی آینه آخرین نگاه را به خودم انداختم.

همه‌چیز آماده بود.

لباس شیری‌رنگم تا روی زمین ادامه داشت و مرواریدهای ظریف دور کمرم زیر نور می‌درخشیدند. موهایم مرتب و نیمه‌باز بود و تاج کوچکی روی سرم قرار داشت.

نفس عمیقی کشیدم.

امروز قرار بود ادرین را ببینم.

نه در شرکت.

نه پشت میز کارش.

نه با آن اخم همیشگی که موقع جلسه‌ها روی صورتش می‌نشست.

امروز قرار بود او را در روزی ببینم که اسم ما کنار هم قرار گرفته بود.

صدای کلارا از پشت سرم آمد:

— مرینت، آماده‌ای؟

برگشتم.

— فکر کنم.

کلارا لبخند زد.

— پس بریم.

با هم از سالن خارج شدیم.

وقتی درهای سالن باز شد، اولین چیزی که دیدم دوربین بود.

فیلم‌بردار کنار ماشین ایستاده بود و کمی آن‌طرف‌تر...

ادرین.

برای چند لحظه ایستادم.

او کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود و پیراهن سفیدش کاملاً مرتب بود.

اما چیزی که بیشتر از لباسش توجهم را جلب کرد، نگاهش بود.

همین که من را دید، برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.

فیلم‌بردار لبخند زد و دوربین را بالا آورد.

ادرین حتی متوجه دوربین هم نبود.

فقط به من نگاه می‌کرد.

کلارا آرام کنار گوشم گفت:

— فکر کنم واقعاً هنگ کرد.

با خجالت گفتم:

— کلارا...

ادرین بالاخره به خودش آمد و چند قدم جلو رفت.

— مرینت...

— بله؟

مکث کرد.

بعد با لبخند کوتاهی گفت:

— خیلی قشنگ شدی.

صورتم گرم شد.

— ممنون.

فیلم‌بردار چند قدم عقب رفت و شروع به ضبط کرد.

ادرین در ماشین را برایم باز کرد.

— بفرمایید.

آرام سوار شدم.

ادرین هم پشت فرمان نشست.

کمربندم را بستم و ماشین حرکت کرد.

چند دقیقه اول، هیچ‌کدام حرفی نزدیم.

صدای آرام موسیقی داخل ماشین پخش می‌شد و خیابان‌های پاریس یکی‌یکی پشت سرمان جا می‌ماندند.

بالاخره پرسیدم:

— ادرین؟

— بله؟

— چرا فیلم‌بردار همراهمونه؟

— برای ثبت لحظه‌های قبل از مراسم.

— پس چرا هیچ‌کس دیگه نیست؟

ادرین لبخند کوتاهی زد.

— به زودی می‌فهمی.

اخم کوچکی کردم.

— این جواب نیست.

— می‌دونم.

— پس چرا جواب درست نمی‌دی؟

— چون اگر بگم، دیگه غافلگیر نمی‌شی.

لبخند زدم.

— خیلی مرموز شدی.

ادرین خندید.

— فقط امروز.

---

حدود نیم ساعت بعد، ماشین از خیابان‌های شلوغ پاریس فاصله گرفت و وارد مسیر سرسبزی شد.

از پنجره به بیرون نگاه کردم.

درخت‌ها دو طرف جاده قرار داشتند.

کمی جلوتر، دروازه بزرگ یک باغ نمایان شد.

ماشین وارد شد.

چشم‌هایم را با تعجب باز کردم.

باغ بزرگی روبه‌رویمان بود؛ مسیر سنگ‌فرش‌شده‌ای میان درختان، چراغ‌های کوچک در اطراف راه و گل‌هایی که دو طرف مسیر کاشته شده بودند.

اما هیچ مهمانی دیده نمی‌شد.

ماشین متوقف شد.

من به اطراف نگاه کردم.

— ادرین؟

— بله؟

— اینجا کجاست؟

پیاده شد و در سمت من را باز کرد.

من هم پایین آمدم.

دوباره به اطراف نگاه کردم.

— مهمان‌ها کجان؟

ادرین چیزی نگفت.

— ادرین، قرار بود مراسم داشته باشیم!

لبخند زد.

— داریم.

— پس چرا هیچ‌کس اینجا نیست؟

چند قدم جلو رفت.

بعد ایستاد.

من هم دنبالش رفتم.

در قسمت مرکزی باغ، یک مسیر سفیدرنگ به سمت یک آلاچیق کوچک می‌رفت.

روی میزهای اطراف، گل‌های سفید قرار داشت.

همه‌چیز آرام بود.

بیش از حد آرام.

فیلم‌بردار کمی دورتر ایستاده بود.

من دوباره پرسیدم:

— چرا همه اینجا نیستن؟

ادرین برگشت.

نگاهش دیگر حالت شوخی نداشت.

جدی شده بود.

— چون قبل از اینکه بریم پیش بقیه، می‌خواستم باهات حرف بزنم.

قلبم تند زد.

— درباره چی؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— درباره چیزی که مدت‌هاست باید بهت می‌گفتم.

نمی‌دانستم چرا ناگهان اضطراب گرفتم.

— ادرین...

او چند قدم نزدیک‌تر آمد، اما فاصله را حفظ کرد.

— وقتی اولین بار وارد شرکت شدی، فکر می‌کردم فقط یک طراح دیگه‌ای.

لبخند کوچکی زد.

— البته خیلی زود فهمیدم با بقیه فرق داری.

من چیزی نگفتم.

او ادامه داد:

— تو با من مخالفت کردی. جلوی تصمیم‌هام ایستادی. وقتی اشتباه می‌کردم بهم گفتی. وقتی عصبانی بودم، تنها کسی بودی که می‌تونست آرومم کنه.

نگاهم را پایین انداختم.

ادرین گفت:

— بعد متوجه شدم وقتی وارد شرکت نمی‌شی، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم.

سرم را بلند کردم.

— وقتی چند ساعت نمی‌بینمت، متوجه نبودنت می‌شم.

مکث کرد.

— وقتی اتفاق خوبی برات می‌افته، خوشحال می‌شم. وقتی ناراحتی، نمی‌تونم بی‌تفاوت بمونم.

قلبم محکم می‌زد.

او نفس عمیقی کشید.

— اول فکر می‌کردم همه این‌ها فقط به خاطر کاره.

لبخند تلخی زد.

— بعد فهمیدم نیست.

چند ثانیه سکوت کرد.

— این ازدواج برای من اولش فقط یک راه‌حل بود.

نگاهش نرم‌تر شد.

— اما تو...

مکث کرد.

— تو باعث شدی دیگه نتونم بهش فقط مثل یک قرارداد نگاه کنم.

چشم‌هایم پر از اشک شد.

آرام گفتم:

— ادرین...

او ادامه داد:

— نمی‌خوام ازت بخوام همین الان جوابی بدی. نمی‌خوام این روز رو با فشار روی تو شروع کنم.

بعد با صداقت گفت:

— فقط می‌خواستم قبل از اینکه جلوی همه بایستیم، خودت بدونی که احساس من نسبت به تو واقعی شده.

سکوت کردم.

تمام روزهایی که با هم گذرانده بودیم از ذهنم عبور کرد.

اولین بحثمان.

اولین باری که از کارم دفاع کرد.

سفر لندن.

ساحل.

صبح‌هایی که دیدنش برایم مهم شده بود.

لحظه‌هایی که بدون اینکه بفهمم، منتظر حضورش می‌ماندم.

لبخند زدم.

اشک کوچکی از گوشه چشمم پایین آمد.

— می‌دونی چیه؟

ادرین منتظر نگاهم کرد.

گفتم:

— من هم مدت‌ها بود نمی‌خواستم قبولش کنم.

لبخندم لرزید.

— ولی فکر کنم... من هم دیگه نمی‌تونم بگم این فقط یک قرارداده.

ادرین برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد لبخند آرامی زد.

فیلم‌بردار از فاصله دور همچنان صحنه را ثبت می‌کرد.

باد آرامی میان درختان می‌وزید و چند گلبرگ روی مسیر سنگی افتاد.

ادرین گفت:

— پس شاید امروز، برای اولین بار، این مراسم فقط به خاطر قرارداد نباشه.

لبخند زدم.

— شاید.

و برای اولین بار از روزی که این تصمیم را گرفته بودیم، هیچ‌کداممان لازم ندیدیم جمله‌ی «این فقط یک ازدواج صوری است» را تکرار کنیم.

چون هر دو می‌دانستیم چیزی میان ما تغییر کرده است.

چیزی که دیگر با هیچ قراردادی قابل توضیح نبود.