مغرور عاشق
2 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه p22
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان ادرین
صبح روز بعد، بعد از چند هفته دوری، دوباره وارد ساختمان شرکت شدم.
همان لابی بزرگ، همان دیوارهای شیشهای، همان رفتوآمد همیشگی کارمندان...
همهچیز سر جایش بود.
اما من احساس میکردم خودم کمی تغییر کردهام.
نگاهم ناخودآگاه به سمت آسانسور رفت.
مرینت هنوز نیامده بود.
نمیدانستم چرا اولین چیزی که بعد از ورود به شرکت دنبالش میگشتم، او بود.
به خودم آمدم و اخم کوچکی کردم.
— ادرین، جمعش کن...
سوار آسانسور شدم و به طبقهی مدیریت رفتم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی شنیدم.
— بالاخره آقای مدیر تشریف آوردن
برگشتم.
لیا بود.
دستهایش را روی سینه گذاشته بود و با همان حالت مغرور همیشگی نگاهم میکرد.
— سلام، لیا.
— سفر چطور بود؟
— کاری.
لیا لبخند کجی زد.
— فقط کاری؟
به او نگاه کردم.
— منظورت چیه؟
— هیچی.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بماند، از کنارم رد شد.
چند قدم که رفت، برگشت و گفت:
— بابا منتظرتونه.
همان لحظه جدی شدم.
— الان؟
— آره. گفت وقتی اومدی مستقیم برو پیشش.
سرم را تکان دادم.
— باشه.
به سمت دفتر پدرم رفتم.
در زدم.
صدای پدرم از داخل آمد:
— بیا تو.
در را باز کردم.
گابریل پشت میز بزرگش نشسته بود. چند پرونده مقابلش قرار داشت، اما حتی نگاهش هم به آنها نبود.
همین موضوع باعث شد کمی مکث کنم.
— گفتی کارم داری؟
پدرم به صندلی روبهرو اشاره کرد.
— بشین.
نشستم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
— سفر لندن چطور بود؟
— خوب بود. قرارداد هم طبق برنامه پیش رفت.
پدرم سرش را تکان داد.
— دربارهی قرارداد صحبت نمیکنم.
اخم کردم.
— پس دربارهی چی؟
گابریل به پشتی صندلی تکیه داد.
— دربارهی چیزی که ممکنه روی آیندهی شرکت تأثیر بذاره.
جدیتر شدم.
— اتفاقی افتاده؟