p36

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

شرط پارت بعد پنج لایک وچهارده  کامنت 

از زبان مرینت

چند لحظه بعد از حرف‌های ادرین، هیچ‌کدام چیزی نگفتیم.

باغ در سکوتی آرام فرو رفته بود و صدای باد لابه‌لای برگ‌های درختان می‌پیچید.

من هنوز حلقه‌ای را که قرار بود امروز در مراسم دستم کنم، در جعبه کوچکی داخل کیفم نگه داشته بودم.

ادرین به من نگاه کرد و لبخند زد.

— فکر کنم بهتره بریم.

آرام سر تکان دادم.

— مهمان‌ها منتظرن.

چند قدم به سمت ماشین برداشتیم.

اما قبل از رسیدن، باد شدیدی وزید و چند گلبرگ سفید روی مسیر پخش شد.

یکی از گلبرگ‌ها روی موهای مرینت نشست.

ادرین متوجه شد.

— صبر کن.

مرینت ایستاد.

ادرین دستش را بالا آورد و گلبرگ را آرام از روی موهایش برداشت.

مرینت با خجالت لبخند زد.

— ممنون.

همان لحظه فیلم‌بردار گفت:

— این لحظه خیلی قشنگ بود.

مرینت خندید.

— شما هم همه‌چیز رو ضبط می‌کنید؟

فیلم‌بردار لبخند زد.

— تقریباً.

ادرین سرش را تکان داد.

— پس امیدوارم حداقل قسمت‌های بدش رو حذف کنی.

فیلم‌بردار خندید.

مرینت هم خندید.

بعد چشمش به لیوان آبی افتاد که روی میز کنار باغ قرار داشت. لیوان را برداشت و یک جرعه نوشید.

ادرین هم برای لحظه‌ای همان لیوان را برداشت، بدون اینکه متوجه شود همان لیوانی است که مرینت از آن نوشیده بود.

وقتی متوجه شد، مکث کرد.

مرینت هم تازه فهمید.

هر دو برای چند ثانیه به هم نگاه کردند.

مرینت از خجالت خندید.

— فکر کنم این می‌شه یه جور...

مکث کرد.

— بوسه غیرمستقیم؟

ادرین هم خندید.

— ظاهراً.

هر دو دوباره خندیدند و فضای سنگین چند دقیقه قبل کاملاً از بین رفت.

فیلم‌بردار با لبخند گفت:

— خب، فکر کنم این یکی رو هم نگه می‌داریم.

مرینت با خجالت سرش را پایین انداخت.

— نه دیگه!

ادرین در ماشین را برایش باز کرد.

— بیا قبل از اینکه همه فیلم‌های امروز رو ثبت کنه.

مرینت سوار شد.

— فکر کنم دیگه دیر شده.

ادرین خندید و خودش پشت فرمان نشست.

---

مسیر برگشت کوتاه‌تر از قبل به نظر می‌رسید.

این بار سکوت بینشان عجیب نبود.

مرینت به خیابان‌های پاریس نگاه می‌کرد و لبخند کوچکی روی لب داشت.

ادرین گاهی از آینه به او نگاه می‌کرد.

هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند، اما هر دو می‌دانستند اتفاقی که در باغ افتاده، روزشان را تغییر داده است.

بالاخره ماشین مقابل محل مراسم توقف کرد.

صدای موسیقی و رفت‌وآمد مهمانان از بیرون شنیده می‌شد.

مرینت نفس عمیقی کشید.

— رسیدیم...

ادرین ماشین را خاموش کرد.

چند ثانیه هر دو همان‌جا ماندند.

بعد ادرین گفت:

— آماده‌ای؟

مرینت به او نگاه کرد.

— فکر کنم.

ادرین لبخند زد.

— پس بریم.

پیاده شدند.

چند نفر از مهمانان با دیدنشان لبخند زدند.

کلارا از دور دست تکان داد.

— بالاخره اومدین!

مرینت خندید و به سمت او رفت.

اما قبل از اینکه کاملاً از کنار ادرین دور شود، برای یک لحظه برگشت و نگاهش کرد.

ادرین هم همان‌جا ایستاده بود.

نگاهشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.

این بار مرینت دیگر از خودش نپرسید که آیا واقعاً ادرین را دوست دارد یا نه.

جوابش را می‌دانست.

و مراسمی که قرار بود فقط به خاطر یک قرارداد برگزار شود، حالا برای هر دویشان معنای دیگری پیدا کرده بود.

چند دقیقه بعد، موسیقی آرام‌تر شد.

مهمانان جای خودشان را پیدا کردند.

ادرین در جای مخصوصش ایستاد.

و مرینت، پشت درهای ورودی، یک نفس عمیق کشید.

لحظه‌ای که قرار بود زندگی هر دویشان را تغییر دهد، دیگر فاصله‌ای با آنها نداشت.