سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗

این قسمت : خواسته اول مایک 🪄

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

 

 

صبح روز بعد ، همه چیز خیلی سریع برای مِی جونز اتفاق افتاد . از همان لحظه بیدار شدنش تا صبحانه خوردن متوجه هیچ چیز نشد . نفهمید چطور مایک او را از خواب بیدار کرد ، چطور لباس هایش را عوض کرد و به دستشویی رفت . در تمام مدتی که بر روی کاسه توالت نشسته بود ، هرچه فکر کرد نفهمید چه اتفاقی می افتد . تنها چیزی که متوجه می شد ، این بود که دیر یا زود اتفاقی خواهد افتاد و مربوط به چهار خواسته مایک می شود .
بگذارید صاف و پوست کنده به شما بگویم که مِی بابت قول نسنجیده ایی که به مایک ، مانند خر در گِل گیر کرده بود . مایک هنوز چیزی درباره خواسته اش به مِی نگفته بود ؛ ولی مِی می دانست که دیر یا زود خواسته عجیبی از مایک میشنود و ناچار است به آن عمل کند و در آن لحظات مسخره و کسل کنند ، مِی دچار استرس پیش از صانحه شده بود .
وقتی از دستشویی بیرون آمد ، استرسش از قبل نیز بیشتر شد ؛ زیرا مایک به شکل معناداری به او خیره شده بود . لب هایش را به هم می فشر و چشمانش را تنگ کرده بود . این چهره ، یعنی می خواهد چیز مهمی به مِی بگوید .
مِی مایک را تصور کرد که بسیار احمقانه به او می گوید :
_ مِی ، من یه آسانسور مریخی خونگی میخوام که بتونم ببرمش گردش !
تصور اینکه مایک به یک آسانسور قلاده بسته است و همراه خود در پارک می کشد بسیار احمقانه بود .
سرش را با شدت تکان داد . مایک عجیب بود ، دیوانه بود ؛ ولی این ربطی به عجیب بودن و دیوانه بودن نداشت و چیز دیگری بود به نام خل و چل بودن و مایک خل و چل نبود . شاید هم بود ...
این زمانی به ذهن مِی رسید که مایک را دید که جلوی آینه همراه با لیلی ادای شامپانزه ها را در می آورد .
کمی چشمانش را تنگ کرد و نفس عمیقی کشید ، سپس درحالی که به سمت آشپزخانه می رفت ، سعی کرد تا حد امکان چیزی نگوید .
بوی مطبوع سوسیس و نیمرو تمام آشپزخانه را فرا گرفته بود . وقتی مادر نان تست ، ظرف سوسیس و نیمرو را بر روی میز گذاشت گفت :
_ صبحونه حاضره ، همه بیان !
مایک و لیلی که اکنون در گوش یکدیگر چیز هایی می گفتند با حالتی مشکوک وارد آشپزخانه شدند و روبه روی مِی نشستند .
لیلی با چشمان درشتش ، خیلی بی پروا به مِی خیره شده بود . این نگاه خیره اش را اگر جلوی خاله جولی انجام می داد ، کتک مفصلی می خورد .
مِی تنها کسی بود که حتی اگر بی ادبانه ترین کار را نیز انجام می داد ، خالی جولی با او کاری نداشت زیرا مِی همیشه خواهر زاده محبوب خاله جولی بود .
مادر جلوی همه بشقاب های گل گلی و زیبایی گذاشت ؛ ولی رو به روی لیلی گذاشت ، بچگانه و صورتی رنگ با طرح ستاره بود .
وقتی مادر برای همه سوسیس و نیمرو می گذاشت ، لیلی دست مایک را گرفت و گفت :
_ بگو .
مایک نگاه معناداری به مِی انداخت و گفت :
_ مِی ، تو قول داده بودی چهار تا از خواسته هام رو برآورده کنی .
تصویر آسانسوری که مایک به او قلاده بسته بود برایش واضح تر شد .
_ میخوام خواسته اولم رو امروز برآورده کنی .
لیلی دست مایک را کشید و با جدیت گفت :
_ بعد از ظهر تا شب !
مایک حرفش را تصحیح کرد و گفت :
_ بعد از ظهر تا شب .
تصویر آسانسور از ذهن مِی محو شد و جای خود را به این تصویر داد که مایک یک گله خفاش رقاص می خواهد که شب ها با آنها پرواز کند و از بانک آبنبات بدزدد .
مایک ادامه داد :
_ من میخوام برم شهربازی فوق خفن !
مِی چشمانش را تنگ کرد و لبخند احمقانه ایی زد .
لیلی اخم کرد و دست مایک را نشگون گرفت . با این کار لیلی مایک حرفش را تصحیح کرد و گفت :
_ با لیلی بریم شهربازی فوق خفن و جالب .
لیلی لبخند رضایت مندی زد . مِی بیشتر چشمانش را تنگ کرد ، به قدری که تصویر مایک و لیلی داشت تار می شد .
شهربازی ؟ این همه استرس داشت برای شنیدن درخواست مایک برای رفتن به شهربازی ؟
پدر به آرامی خندید و گفت :
_ ولی امروز روز بعد از ظهر قراره مروری بر آلبون های عکس داشته باشیم !
مِی مانند فنر از جایش پرید و در حالط که لب هایش را محکم بر روی یکدیگر فشار می داد ، چشمانش را درشت کرد . مرور بر روی آلبوم های عکس ، یعنی حرف زدن از گذشته و حرف زدن درباره تمام کار های مثلا بامزه تک تک بچه ها در کودکی . مثلاً می گفتند مِی چقدر در کودکی زمانی که می خواست دستشویی کند چقدر بامزه اخم می کرد .
مِی که به هیچ عنوان علاقه ایی به ماندن در خانه و مرور خاطرات دستشویی رفتنش نداشت ، با قاطعیت گفت :
_ باشه مایک ، من ، تو و لیلی امروز بعد از ظهر میریم شهربازی و تا ساعت یازده اونجا میمونیم .
مادر درحالی که دستش را بر روی دهانش گذاشته بود ، نخودی خندید و پدر لبخند زد .
مایک و لیلی با شادی هورا کشیدند و درحالی که صبحانه می خوردند درباره اینکه می خواهند چه کار کنند حرف می زدند .