من کاریکاتوری ۱.۱

خلاصه:

در دنیایی که هر کسی بعد از سن بلوغ دارای قدرت‌های اسرار آمیز میشه، دختری از گونه‌ی گرگنما‌ها به نام مرینت، هیچ قدرتی نمی‌گیره. و این نداشتن قدرت در اون دنیا یک نقص به شمار میاد. خیلی‌ها اون عجیب می‌شمارند و اون رو از جامعه معمولی طرد می‌کنند... اما مرینت ناامید نمیشه. اون منتظر می‌مونه و حتی با اینکه ۱۷ سالش شده و هنوز هم هیچ قدرتی نداره. ولی سر انجام اون امیدش به پوچی می‌رسه. دقیقا زمانی که امیدش رو از دست داده بود، ناگوار پشت سر هم شروع به رخ دادن می‌کنند...

 


 

 

 

(۱) دغدغه‌ای بزرگ!

«خب، اینم از این!»

به زحمت کاغذ باطله‌ی دایره‌ای‌شکل رو روی سطح ناهموار مجسمه نگه داشتم. مداد رو از بین دندونام بیرون آوردم و سعی کردم تا حد ممکن خط‌ها کج نشن؛ ولی خب، همیشه نمی‌شه همه‌چیز رو بی‌نقص بیاری.

چون دایره‌ام کاملاً گرد نبود و دستم هم کمی می‌لرزید، خط‌ها از نزدیک اون‌قدرها هم خوب به نظر نمی‌رسیدن.

«مرینت!»

«دارم میام!»

با دقت زیاد و کلی بدبختی از نردبان درب‌وداغون مدرسه پایین اومدم.

بعد از اینکه این‌بار بدون هیچ تلفاتی و صحیح‌وسالم به زمین رسیدم، دست به کمر زدم و رو به آلیا گفتم: «اومدم! می‌تونم بپرسم چیکارم داری؟»

آلیا در حالی که دست به کمر ایستاده بود، نگاهی به شاهکارم انداخت.

«می‌دونم که می‌خوای کمکمون کنی، ولی لازم نیست انقدر خودت رو به زحمت بندازی...»

«بی‌خیال آلیا! من فقط می‌خوام به روش خودم به همکلاسی‌هام کمک کنم!»

کنارش ایستادم و به دایره‌ای که روی مجسمه کشیده بودم اشاره کردم.

«خب، به نظرت این دایره چطوره؟»

آلیا دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت. نگاهش متفکر بود و می‌دونست که دنبال تشویق و یک واکنش هیجان‌زده نیستم.

من واقعاً می‌خواستم کمک کنم و خب... یک نقد صادقانه بیشتر به کارم می‌اومد!

در حالی که لبش رو برای کنترل عادت همیشگی‌اش گاز گرفت، گفت: «بدک نیست، ولی یک سانت بزرگ‌تر باشه.»

«ایول!»

 بالاخره تونستم یک کار درست‌وحسابی انجام بدم.

آلیا لبخند کوچیکی زد.

«می‌دونی چیه؟ تو زیادی به خودت سخت می‌گیری. لازم نیست این کارها رو بکنی.»

به سمت جعبه‌های تلنبارشده روی زمین رفتم و یکی از اون‌ها رو برداشتم.

«بی‌خیال آلیا! این کار مورد علاقه‌مه و واقعاً مشکلی باهاش ندارم!

آلیا نگاه مشکوکی بهم انداخت.»

«جدا؟ چون که تو... نمی‌خوام بهش اشاره کنم، ولی...»

در همین لحظه، صدای فریاد خانم مندلیف از بالای پله‌های مدرسه که به بیرون راه داشت، بلند شد:

«مرینت دوپن‌چنگ! همین حالا بیا به دفترم!»

سرم رو بالا گرفتم و خانم مندلیف رو دیدم که با نگاه خشمگینش مستقیم بهم زل زده بود. بعد هم، جوری که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش با اون فریادش نصف مدرسه رو خبر کرده، برگشت و به دفترش رفت.

صدای پچ‌پچ‌ها از همین حالا شروع شده بود.

کیم، دست‌به‌سینه، رو به مکس گفت: «از همین الان هم می‌شه حدس زد جریان چیه.»

الکس با تعجب، در حالی که جعبه‌ای رو از روی زمین برمی‌داشت، پرسید: «می‌شه بپرسم این دفعه چیکار کردی؟ دیگه هیچ کار خلافی نمونده که نکرده باشی! البته در حد شیطنت‌های بچگانه...»

با یادآوری کارهام، دست‌هام رو پشت سرم به هم گره زدم.

«هیچ کاری!»

میلن یکی از جعبه‌ها رو باز کرد.

«به هر حال لازم نیست پنهونش کنی. بین بچه‌های مدرسه، تو بالاترین آمار خلاف رو داری!»

نمی‌دونم چرا، ولی از هر زاویه‌ای که نگاه می‌کردم، با وجود اون چهره‌ی دلسوز و مهربونش، حرف میلن اصلاً شبیه دلداری نبود.

«در هر صورت من می‌رم دفتر. به هر حال که باید برم.»

قبل از اینکه حرکت کنم، آلیا دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و با چهره‌ای نگران اما جدی گفت: «مرینت، لطفاً دردسر درست نکن.»

«نگران نباش. برای موندن توی این دبیرستان بهش نیاز دارم. دو هفته مثل بچه‌ی آروم بودن که چیزی نیست!»

اما برخلاف چیزی که به آلیا گفته بودم، اصلاً نمی‌تونستم جلوی کرم درونم رو بگیرم و دست به هیچ کار شیطنت‌آمیزی نزنم.

مخصوصاً این اواخر که حسابی دردسرهای زیادی به زندگی عالی‌ام اضافه کرده بودم...

***

خانم مندلیف داشت پرونده‌ام رو بررسی می‌کرد.

واقعاً از خدا می‌خواستم یه قدرتی بهم بده که بفهمم توی سر آدم‌هایی مثل خانم مندلیف چی می‌گذره؛ چون من که واقعاً هیچ ایده‌ای برای درکش نداشتم!

همون‌طور که برگه‌های مختلف رو از نظر می‌گذروند، پرسید: «خب مرینت، از آخرین باری که یک خلاف کاری انجام دادی چقدر گذشته؟»

خب... پس رسماً به باد رفتم.

سعی کردم طبق گفته‌ی مندلیف، آخرین خلاف کاری‌ام رو به یاد بیارم؛ ولی هرچی بیشتر فکر می‌کردم، کمتر چیزی به ذهنم می‌رسید.

هیچی. مطلقاً هیچی!

با تردید جواب دادم: «دو هفته؟»

«نه. یک هفته‌ی پیش.»

فریاد مندلیف بدجوری تنم رو لرزوند!

تعجب کرده بودم که این دفعه چی باعث شده بود این‌قدر به جوش بیاد. البته، زیاد هم جای تعجب نداشت. اون همیشه آماده بود که از کوره در بره؛ اصلاً اگر یک روز عصبانی نمی‌شد، احتمالاً باید شک می‌کردم که خانم مندلیف نیست!

درسته که همیشه عصبی و جدی بود، ولی این بار فرق داشت. شدت عصبانیتش بیشتر از همیشه بود.

«تو قول دادی و تعهدنامه امضا کردی که دیگه هیچ کاری که باعث خرابکاری و دردسر بشه انجام ندی! ولی می‌بینم که هنوز ادامه‌ش می‌دی، خانم دوپن‌چنگ...»

شونه‌ای بالا انداختم.

«من که یادم نمیاد...»

اما با دیدن صورت مندلیف که از عصبانیت سرخ شده بود، حرفم نصفه موند.

انگار داشت نفسش رو نگه می‌داشت تا منفجر نشه. همون لحظه فهمیدم که بهتره بیشتر از این ادامه ندم.

ولی خب... آخرش باز نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.

با صدای آرومی ادامه دادم: «...قولی داده باشم.»

مندلیف آهی کشید و گفت: «بگذریم. کارهات رو که در نظر بگیریم، قابل بخشش نیستند!»

کاملاً کلافه شده بودم و دلم می‌خواست چیزی بگم و از این اتاق بیرون برم؛ ولی باید صبر می‌کردم.

چون اگر صبر نمی‌کردم، احتمالاً نیم ساعت دیگه با پرونده‌ای زیر بغلم از مدرسه اخراج می‌شدم!

کارنامه‌ام همین الان هم به اندازه‌ی کافی سیاه بود و نباید بهانه‌ی بیشتری دستشون می‌دادم.

حداقل نه تا زمانی که فارغ‌التحصیل بشم...

فقط یک ماه مونده بود.

با حرص دست به سینه به صندلی تکیه دادم.

مندلیف کاغذی رو از بین پرونده‌ام بیرون کشید و از پشت عینکش که روی نوک دماغش قرار گرفته بود، نگاهی به برگه‌ها انداخت.

بعد شروع کرد به خوندن شاهکارهای عزیزم.

البته... نصفشون هم نبودند. همه‌ی کارهایی که کرده بودم توی اون چند برگه جا نمی‌شد.

«سکه‌های یخی!»

«جانم؟!»

مندلیف نگاه سردی بهم انداخت.

«گفتی که کنار گذاشتیش...»

دستپاچه دست‌هام رو به شکل ضربدری جلوی خودم گرفتم.

«آره! باور کنید به اون دست نزدم! مال سال پیش بود!»

«و منم که باور کردم!»

نگاهش رو از روی پرونده برنداشت و ادامه داد: «البته تو تنها کسی نیستی که انجامش می‌ده. نصف بچه‌های مدرسه ازت تقلید می‌کنن.»

خب... تقصیر من نبود که یک آزمایش علمی کوچک تبدیل به یک پدیده‌ی مدرسه‌ای شده بود!

داستان سکه‌های یخی از جایی شروع شد که من گرسنه بودم.

و خب، یک آدم گرسنه برای زنده موندن به چی نیاز داره؟

نوشیدنی و کیک!

مشکل فقط این بود که پول نداشتم.

ولی خب... نوشیدنی و کیک می‌خواستم.

آدم گرسنه که منطق سرش نمی‌شه!

همون موقع یک ایده به ذهن این آدم بی‌پول ولی گرسنه رسید.

با آلیا قرار گذاشتیم امتحانش کنیم.

ایده خیلی ساده بود: «آیا دستگاه می‌فهمه چیزی که داخلش می‌ندازی سکه هست یا نه؟»

برای انجام آزمایش، اولین چیزی که توی اون هوای گرم دم دستمون بود رو برداشتیم.

یخ.

بعد شروع کردیم به تراشیدنش تا شبیه سکه بشه.

و بعد...

به جای سکه، یخ رو داخل دستگاه انداختیم.

و کاملاً جواب داد!

البته آلیا تمام مدت مخالفم بود و سعی می‌کرد من رو از انجام دوباره و دوباره و دوباره‌ی این کار منصرف کنه.

که خب...

کاملاً هم حق داشت.

 

مندلیف دوباره نگاهش رو به برگه‌ها انداخت.

«و همچنین باید بگم فقط سکه‌ی یخی نیست که باهاش روبه‌رو شدیم...»

کمی مکث کرد.

بعد نگاهش رو از روی کاغذ برداشت و مستقیم توی چشم‌هام خیره شد.

«یعنی به عبارت دیگه، تو...»

مکثش کافی بود تا بفهمم قرار نیست ادامه‌ی جمله‌اش خبر خوبی باشه.

مندلیف با تأکید خاصی روی یک کلمه گفت: «قول.»

«تو به قولت عمل نکردی! خودت هم می‌دونی عمل نکردن به قول چه مشکلی به وجود میاره... درسته، دوپن‌چنگ؟»

سریع جواب دادم: «آره! آره! البته که می‌دونم!»

«پس چرا...»

صدایش بالا رفت.

«چرا هنوز دنبال دردسری و این همه مشکل به وجود میاری؟!»

«من که دنبال دردسر نمی‌رم، اون خودش میاد سراغم!»

طوری گفتم «دردسر میاد سراغم» که انگار داشتم درباره‌ی یک قاتل سریالی حرف می‌زدم که هر لحظه ممکنه از پشت در ظاهر بشه.

کاملاً غیرمنطقی بود.

مندلیف لب‌هاش رو کمی کج کرد و با یک حالت طعنه‌آمیز گفت: «تو گفتی و من باور کردم!»

- اممم... ببخشید که مزاحم شدم...

 

این صدای خانم بوستیه بود که تازه وارد اتاق شده بود.

هم من و هم مندلیف نگاهمون به سمتش برگشت.

خانم بوستیه مثل همیشه با لباس آبی آسمانی‌اش که با کت‌وشلوارش هماهنگ بود و موهای سرخش که به شکل گوجه‌ای بسته شده بود، وارد اتاق شد.

یک پوشه‌ی آبی‌رنگ هم در دستش داشت.

بعد از اینکه نگاهی بین من و مندلیف انداخت، لبخند ملایمی زد.

«مزاحم که نشدم؟»

مندلیف جواب داد: «فقط کارتون رو زودتر انجام بدید.»

لحنش مثل همیشه رسمی بود، ولی برخلاف وقتی که با من حرف می‌زد، سرد نبود.

حتی می‌شد یک جور احترام خاصی توش حس کرد.

خانم بوستیه لبخند گرمی زد.

«ممنونم.»

بعد به سمت دستگاه چاپ رفت.

می‌خواستم برم سمتش و بابت غیبت یک هفته‌ای‌اش غر بزنم؛ چون کل هفته مدرسه نبود.

ولی همین که یک قدم برداشتم، بالا رفتن ابروی مندلیف کافی بود.

بدون اینکه چیزی بگه، صدایش رو شنیدم: «آ! آ! داری کجا می‌ری؟ کارم که هنوز باهات تموم نشده.»

مندلیف دوباره به صندلی اشاره کرد.

«پس فکر می‌کنی وقتی بچه‌ای بدقولی می‌کنه... ما باید چیکار کنیم؟»

همون لحظه فقط روی یک کلمه زوم کردم.

بچه.

اون عمداً من رو بچه خطاب کرد...

ذهنم روی همین یک کلمه گیر کرده بود.

اگر یک نفر دیگه این‌طوری باهام حرف می‌زد، احتمالاً جوابش رو می‌دادم و حقش رو می‌گذاشتم کف دستش.

ولی...

متأسفانه آدم روبه‌روم کسی نبود که بشه راحت باهاش بحث کرد.

دست بالا فعلاً دست اون بود.

من آدم ترسویی نبودم؛ ولی وقتی می‌دیدم چطور خودکارش رو با یک ریتم مشخص روی پرونده‌ام می‌کوبه، یک حس عجیبی داشتم.

انگار داشت غیرمستقیم تهدیدم می‌کرد.

الان واقعاً نمی‌دونستم بهترین جوابی که من رو از این مخمصه نجات بده چیه.

پس با تمام جدیتی که می‌توانستم گفتم: «انگشتش رو قطع می‌کنید؟»

«...»

سکوت.

بعد—

مندلیف با عصبانیت خودکارش رو روی میز گذاشت.

«نه دختر جون! تنبیه یعنی آگاه کردن فرد از اشتباهاتی که انجام داده، نه چیزی که تو می‌گی!»

«من فکر می‌کردم بریدن انگشت هم جزوشونه...»

احتمالاً فرهنگ ما گرگ‌ها با بقیه‌ی جامعه، مخصوصاً جادوگرها، یکم مشکل داره.

صبر کن...

بریدن انگشت جزو مجازات‌های خیانت بود!

گند زدم.

دیشب از بس با بابام کتاب تاریخ خون‌آلود گرگینه‌های قاتل خونده بودم، مغزم هنوز قاطی کرده بود.

آره، می‌دونم.

شوخی خیلی بامزه‌ای نبود. بی‌مزه بود.

ولی دست خودم نیست!

شوخ‌طبعی من دقیقاً وقتی استرس می‌گیرم تبدیل می‌شه به گفتن عجیب‌ترین چیزهای ممکن. یا بخوام رک بگم، چرند و پرند نرین چیزا! 

معده‌ی عزیزم...

تو رو خدا الان شروع نکن.

مندلیف با یک نگاه پر از ناامیدی بهم خیره شد.

«هیچ‌وقت آدمی مثل تو رو درک نمی‌کنم...»

بعد از جایش بلند شد.

البته «بلند شد» شاید توصیف دقیقی نباشه.

بیشتر شبیه کسی بود که تازه فهمیده باید با یک معمای حل‌نشدنی تا آخر عمرش کنار بیاد.

حقیقتاً خودم هم نمی‌دونستم با خودم چیکار می‌کنم.

از درون به حرفش جواب دادم: «همچنین، پروفسور.»

البته بلند نگفتم.

هنوز یک ذره عقل برام مونده بود.

 

مندلیف از کنار میز رد شد و پرونده‌ام رو بست.

گوشه‌ی اتاق، جایی که خانم بوستیه مشغول چاپ کردن برگه‌هاش بود، رفت.

پرونده‌ام رو به سمتش گرفت و گفت:

«خانم بوستیه، می‌تونید به این دانش‌آموزمون رسیدگی کنید؟»

خانم بوستیه با خوشرویی پرونده رو گرفت.

«بله، حتماً.»

مندلیف در حالی که به سمت در می‌رفت، زیر لب زمزمه کرد:

«سه ساله معلمشم و هنوز آدم نشده...»

من هم در ذهنم جواب دادم: «منم سه ساله دانش‌آموزتم و هنوز موقعیتی ندیدم که یک بار مشکل کنترل خشم نداشته باشی!»

البته که این حرف رو هم بلند نگفتم.

هنوز قصد نداشتم همین چند دقیقه‌ی باقی‌مونده از زندگی مدرسه‌ایم رو نابود کنم.

با بیرون رفتن مندلیف، خانم بوستیه لبخند کوچیکی زد و گفت: «اون معلم خوبیه؛ ولی وقتی صبرش تموم بشه، ممکنه عصبانی و بی‌حوصله به نظر بیاد.»

بعید می‌دونم مندلیف معلم خوبی باشه.

حداقل نه برای من.

اما با این حال لبم رو گاز گرفتم و چیزی نگفتم.

نه به خاطر پرونده.

به خاطر خود خانم بوستیه.

اون همیشه از اینکه درباره‌ی یک نفر بدگویی کنیم متنفر بود.

حتی اگر اون شخص کلویی بورژوآ بود؛ کسی که تقریباً همه‌ی مدرسه به قلدر بودنش می‌شناختنش.

خانم بوستیه پشت میز نشست؛ دقیقاً جای مندلیف.

اما اصلاً شبیه اون نبود.

اون فشار عجیبی که چند دقیقه‌ی پیش توی شکمم حس می‌کردم و شباهت زیادی به رقص نامنظم چند تا ملخ داشت، کم‌کم آروم شد.

کنارش احساس راحتی بیشتری می‌کردم.

«خب، ببینیم این دفعه چه دسته‌گلی به آب دادی.»

لحنش نرم و شوخ بود.

همون لحنی که مخصوص وقت‌هایی بود که شوخ‌طبعی‌اش فعال می‌شد.

نفس عمیقی کشید و کمی جدی‌تر شد.

ولی هنوز گرمای همیشگی توی صورتش بود.

«امیدوارم شرایط رو درک کنی.»

جانم؟

این مقدمه‌چینی عجیب بود.

خانم بوستیه پرونده رو باز کرد و در حالی که برگه‌ها رو نگاه می‌کرد، گفت: «مرینت، من معلمتم و تو دانش‌آموز منی.»

کاملاً گیج شده بودم.

حرف‌هاش عجیب بود.

رفتارش هم با همیشه کمی فرق داشت و همین باعث می‌شد حس خوبی نداشته باشم.

گفتم: «دلیل این مقدمه‌چینی عجیب‌تون رو نمی‌دونم، خانم بوستیه...»

لبخند کوچکی زد.

«خب، مرینت... تو واقعاً دختر خوب و پرانرژی‌ای هستی. با همه شوخی می‌کنی و آدم شوخ‌طبعی هستی...»

مکث کرد.

«البته شوخ‌طبع از نوع دردسرسازش.»

ابروهام از تعجب بالا رفت.

صبر کن...

این الان مقدمه‌ی یک خداحافظی رسمی بود؟

خانم بوستیه ادامه داد: «و من می‌دونم که چیز بدی توی قلبت نیست. تو کسی نیستی که بخواد به بقیه صدمه بزنه... ولی گاهی این شوخی‌هات به بقیه آسیب می‌زنن. و جالب اینجاست که بیشترین آسیبش هم به خودته.»

این بار واقعاً نتونستم تعجبم رو پنهان کنم.

«جانم؟»

خانم بوستیه با همون لحن دلسوزانه‌اش ادامه داد: «این شوخی‌هات دارن از حد می‌گذرن، مرینت. و نمره‌هات هم... خب، تعریف چندانی ندارن.»

یک برگه‌ی کوچک از بین پرونده بیرون کشید و روی میز گذاشت.

برگه‌ای که شامل نمره‌های ماهانه‌ام بود.

نگاهم روی عدد بزرگ بالای صفحه ثابت موند.

۱۰ از ۱۰۰.

«...»

خب.

واقعاً شاهکار کرده بودم.

البته راستش؟

این عدد اون‌قدرها هم برام مهم نبود.

ولی کنجکاو شده بودم بدونم دقیقاً چطور تونستم ۱۰ بگیرم.

یعنی واقعاً چه کار کردم که همون ده نمره هم نصیبم شده بود؟!

«خب... می‌تونید اخراجم کنید و من واقعاً مشکلی باهاش ندارم.»

خانم بوستیه سرش رو به نشونه‌ی مخالفت تکون داد.

«مرینت، من می‌دونم که چیز بدی توی دلت نیست.»

کمی مکث کرد.

«تو آدمی نیستی که راحت بتونه به بقیه صدمه بزنه... و حقت هم نیست که این اتفاق برات بیفته.»

باید اعتراف کنم...

یک کوچولو تحت تأثیر قرار گرفتم.

فقط یک کوچولو.

مثلاً...

یک صدم؟

نه.

یک هزارم!

بیشتر از این‌ها هم انتظار نداشته باشید.

خانم بوستیه لبخند کوچیکی زد و ادامه داد: «من ازت می‌خوام به عنوان یک فرد بالغ فکر کنی. تو هفده سالته و همین روزهاست که جشن فارغ‌التحصیلیت رو بگیری.»

بعد پوشه‌ی آبی‌رنگش رو روی میز گذاشت.

«و تا اون روز، یک تکلیف بهت می‌دم.»

ابروهام بالا رفت.

تکلیف؟

خوبه.

حداقل قرار نبود یک مقاله‌ی صد صفحه‌ای درباره‌ی اخلاق بنویسم.

اما جمله‌ی بعدی‌اش باعث شد تمام امیدم نابود بشه.

«ربطی به درس و کتاب و جزوه نداره.»

اوه.

این هیچ‌وقت نشونه‌ی خوبی نیست.

«موضوعش اینه که می‌خوای اینجا چی کاره بشی.»

چشم‌هام گرد شد.

«تا زمان فارغ‌التحصیلی، یک ماه مونده. شب ماه کامل سرخ باید تکلیفت رو به شکل یک سخنرانی ارائه بدی.»

«...»

گل بود به سبزه هم آراسته شد.

از شدت نتیجه‌گیری‌های عجیب خانم بوستیه، برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.

یعنی چی؟!

سخنرانی؟

من؟

من و سخنرانی تقریباً به اندازه‌ی من و آرامش رابطه‌ی خوبی داشتیم!

فوراً اعتراض کردم: «فکر نمی‌کنید اخراج کردن من گزینه‌ی مؤثرتری باشه؟ آخه من اصلاً با سخنرانی و این‌جور چیزها سر و کار ندارم!»

خانم بوستیه سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد.

یعنی:

«عمراً حرفم عوض بشه.»

بعد با آرامش ادامه داد: «می‌دونم تو از خداته که اخراج بشی... ولی من نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»

خانم بوستیه خودکارش رو برداشت و یک صفر جلوی نمره‌ی ۱۰ گذاشت.

نگاهی به برگه انداختم.

خب...

ظاهراً وضعیت از چیزی که فکر می‌کردم هم بدتر بود.

یک نفس کوتاه کشیدم و به صندلی تکیه دادم.

از درونم فقط یک جمله تکرار می‌شد:

عجب گیری افتادیم!

و البته بخش بزرگی از غر زدن‌های ذهنم هم روی یک موضوع قفل شده بود:

سخنرانی.

یعنی واقعاً چرا سخنرانی؟

از بین تمام مجازات‌های ممکن، چرا باید چیزی رو انتخاب می‌کرد که من و اون تقریباً هیچ نقطه‌ی مشترکی نداشتیم؟

خانم بوستیه با همان آرامش همیشگی‌اش گفت: «این فقط یک سخنرانی نیست، مرینت.»

نگاهم رو بهش دوختم.

«می‌خوام قبل از اینکه از اینجا بری، کمی به این فکر کنی که چه کسی هستی و می‌خوای چه کسی بشی.»

«...»

خب.

این خیلی بیشتر از یک تکلیف ساده بود.

و شاید بدترین بخشش این بود که نمی‌تونستم با یک شوخی یا یک جواب عجیب از زیرش در برم.

چون برای اولین بار، کسی داشت جدی ازم می‌خواست به این سؤال جواب بدم.

من چی می‌خوام؟

خانم بوستیه پرونده رو بست و با لبخند ملایمی گفت: «یک ماه وقت داری.»

یک ماه.

فقط یک ماه.

و من هنوز نمی‌دونستم قرار بود درباره‌ی چی حرف بزنم.

به سقف نگاه کردم و زیر لب غر زدم:

«عجب دردسری...»

 

 

 


 

 

 

سیلام. بله. من هنوز زنده‌ام. بابت بدقولی معذزت🌚💔

 

لایک❤️ و کامنت💬 یادتون نره!