سلام ؛ من دیوانه ام ! P58
2 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : شهربازی 🎡🎠🎪 ( بخش اول )
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
وقتی مِی خودش را در میان جمعیت شاد و سرزنده ایی که در شهربازی جمع شده بودند دید دشنامی به مایک گفت .
زمانی که مِی هفت سالش بود برای اولین بار به شهر بازی رفته بود و با دیدن یک دلقک دو متری و ترسناک که لبخند میزد ، برای همیشه از شهربازی ناامید شد .
لیلی و مایک درحالی که دست هایشان را بالای سرشان گرفته بودند ، از شادی جیغ می کشیدند و در شهربازی دنبال یکدیگر می دویدند . مِی با بدخلقی تمام گفت :
_ اینقدر ندوین !
سپس چشم هایش را تنگ کرد و به آن دو انگل جامعه خیره شد که بی توجه به حرش همچنان می دویدند و جیغ میزدند .
مِی به انبوه آدم هایی خیره شد که با شوق در شهربازی قدم میزدند . دلیلی شور و شوق مردم را نمی فهمید . شهربازی به جای اینکه محیطی شاد باشد ، بیشتر ترسناک بود . همیشه انتطار داشت شخصی از یک گوشه شهربازی بیرون بزند و درحالی که نقاب دلقک بر صورت دارد بچه ها را بکشد ( این عقیده بعد از دیدن یک فیلم ترسناک در سینما در ذهنش نقش پیدا کرد ) .
وقتی بعد از اینکه لیلی و مایک هیجانشان را خالی کردند ، با شوق و زوق به سمت مِی آمدند و کشان کشان او را به تمام نقاط شهربازی بردند . اولین مقصدشان استخر توپ ها بود . این استخر برای کوکان سه تا پنج ساله مناسب بود ؛ ولی با این حال لیلی می خواست مایک و مِی نیز با او وارد استخر توپ شوند .
مِی مجبور شد پول سه بلیط برای بازی در استخر توپ ها را بدهد . وقتی وارد استخر شدند ، مایک هیجان زده به نظر مِی رسید ؛ ولی با گذشت زمان ، هیجانش فروکش کرد و حوصله اش سر رفت .
مایک پرسید :
_ حوصله ام سر رفت .
مِی که همچنان چشمانش را تنگ کرده بود و آن چهره احمقانه را به خود گرفته بود گفت :
_ من هم .
ولی برعکس آن دو ، ظاهراً به لیلی حسابی خوش می گذشت زیرا مدام تقلا می کرد خود را بالا بکشد و در میان توپ ها غرق نشود . لیلی درحالی که در میان آن توپ ها دست و پا میزد گفت :
_ وای ... مِی من دارم غرق می شم !
مِی به آرامی گفت :
_ لطفاً زودتر غرق شو .
پس از اینکه از استخر توپ بیرون آمدند ، لیلی به سمت چرخ و فلکی زمینی رفت و گفت :
_ میخوام سوارش بشم مِی ... میخوام سوار این اسب سفیده بشم ! میخوام اسب سواری کنم ...
و به دور آن چرخید و مدام به اسب سفید باشکوهی اشاره کرد . چشم های اسب پلاستیکی به شکلی مشکوک به او خیره شده بودند و باعث شد مِی کمی بلرزد ؛ ولی در نهایت خود سوار یکی از همان اسب های پلاستیکی شد . لیلی بر روی اسبی که میخواست نشست و با شور و شوق منتطر ماند . مایک بر روی اسب سیاهی نشسته بود .
مایک به اسب پلاستیکی سیاه خیره شد و با لحنی پر تکبر و آمرانه گفت :
_ برو ، ای حیوون مثلاً نجیب .
وقتی اسب تکان نخورد ، مایک با دو پایش به پهلوی اشب پلاستیکی زد و گفت :
_ برو دیگه !
و لحظه ایی بعد چرخ و فلک به راه افتاد و است ها درحالی که می چرخیدند ، بالا و پایین می رفتند . آهنگ ملایم و زیبایی پخش شد .
لیلی چشنان با ناز و ادا بر روی اسب پلاستیکی اش نشسته بود ، که مِی حس کرد خواهرش یک پرنسس است ، نه یک بچه لوس و پر تحرک .
مایک دو دستی کله اسب را گرفته بود و می گفت :
_ آروم تر ... آروم تر ...
ولی اسب های پلاستیکی زنده نبودند که حرف او را بشنوند و آرام تر برودند .
مِی همچنان حوصله اش سر رفته بود . بازی های شهربازی بسیار لوس و بچگانه بود ( شاید چون شهربازی را برای بچه ها ساخته بودند ) .
بعد از سواری ، لیلی می خواست یک بار دیگر نیز سوار چرخ و فلک شود ؛ ولی مایک تمایلی نداشت ، بنابر این مایک و مِی گوشه ایی نشستند و به لیلی که دوباره سوار چرخ و فلک چرخان شده بود خیره شدند .
مایک درحالی که با ناامیدی با دو دستش صورتش را گرفته بود گفت :
_ لیلی می گفت شهربازی خیلی فوق خفنه ...
با درماندگی به مِی خیره شد و ادامه داد :
_ ولی خیلی حوصله سر بره !
مِی لبخند ملایمی زد و گفت :
_ چون اینها مخصوص بچه های به سن و سال لیلیه .
به چهره گیج و سردرگم مایک خیره شد . چرا مایک باعث می شد این حس عجیب در مِی زنده شود ؟ حسی آرام و ملایم ولی غم انگیز بود . گاهی وقت ها ( مانند زمان هایی که مایک چرت و پرت نمی گفت و خواب بود ) آرامش ملکوتی و غم انگیزی را به مِی منتقل می کرد و مِی را به یاد آشنا ترین فردی که در زندگی دیده بود می انداخت .
به نرمی جواب داد :
_ یکم دیگه به جاهایی میریم که ... شاید جالب باشن برات !
سپس لبخند ملایمی به مایک زد . مایک همچنان به مِی خیره ماند و از او چشم بر نداشت . مِی کمی معذت شد و با حالتی پرخواش گرانه پرسید :
_ محض رضای خدا مایک ، به چی زل زدی ؟
مایک چشمانش را تنگ کرد و درحالی که چینی به بینی اش می انداخت گفت :
_ نه ، ذره ایی از ظرافت های زنانه بویی نبردی ...
این حرف مایک باعث شد مِی به یاد سارا بیفتد . سارا نیز گاهی وقت ها این را به مِی می گفت .
مِی لبخند کمرنگی زد و با صدایی که شبیه به زمزمه بود گفت :
_ از دست تو .
وقتی سواری لیلی تمام شد ، مِی سعی کرد جایی را پیدا کند که در آن مایک نهایت لذت را از آن ببرد و موفق هم شد .
کشتی پرنده ، یا چیزی که مِی میدانست همان چیزی بود که مایک دوست داشت . آنها سوار چیزی معلق در هوا که شبیه به کشی بود شدند و بر روی جایشان نشستند . مِی کمربند لیلی و مایک را بست و گفت :
_ محکم میله روبه روتون رو بگیرین .
سپس با سر به میله آهنی روبه رویشان اشاره کرد . وقتی دیگران نیز سوار شدند ، وسیله روشن شد . مِی دقیقاً نفهمید این کشتی پرنده چطور کار می کند ولی وقتی فهمید پشیمان شد که چرا سوار آن شده است .
کشتی ابتدا شروع به حرکت . حرکت های کشتی اول آرام بود ؛ ولی ناگهان شروع کرد به دیوانه وار تاب خوردن .
عقب ... جلو ... عقب ... جلو ... عقب ... جلو
آنقدر کشتی با سرعت عقب جلو می شد که مِی حالش به هم خورد . جیغ بنفشی زد و با وحشت خودش را به مایک چسباند . مایک درحالی که میخندید که مِی گفت :
_ ترس نداره مِی !
ولی مِی آنقدر جیغ میزد که صدای مایک را نشنید . چشنانش را چنان محکم بست که نتواند چیزی را ببیند و به جیغ زدن ادامه داد .
عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ، عقب ، جلو ...
کشی بیشتر و بیشتر عقب و جلو می شد . مِی درحالی دست از جیغ زدن برداشت که سرش گیج می رفت و حالش داشت به هم می خورد . حس می کرد کسی دادر تمام چیزهایی که در شکمش است را با ملاقه هم می زند .
وقتی کشتی سر جایش ایستاد ، مِی درحالی که تلو تلو می خورد ، با حرص و ولع پایش را بر روی زمین گذاشت و درحالی که از ترس میلرزید خود را بر روی زمین سرد و عزیز انداخت . لیلی درحالی که با شادی دور مِی می چرخید گفت :
_ مِی ، دوباره بریم ، دوباره !
مِی درحالی که نمی فهمید کجاست به آسمان بی انتهای بالای سرش که حالا داشت تاریک می شد چشم دوخت .
مایک به مِی کمک کرد از زمین بلند شود و پرسید :
_ چی شد یهو ؟
مِی قبل از آنکه فرصت جواب دادن پیدا کند ، حس کرد که تمام چیز هایی که خورده بود میخواهند یکجا از دلش بیرون بیایند . به سمت نزدیکترین سطح زبانه ایی که آن اطراف پیدا می کرد رفت . سرش را در آن فرد کرد و با صدای بلندی اوق زد و بعد ، هرچه خورده بود و نخورده بود ، از بینی و حلقش به سرعت وحشتناکی بیرون آمد و در سطل زباله سرازیر شد .
به قدری حالش بد شده بود که درد استفراغ را حس نکرد . زمانی که مایع لزج و اسیدی استفراغ که در آن کمی رشته های گوشت دیده می شد بیرون آمد و بی رحمانه از بینی اش بیرون می آمد و باعث سورش بینی می شد ، او دردش را حس نکرد .
وقتی استفراغش تمام شد ، گوشه ایی بر روی زمین نشست و سعی کرد نفسی تازه کند . مایک و لیلی با چشمان گرد شده از تعجب اول به یکدیگر و بعد به مِی خیره شدند . ظاهرا بازیشان عجیب بود که در بین آن ها فقط مِی حالش بد شده بود .
وقتی مِی تقریبا موفق شد سر پاهایش بایستد به دستشویی رفت و دهان و بینی اش را تمیز کرد و دوباره به آن دو نفر ملحق شد .