سلام sm هستم. با قسمت جدیدی از رمانم اومدم. 

عشق همیشه وجود داشته، و برای همیشه در هر کسی وجود دارد.! ولی مهم این است که به چه شکل ابراز شود.؟ 

عشق گاهی خودش را در قالب نفرت و گاهی هم در قالب احساسات خوب و خوشایند نشان میدهد. مهم این است که ما انتخاب کننده ی بهترین شکل ان باشیم. بریم ببینیم که در قسمت اینده چه اتفاقاتی رخ میدهد؟... 

"نویسنده : مرینت حالش خیلی بهتر شده بود. جای زخم هایی که داشت کم کم بسته میشد. کبودی هایش کمرنگ تر از قبل شده بودند. 

ادرین همش حواس به مرینت بود. با اینکه هنوز هم ته دلش از خودش متنفر بود. اولش خیلی سعی میکرد که بهش نزدیک نشه. 

ولی اینبار احساسات که دوباره شروع به جوانه زدن در او بود، نمیگذاشت که از او دوری کند. 

امروز قرار بود که لوکا و زویی به دیدن مرینت بیان. بقیه مشغول کار هاشون بودند، نتوانستن به دیدن مرینت بیان. 

مرینت داخل اتاقش مشغول بازی کامپیوتری  با ادرین بود. مرینت به راحتی با ادرین بازی میکرد. ادرین ولی در مقابل او خیلی سعی میکرد که پیروز شود. اینبار مرینت واقعا خیلی از او جلوتر بود. 

هنوز جفتشون از کنار هم بودن، خجالت میکشیدن. ولی چیزی رو بروز نمیدادن. 

اینبار دیگه مرینت نسبت به ادرین بدبین نبود. چون بالاخره دیده بود، که ادرین چقدر دل نگران اونه و شاید میشد گفت که دوستش داره. ولی سعی میکرد خواب و خیال دوست داشتن رو فقط در ذهنش نگه داره. 

در حال بازی بودن که کاگامی و فیلیکس که در حال بازی با هم بودند. با ظرف پر از شیرینی های مختلف همراه با میوه و نوشیدنی به داخل اتاق اومدن." 

("کاگامی و فیلیکس " هم زمان با هم میگن:) ابجی و داداش ما اومدیم با کلی چیز های خوشمزه. 

ادرین و مرینتم: که تعجب کرده بودن گفتند که ممنونم عسلای من. هر دو بعد از این حرف خنده شون گرفت. 

"نویسنده: بعدم با بچه ها کلی بازی کردند. که کسی در اتاق را به صدا در اورد. 

مرینت همزمان با ادرین گفت که بفرماید که صدای لوکا و زویی از پشت در شنیده میشد. 

بعد لوکا همراه با زویی وارد اتاق شدن. لوکا دسته گلی همراه با چیزی که شبیه یک ساز یا گیتار به پشتش انداخته بود به داخل اومد. زویی هم کلی شیرینی و مجسمه های دست ساز اومده بود. 

زویی اول کادوهاش رو به مرینت داد. مرینت کلی از زویی تشکر کرد." 

مرینت: ممنون همین که خودتون اومدید، برام کافی بود. 

زویی: اینا کادو هایی از طرف من هستن. که با دیدنشون یاد من بیافتی. و ما رو فراموش نکنی. 

مرینت: مگه میشه دوستان عزیزی مثل شما را فراموش کرد. و بعد شروع به باز کردن کادو ها کرد. 

اولین کادو یک جعبه شکلات دست ساز بود. که به زیبایی درست شده بود. بعد هم یک گردن بند با نماد کفشدوزک. و چند مجسمه که یکیشون خیلی به نظر مرینت خاص اومد. مجسمه نماد عشق دو نفر نسبت به هم بود. 

زویی: گفت: گردنبند کفشدوزکی رو برای اینکه خیلی شبیه کفشدوزک ها هستی و در زندگی همه ی ما باعث خوشحالی و خوش شانسی ما شدی، ساختم. 

ولی فکر کنم کنی در چند روز پیش بدشانسی اوردی، ولی از حالا به بعد این گردنبند برات مثل یک معجزه میمونه. 

چند مجسمه هم از وایب خوبی که ازت میگیرم، ساختم. 

مرینت: به اون مجسمه خاص اشاره کرد. گفت اینم از چیزی الهام گرفتی.؟ 

زویی: گفت: بله اونم مجسمه رو از عشق و پاک خالص تو و ادرین ساختم. 

مرینت و ادرین (همزمان در حالی که از خجالت سرخ شده بودند،گفتند):  که نه این فقط یک رابطه ی دوستیه ساده هست. 

بعد همه از واکنش که بروز دادن، زدن زیر خنده. 

لوکا: گلی که در دست داشت را به مرینت داد. و بعد ساز رو از روی دوشش پایین اورد. به مرینت داد. 

مرینت: که کاملا تعجب کرده بود گفت این چیه؟ 

لوکا: من این گیتار با دست های خودم برات ساختم. چون گفتی که هیچوقت شرایط نداشتی که یادش بگیری. ولی معلوم بود که به نت های اهنگ و ساز ها خیلی علاقه داری. برای همین این رو برات اوردم. اگه خواستی حالت خوب شد، من یا ادرین بهت یاد میدیم. 

مرینت: با اشک ذوقی که در چشمانش جمع شده بود. ساز را که کاملا دست ساز بود. رو از داخل کیف در اورد. در دست گرفت. کلی تشکر کرد. از هر دوی انها. 

لوکا ساز مرینت رو با رنگ های بنفش و صورتی ساخته بود. چون از رنگ های مورد علاقه مرینت بود. 

(نویسنده:  ادرین با حسادت خاصی به لوکا نگاه میکرد. و حالا متوجه این شده بود، که خودش برای مرینت عزیزش کاری نکرده است. 

دوست داشت که اون الان جای لوکا بود. چون تمام توجه مرینت الان به سمت ساز و لوکا رفته بود. 

ادرین تصمیم گرفت که کمی از ان توجه را از ان خود کند. برای همین گفت که اگر دوست داشته باشی من میتوانم برات پیانو بزنم. 

مرینت بالاخره به ادرین نگاه کرد. گفت که من پیانو ندارم. 

ادرین گفت من از پایین پیانوی کوچک تر و قابل حملم را میارم.) 

مرینت: گفت که خیلی خوب میشه. 

ادرین: سریع پاشد که برود. ولی دوست نداشت مرینت را با لوکا تنها بزارد. ولی بعد با وجود زویی خیالش راحت شد. 

لوکا: رفت کنار مرینت نشست و گفت که میخوای روش کار رو بهت یاد بدم. 

مرینت: با سر حرف لوکا رو تایید کرد. 

لوکا: گیتار از مرینت گرفت و شروع به زدن کرد. 

مرینت: لوکا رو واقعا از نت های اهنگ ها که با استفاده از انواع ساز ها نواخته میشد، ساخته شده بود. و نواختنش روح و گوش ادم رو جلا میداد. 

ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. حمایت فراموش نشه. وقت کنم در کنار حمایت شما عزیزان، قسمت های جدید هر دو رمان رو قرار میدم. 

شرط پارت اینده: 8 لایک ❤️‍🔥/ 35 کامنت 💭