🩵حکم اصلی p8 🩵
1 ساعت پیش · · خواندن 10 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷 حتما برید ادامه مطلب🩷🩵
اگه پارت های قبل نخوندید برید بخونید اول لایک کنید و کامنت بزارید و بعد بیایید این پارت تا این پارت حلال حلال بشه😁💙
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه.
داستان اصلی از جایی شروع میشه که شخصیت اصلی مرد شخصیت اصلی زن رو میبینه و این کسی که به نظر میاد وکیل اش هست آیا کمک کارش خواهد بود یا نه ؟؟
شروع پارت جدید ادامه پارت 7
این پارت (دست های آلوده در پرونده )
با تعجب گفتم : چی؟؟ چی غیر ممکنه ؟؟
امیلیا برگه رو به سمت من چرخوند و بعد با خودکارش به پاراگراف اول اشاره کرد و گفت : اینجا رو بخون .
《به موجب دستور شعبه… بازپرسی دادسرای ناحیه…، جسد/نمونههای خون و ادرار مربوط به متوفی جهت تعیین علت فوت و بررسی وجود سموم، داروها و مواد مخدر ارسال گردیده است.
با عنایت به بررسیهای بهعملآمده، نتایج مثبت سمشناسیِ خون، علت تامه فوت در این مرحله، تزریق یا دوز بیش از حد (Overdose) ترکیبات مرفین همراه با تحریک سمشناختیِ ناشی از آدرنالین تشخیص داده میشود. رد یا تایید اینکه این مقادیر از طریق تجویز درمانی وارد بدن شده یا به قصد دیگری صورت گرفته، منوط به بررسی بالینی پروندهی دارویی بخش و شهادت کادر درمان میباشد.»
یکی از ابروهام بالا بردم گفتم : مورفین ؟؟
چرا باید تو خونه یک بچه 13 ساله ای که طبق گزارشات جراحی ای در این بیمارستانی که آدرین کار میکرده نداشته مورفین باشه ؟؟
مگر اینکه یک جراحی در این اواخر در بیمارستان دیگه ای گذرونده باشه . ولی تا جایی که مدارک و برگه ها رو بررسی کردم بچه در این اواخر مشکل خاصی نداشته که به بیمارستان مراجعه کنه .
امیلیا در مقابل حرفم لبخندی زد گفت : دقیقا منم به خاطر همین تعجب کردم چرا باید تو خون یک بچه مورفین باشه ؛ اونم اگه پزشک اش آدرین اگرست باشه که یک جراح خوب و معروف در عرصه کودکان هست .
بنظرم در این حد هم اشتباه نمیکنه که بیاد به یک بچه مورفین تزریق کنه اونم به بچه ای که با یک ریکشن آلرژیکی که وارد بیمارستان شده مگر اینکه هنگام کار کردن تو خودش نباشه .
بعد مکثی کرد و گفت : مرینت شاهد ها چی اونا چه گفتن ؟؟
نفسم تو سینه ام حبس شد : یعنی... داری میگی ممکنه این یک خطایِ عمدی نبوده باشه؟
امیلیا سرش رو به نشانه تأیید تکون داد گفت : تازه این تنها جایِ عجیبش نیست.
بنظرم جای عجیبش با خوندن شهادت شاهد اصلی شروع میشه .
در قبال این حرف اش سریع شروع کردم به ورق زدن کاغذ ها تا رسیدم به صفحه پنجم و به شهادت شاهد اول و کاغذ رو از میان مابقی برگه ها بیرون کشیدم و بعد با صدای بلند شروع کردم به خوندن :
طبق شهادت شاهد اول پرستار رز جانسون ایشون دکتر آدرین اگرست هنگام cpr به پرستار رز جانسون گفتند که یک میلی گرم آدرنالین جهت تنظیم و بازگشت ضربان قلب تزریق کند .
بعد دوباره برگه ها رو ورق زدم و شهادت شاهد دوم پیدا کردم و بیرون کشیدم و اونم شروع کردم به خوندن : طبق شهادت شاهد دوم رزیدنت دیوید تیلور که اولین کس بعد پرستار رز وارد اتاق شده .
و متاسفانه در هنگام تزریق آدرنالین در آن اتاق حضور نداشته و 5 دقیقه بعد پرستار رز جانسون و دکتر ادرین اگرست وارد اتاق شده .
بعد اتمام متن با تعجب به صورت امیلیا نگاه کردم گفتم : امیلیا میبینی یک جای کار در این پرونده میلنگه ؛ هیچکدوم از شاهد ها در مورد مورفین حرف نزده .
حتی تو خود گفته های آدرین در بازجویی هم آثاری از مورفین نبود .
فکر میکنی چیشده ؟؟
امیلیا با شک و تردید و کمی مکث گفت : فکر کنم یکی براش توطئه درست کرده ؛ ممکنه یکی از کسایی که باهاش دشمنه یا مشکل داره خواسته از این طریق انتقام بگیره و فکر کنم به خوبی هم تونسته . . .
دستی به موهای پریشونم کشیدم و گفتم : غیر ممکنه ، آدرین آدمی نیست که بخواد با کسی دشمنی کنه و باهاش مشکلی داشته باشه.
هر چقدر هم از آدرین متنفر باشم بازم نمیتونم حقایقی که در موردش هست رو انکار کنم .
.
امیلیا نگاهی به من انداخت، نگاهی که ترکیبی از ترحم و تحسین بود. انگار میدونست که همین جملهی من، شروعِ یک جنگِ جدید مابین قلب و ذهنم خواهد بود.
بدون هیچ حرف اضافه ای بحث پرونده رو ادامه : مرینت باید پرستار رز جانسون رو پیدا کنی چون یکی از افراد مهم پرونده هست .
سرم رو به معنای باشه تکون دادم که بعد
از جاش بلند شد، یک پوشه ای برداشت و هنگامی که داشت مدارک پوشه رو جمع میکرد با صدایی آرام اما قاطع گفت: فقط ، وقتی که آدرین رو دیدی اولا آرامش ات حفظ کن و نزار کینه و دشمنی وارد پرونده بشه . دوما هم وقتی باهاش حرف میزنی زیاد وارد جزئیات پرونده نشو چون اگه به چیزی شک کنه ممکنه خودش رو وارد این ماجرا کنه و اگه اینکار رو انجام بده براش خطراتی داره و وظیفه من و تو هم این هست که پرونده رو هر چه سریع تر حل کنیم .
بعد مکثی کرد گفت : مرینت پرونده از اونی که فکر میکردیم پیچیده تر و خطرناکتر هست باید در حل پرونده مواظب جون خودت باشی .
و اینکه یادت باشه، اگه این یک توطئه باشه، اون کسی که مورفین رو تزریق کرده، حتماً میدونسته که چطور رد پاش پاک کنه. یعنی اون شخص، ممکنه از داخلِ خودِ بیمارستان بوده
.
با دستم صورتم پوشوندم و سرم به سمت پایین خم کردم گفتم : هوف ؛ من واقعا از هیچی سر در نمیارم . ولی سعی میکنم به حرفات گوش بدم و زیاد ادرین وارد ماجرا نکنم .
داری کجا میری ؟؟ کسی که باید بره از اینجا منم نه تو اینجا میز کار تو هست و منم که مزاحم کارت شدم .
کم کم لب های امیلیا بالا رفت و باعث یک لبخند کمرنگ شد : نگران نباش اجازه نمیدم جایگاه ام ازم بگیری پرنسس لندن .
فقط ساعت 9 یک دادگاه دارم که باید تا ساعت 8:45 اونجا باشم .
تا وقتی که نیومدم اینجا رو ترک کن پرنسس دلم نمیخواد چشام به چشات بیفته .
لبخندی به لبام نشست و گفتم : بازم که پرنسس پرنسس گفتن هات شروع کردی که . عجب اشتباهی کردم بهت اون ماجرا رو گفتم .
امیلیا با تن صدایی که شیطنت توش مشخص بود گفت : اتفاقا خوب شد این ماجرا رو گفتی اگه نمیگفتی سختم میشد لقبی برات پیدا کنم .
چپ چپ نگاهش کردم و سپس به ساعت مچیم اشاره کردم و گفتم : ساعت هشت و ربع هست احیانا نمیگی دیرت میشه پرنسس پاریس .
قهقهه ای زد گفت : باشه تسلیم ، من رفتم فعلا خدانگهدارت.
با رفتنِ امیلیا، لبخند از رو لب ام پاک شد و کم کم صدا های ریز و درشت اتاق برای من محو شدن و تنها من مونده بودم و آن برگه های روی میز و صدای درون مغزم.
مورفین
چیزی که در هیچکدوم از بازجوییها، حتی در زمزمههایِ پر از ترسِ پرستار رز و رزیدنت دیوید، به چشم نیومده بود.
اخه چرا باید تو خون یک بچه مورفین باشه ؟ به چه دلیلی؟
یجای ماجرا میلنگه یکی یا کسایی دارن اینجا دروغ میگن .
هر چقدر هم برام سخت باشه باید با آدرین حرف بزنم تا بتونم تک توک ماجرا رو در بیارم و صد البته باید اون پرستار رو هم ببینم . شاهد مهم و اصلی ماجرا همین پرستاره .
گوشیام را از جیبم درآوردم تا قبل از ملاقات باهاش حرف بزنم و بهش بگم وکیل اش منم و اطلاعات لازم ازش بگیرم تا بتونم همین امروز هر چه سریع تر به بیمارستان برمو اطلاعات لازم از پرستار رز بدست بیارم .
شمارهی آدرین رو لمس کردم . با اینکه دلم نمیخواست بعد این همه سال بهش زنگ بزنم ولی من وکیلشم و برای حل سریعتر پرونده باید بهش زنگ میزدم چون هیچکس به اندازه خودِ آدرین از وضعیت بدنی اون پسر بچه در اون شب لعنتی خبر دار نبود
.
بوقِ اول، دوم و … همینطور با تعداد بوق ها ضربان قلبم داشت بالا می رفت .. تپشهای نامنظم سینهام هشدار میداد که که کارم اشتباه بوده و نباید زیادهروی میکردم و بهش زنگ میزدم
بالاخره بعد یک دقیقه بدون هیچ اتصالی ، تماس قطع شد و من هم دیگه دوباره بهش زنگ نزدم و
گوشی رو توی کیفم انداختم و نفس حبسشدهام رو بیرون فرستادم . خوب شد تماس برقرار نشد وگرنه همینطوری ممکن بود سوء تفاهم پیش بیاد و فکر کنه پرونده بهونه ای برای رفعه دلتنگی پنچ ساله شده . بهترین و امنترین راه اینکه تو جلسهی ساعت پنج توسط آقای هاثورن به عنوان وکیلِ رسمیِ پرونده به اون معرفی بشم تا همهچیز در بستر قانونی پیش بره ... و سوء تفاهمی پیش نیاد .
ساعتها داشتن به کندی میگذشتند . در این مدت، سعی داشتم هر ثانیه ام با مرور برگههای پرونده و نامههای بخش اداری و ...بگذره و بالاخره بعد یک مدت طولانی تنش زا باله های عقربه ساعت به پنج عصر رسید.
بعد یک ربع انتظار بالاخره صدای گوشیم به صدا در اومد .
آقای هاثورن بود ؛ چند لحظه مکث کردم و سپس تماس برقرار تماس رو زدم .
- مرینت : سلام اقای هارثون خوب هستین ؟؟
- هارثون : سلام دخترم ممنون خوبم تو خوبی
- مرینت : ممنون خوبم سلامتی
- هارثون : اگه میتونی الان یک سری به ما بزن منتظرتیم
- مرینت : بله احتما الان میام خدانگهدارتان .
- هارثون : خدانگهدارت
از جام پاشدم و نفس عمیقی کشیدم، دستهای از برگهها رو مرتب کردم و با قدمهایی که سعی داشتم محکم و استوار به نظر برسند، به سمت دفتر مدیریت راه افتادم.
چند ثانیه دیگر قرار بود اولین رویاروییِ ما بعد از سالها اتفاق بیفته اون هم به خاطر یک اتهامِ قتل.
خیلی جالبه خیلی …
بالاخره رسیدم به دم در دفتر ؛ درِ دفتر بسته بود قبل اینکه در رو بزنم دوباره یک نفس عمیق دیگه ای کشیدم تا استرسم کم بشه و بعد یک مکث کوتاه در رو زدم .
با شنیدن صدای آقای هاثورن، دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم. برای اینکه ذرهای از تلاطم درون قلبم و مغزم لو نره خودم رو به بیخبری زدم؛ انگار که خبری از اومدنش نداشتم و تنها با تماس آقای هاثورن وارد این جلسهی کاری شدم و با صدایی که سعی میکردم کاملاً خونسرد باشد، گفتم: با من کاری داشتید آقای هاثورن؟
.و با شنیدن صدای من همینطور که سر پا و پشت به من بود چند دقیقه ایستاد . انگار انتظار شنیدن این صدا و دیدن این صورت رو بعد سالها نداشت اونم در این شرایط سخت .
چند لحظه سکوت تلخی تو اتاق برقرار شد و وقتیکه آقای هارثون دید آدرین تو افکار خودش و تو سکوت خودش غرق شده چند بار صداش زد و تا آدرین بالاخره با صدای آقای هاثورن به خودش اومد و دقیقا زمانیکه سرش رو بلند کرد من پیش آقای هارثون ایستاده بودم و اینگونه اولین رویارویی و دیدار مان بعد سالها اتفاق افتاد و من حالا همون کسی رو دیده بودم که بیشترین خاطرات تلخ رو برام رقم زده بود شوهرم ، موکلم ، دشمنم .
پایان پارت 9500 کاراکتر
بابت دیر کرد ببخشید این هفته امتحان داشتم و برام مهم بود خداروشکر دادم و تموم شد و نتیجه خوبی داشت . هفته قبلم خوب نبود نوشته هام به خاطر همین نزاشتم ولی امشب جبران کردم با این پارت خوب کم کم میریم به سمت جاهای جذاب حل پرونده .
و کم کم به بیشتر شدن صحنه های ادرین و مرینت البته چند پارت بعد بیشتر خواهد شد .
یکشنبه شب یا دوشنبه شب یک پارت هم خواهیم داشت البته شرط برسه
شرط : 7 لایک 40 کامنت .