🩵حکم اصلی p7 🩵
10 مهر 01:16 · · خواندن 13 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷 حتما برید ادامه مطلب🩷🩵
اگه پارت های قبل نخوندید برید بخونید اول لایک کنید و کامنت بزارید و بعد بیایید این پارت تا این پارت حلال حلال بشه😁💙
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه.
داستان اصلی از جایی شروع میشه که شخصیت اصلی مرد شخصیت اصلی زن رو میبینه و این کسی که به نظر میاد وکیل اش هست آیا کمک کارش خواهد بود یا نه ؟؟
شروع پارت جدید ادامه پارت 6
( این پارت قمار وجدان )
شماره پرونده : 14589934677
شاکی : ویلیام واتسون
متهم : آدرین اگرست
علت شکایت : قتل عمد پسر بچه 13 ساله آقای واتسون .
خواسته ها :
مطالبه 20 سال زندان برای متهم آدرین اگرست
و یا در صورت رضایت اولیای دم مطالبه دیه کامل و نقدی .
این … این … غیر ممکنه … وای خدای من باورم نمیشه
پرونده متعلق به آدرین هست و فراتر از اینا اون حالا تو جایگاه متهم قرار گرفته .
یک لحظه احساس کردم تموم بدنم داره کم کم سست میشه .
کسی که من سالها در بود و نبودش قاتلِ دخترم خطاب کرده بودم حالا واقعا به قتل متهم شده بود ؟؟ اون هم قتل یک بچه دیگه ؟؟
این ممکن نیست هر چقدر هم ازش متنفر باشم یا بخوام ازش فرار کنم . این یکی مورد واقعا غیر ممکنه آدرینی که من میشناختم ؛ کسی بود که برای نجات یک بیمار همه چیز رو بهم می ریخت و کسی که حتی حاضر بود از جون بچه خودش بگذره تا جون بچه ی مردم رو نجات بده .
حالا دیدن اسمش تو همچين پرونده ای واقعا برام گیج کننده هست.
با این حال من نمیتونم این پرونده رو قبول کنم .
من نمیتونم بعد این همه سال بازم با اون رو به رو شم
من ازش متنفرم من با این تنفر نمیتونم برای بی گناهی کسی که یک زمانی عاشقش بودم بجنگم .
به هیچ وجه نمیشه ؛ من نمیتونم ... نمیتونم نسبت به نفرتی سالها باهام بوده بی تفاوت باشم .
من همیشه در راه حق جنگیدم ولی این بار نمیتونم بجنگم به خاطر بچه از دست رفته ام به خاطر نفرتِ قدیمی ام …. نه نه اصلا نمیشه باید این پرونده رو رد کنم .
افکارم رو کنار زدم و از روی صندلیم بلند شدم . باید هر چه زودتر برم پیش آقای هاثورن و در مورد رد پرونده با اون صحبت کنم چون خانم سانکور به هیچ وجه رد پرونده رو قبول نمیکنه .
بعد طی راهروی طولانی بالاخره رسیدم به در اتاقِ آقای هاثورن.
ابتدا نفس عمیقی کشیدم و سپس تقه ای به در زدم .
- بفرمایید تو
در باز کردم و با خوش رویی وارد اتاق شدم و بعد اینکه در رو بستم گفتم : سلام آقای هاثورن صبحتون بخیر ؛ مزاحم کارتون که نیستم ؟ .
آقای هارثونی که مشغول یکی از پرونده ها بود سرش بالا آورد و با دیدن من لبخندی زد و گفت : سلام و صبح بخیر ، نه دخترم چه مزاحمی ؛ یکمی راحت باش .
بعد چند لحظه مکث ادامه داد : چه عجب از این طرفا ؛ یک مدت بود که نمی دیدمت البته که درکت میکنم از بس که صبح تا شب سرت تو پرونده هاست فرصت نمیکنی یک سری به ما بزنی .
لبخندی زدم گفتم : حق با شماست واقعا اونقدری کارم زیاده که حتی فرصت نمیکنم از این راهروی شما بگذرم و بیام به دیدنتون .
اونم در مقابل لبخندم لبخندی زد گفت : عیب نداره دخترم خودت زیاد اذیت نکن .
چرا سرپا وایستادی دخترم ؟؟ لطفا بشین .
ممنونی گفتم و روی یکی از مبل های تک نفره روبروی میز کار نشستم .
- خب حالا که نشستي فکر کنم وقتشه که علت اومدنت رو برام بگی .
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم جلوی لرزش صدام رو بگیرم و بگم : راستش … تو این دو سال نیم برام خیلی کارا کردید و من خیلی مدیون شما هستم ولی الان به کمک تون نیاز دارم .
آقای هاثورن با تعجب گفت : چه کمکی از دستم بر میاد ؟؟
برای چندمین بار نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حقیقتا امروز خانم سانکور یک پرونده ای رو برام اورده که قبول کردنش برام خیلی سخته .
آقای هاثورن با همون خوشرویی قبلی گفت : کدوم پرونده رو برات آورده که قبول کردنش اینقدر برات سخته که پاشدی اومدی پیشم ؟؟؟
آقای هاثورن چند لحظه مکث کرد و سپس ادامه داد : اگه اون پرونده پیشتِ بده ببینم .
پرونده ای که روی پاهام گذاشته بودم بهشون دادم و گفتم : من واقعا نمیتونم این پرونده رو قبول کنم چون من خودمم قبلا یک مادر بودم و منم بچه ام از دست دادم من نمیتونم جلوی یک مادر غمدیده وایستم و از حق موکل ام دفاع کنم .
آقای هاثورنی که داشت پرونده رو نگاه میکرد لبخند اش کم کم از بین رفته و بعد چند لحظه گفت : ببین دخترم من میفهمم ات ولی تو هم باید منو درک کنی . این پرونده رو دوست صمیمیم بهم فرستاده تا براش یک وکیل خوب جور کنم
منم بهش قول دادم هر طور شده تا امروز ساعت 5 عصر براش وکیل جور کنم و از دیروز از تموم وکلای خصوصی که تو شرکت بوده و یا حتی نبوده خواهش کردم که این پرونده رو قبول کنند ولی کسی نبود قبول کنه . بعد تو به ذهنم اومدی و از دیروز تا امروز ۷ و نیم صبح در حال تکاپو بودم تا مراحل اداریش رو حل کنم و پرونده رو به بخش دولتی اینجا انتقال بدم تا تو بتونی وکیل این پرونده باشی .
ببین دخترم جز تو کسی نمیتونه این پرونده رو ببره .
من میدونم که تو میتونی این پرونده رو به بهترین شکل ممکن حل کنی و برنده بشی .
من ازت میخوام این پرونده رو به عنوان یک وکیل قبول کنی نه به عنوان مادری که فرزند اش رو از دست داده .
دستی به صورتم کشیدم و با اصرار بیشتر ادامه دادم : راستش بنظرم این پرونده رو بدید به دست خانم امیلیا کلارک بهتره چون ایشون قبلا وکیل پرونده های مشابهی مثل این بودن . حتی تا جایی که میدونم تو یکی از پرونده ها تونستن حکم زندان تبدیل به پرداخت دیه کنند و حتی تو یکی از پرونده ها حبس رو حبس خانگی کردن اونم با مدت زمان کمتری نسبت به قبل .
آقای هاثورن دو تا دستاش رو بهم قفل کرد و گفت : شرمنده دخترم نمیشه ؛ در واقع نمیتونم ... چون ... چون بدون اجازه تو اسمت رو به عنوان وکیل پرونده تو سيستم ثبت کردم . ولی تو میتونی برای حل پرونده از خانم کلارک هم کمک بگیری .
لبخند مصنوعی زدم و با لحنی که سعی میکردم ناراحتیم مشخص نباشه گفتم: باشه ممنونم.
و از جام بر خواستم و میخواستم از اتاق برم بیرون که آقای هاثورن گفت: یادت نره امروز ساعت 5 با آقای اگرست قرار ملاقات داریم لطفا خودت رو برای ملاقات آماده کن .
و اینکه شاید حرفام و کارام بی رحمانه بنظر بیاد ولی مجبورم دخترم ، لطفا منو ببخش .
ایندفعه برای اینکه آقای هاثورن بیشتر از این ناراحت نکنم لبخند عمیق و واقعی زدم و گفتم : مشکلی نیست خودتون زیاد ناراحت نکنید . انشالله در دادگاه های اول و دوم مشکل موکل ام حل می کنم و هم اون میره پی کار خودش و هم من علاوبر این شما هم پیش دوستتون سر بلند میشید . فعلا با اجازه تون .
از اتاق خارج شدم و مستقیما رفتم سراغ امیلیا.
چاره ای جز قبول کردن نداشتم و صد البته فرصتی هم برای حل کردنش ندارم .
پس بهترین گزینه اینکه از امیلیا کمک بگیرم .
همین که از راهرو پیچیدم امیلیا رو دیدم که نشسته رو صندلیش و مثل همیشه داره با خودکارش بازی میکنه .
این میتونست یک معنايي داشته باشه یا باز با نامزد اش دعوا کرده بود و فکرش پیش اونه یا هم که داره مثل همیشه خودش جای متهم گذاشته و پرونده رو حل میکنه .
چند بار صداش زدم وقتی دیدم جوابی ازش نیومد بهش نزدیک تر شدم و دستم به شونه اش گذاشتم و همزمان با صدای بلند گفتم : بازم که داری تو عالم رویا سیر میکنی خانوم کلارک !!
امیلیا یک دستش گذاشت رو قلبش و در عین این حال هم زمان گفت : ترسوندی منو مرینت ، خدا لعنتت نکنه .
اخم ساختگی کردم گفتم : من چند بار اروم صدات زدم وقتی دیدم فایده نداره مجبور شدم کمی بلندتر حرف بزنم تا شاید بتونم تو رو از عالم رویات بکشم بیرون و برگردونمت به دنیای خودمون .
امیلیا کمی خندید و قبل از اینکه دهنم وا کنم و علت این وضعیت اش بپرسم خودش گفت : یدونه پرونده جنایی بشدت عجیب دستمه ، داشتم تو ذهنم صحنه جرم تصور میکردم تا ببینم موکل من به قول خودش فقط شاهد ماجرا بوده یا نه .
خندیدم و گفتم : تو باید دادستانی چیزی میشدی . تو با وکیل بودنت داری دست قاتل ها رو باز میزاری .
اونم مثل من خندید گفت : اه مرینت باز شروع نکن ؛ برای چی سر صبحی اومدی اینجا ؟؟ نکنه اومدی باز کلی سر به سر بزاری و بری ؟؟
دستام بالا بردم و به شوخی گفتم : باشه تسلیم جرمم قبول میکنم خانم دادستان .
- نه بدون شوخی برای چی اومدی اینجا ؟؟ مگه دیروز بهم نگفتی سراغمو نگیر این هفته کلی دادگاه دارم و باید کلی مدارک برای تفهیم دادگاه ها آماده کنم ؟؟
به پرونده ای که دستم بود نگاه کردم و سریع یک صندلی پیش امیلیا کشیدم ، نشستم روش و سپس گفتم :
حق باتوئه کلی پرونده رو دستم مونده بود که دیروز صبح تا امرو صبح بکوب کار کردم و مدارک 5 تاش رو تکمیل کردم . فقط دو تا مونده که اونم باید برم پیش دادستان تا ببینم مدارک اولیه پزشک قانونی چی میگه . ولی مهمتر از این دو پرونده پرونده ای هست که صبح خانم سانکور به دستم سپرده .
امیلیا با جدیت کامل گفت : موضوع پرونده ات چیه ؟؟ چه کمکی از دستم بر میاد ؟؟
به اطراف نگاهی انداختم. راهرو و اطراف مون تقریبا خلوت بود، اما احتیاط شرط عقل هست پس صدام رو تا حد ممکن پایین آوردم، طوری که فقط امیلیا بشنوه: گفتم موکلم دکتر آدرین اگرستِ .
امیلیا که تا چند لحظه پیش داشت بازم خودکارش رو روی میز میچرخوند ، ناگهان خشکش زد و خودکار از دستش افتاد و سپس نگاهش رو از پروندهی روی میزش گرفت و چشای گرد شده اش رو بهم دوخت و گفت : چی؟ همون اگرست؟ همونی که قبلا شوهرت بوده ؟ همونی که بهت میگفتم قبلا دکتر برادر زاده ام بوده ؟؟ همون ؟؟؟
امیلیا کمی مکثی کرد و گفت : مرینت، داری بازم شوخی میکنی؟
سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه، گفتم: کاش شوخی بود کاششش.
امیلیا با تعجب پرسید : پس چرا تو قبولش کردی ؟؟
سرم به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم : هاثورن مجبورم کرده پرونده رو قبول کنم چون اسمم رو توی سیستم ثبت کرده. حتی به خاطر این موضوع زیاد نتونستم اعتراض کنم.
امیلیا نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد . حالتِ چهرهاش از شوک اولیه خارج شد و جاش رو به اون نگاه های پر سوال همیشگیش داد و گفت «اگرست... اونی که همیشه می گفتی قاتل بچه ات !! حالا متهم به قتل عمدِ یک پسر ۱۳ ساله شده؟ مرینت، این پرونده برات مثل یک بمبِ ساعتی میمونه . یا قلبت میبازی یا وجدانت رو .
حرفش رو قطع کردم: داری چی میگی امیلیا ؟؟ منظورت چیه ؟؟
امیلیا چشم از چشام برنداشت. لحنش کمی جدی و حتی کمی بیرحمانه شد: خیلی ساده هست مرینت فقط تو داری زیادی پیچیدهاش میکنی. این قضیه ربطی به عشقِ پنج سال پیش یا انتقامِ بچه ات نداره. مسئله خیلی سادهست؛ یا داری از سرِ کینه پرونده رو میگیری، یا از سرِ ترحم. توی هر دو صورت، تو از پیش باختی.
مکثی کرد و با نوک خودکارش روی پرونده زد: اگه آدرین بیگناه باشه و تو بخوای کورکورانه به خاطرِ گذشته بکوبیش، وجدانت تا آخر عمر آرومت نمیذاره. اگه هم مجرم باشه و تو به خاطرِ خاطراتِ قدیم بخوای دستکم بگیریش، قلبت رو میبازی. تو این وسط تو فقط یه بازندهای، مگر اینکه همین الان تصمیم بگیری فقط وکیلِ این پرونده باشی، نه همسرِ سابقش. کاش میشد پرونده رو رد کرد تو واقعا صلاحیت این پرونده رو نداری .
امیلیا راست میگفت. کلماتش مثل پتک روی سرم فرود می اومدند. دلم میخواست با یک جمله، با یک فریاد، همه چیز را انکار کنم؛ اما میدونستم که امیلیا، برخلاف بقیه، همیشه حقیقتِ تلخ رو درست همونجایی نشونم میده که نمیخوام قبولش کنم .
سعی کردم حرفاش انکار کنم پس گفتم : داری چه چرت پرتی برای خودت میگی .
من در هر کل دوباره عاشقش نمیشم . نفرت تموم وجودم گرفته میفهمی ؟؟ تو واقعا نمیدونی که من چقدر از آدرین متنفرم جوری که وقتی نزدیک اش میشدم حالم بد میشد .
کمی مکث کردم و سپس گفتم : و اینکه این مسائل هیچ ربطی به عشق و عاشقی و کینه و انتقام و ...نداره .من واقعا نمیفهممت
امیلیا چشاش تو حدقه چرخوند گفت : میدونی مشکل تو چیه مرینت ؟؟
مشکل تو اینکه داری خودت گول میزنی .
مرینت دوست خوبم این تنفر مال 5 سال پیشه تو از آدرین 5 سال پیش متنفری شاید آدرین ورژن 2024 شاید برات جذاب بنظر برسه . شاید تغییر کرده باشه و شاید دوباره عاشقش بشی .
یک نگاهی بشدت تیزی به امیلیا انداختم و به خاطر ترس از عصبانیت من هم که شده زیاد بحث کش نداد .
منم دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
امیلیا حالا این چرت پرت ها رو ولش باید برگردیم سر اصل قضیه .
و بعد چند ثانیه وقفه گفتم : تا جایی که من میدونم تو توی این نوع پروندههای پزشکی، بهویژه اونهایی که پایِ دادستانی و پزشکی قانونی وسط میاد، تجربهت از من بیشتره. بهم کمک میکنی؟
امیلیا صندلیش رو چرخوند سمت من و با لحنی که دیگه خبری از شوخی توش نبود ، گفت: حتما کمک ات میکنم ولی اولین کاری که باید بکنی اینه که اون خشمِ درونت رو برای چند ساعت بزاری کنار و تموم تمرکز ات باید پیش پرونده باشه . خودت خوب میدونی که
اگه توی دادگاه، حتی ذرهای هم از اون خصومتِ شخصی که گفتی رو متوجه بشن، کلِ پرونده از هم میپاشه.
منظورم متوجه میشی مرینت ؟؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم : اره نگران نباش .
- خب حالا بریم سراغ پرونده مدارکِ اولیه پزشکی قانونی رو دیدی ؟
- نه هنوز فرصت نکردم
- شهادت شاهد ها چی اونا رو هم دیدی ؟؟
پرونده رو روی میز امیلیا گذاشتم و گفتم : نه هنوز کلا پرونده رو نخوندم ؛ اومدم پیشت تا باهم پرونده رو بخونیم .
امیلیا پرونده رو باز کرد. کاغذها کمی رنگ و رو رفته بودند و کمی هم بهم ریخته و نامرتب . بو مُهرهای «محرمانه» و «فوری» روی آنها خودنمایی میکرد. سکوتِ سنگینی بینمون حاکم شد که فقط با صدایِ چرخشِ کاغذها شکسته میشد.
بعد اینکه کاغذ ها رو مرتب و جدا کردیم رو به امیلیا کردم سکوت شکستم :
امیلیا تو هم تجربه ات از من بیشتره هم در این مورد از من باهوش تری پس لطفا نتایج پزشک قانونی رو تو بخون منم شهادت شاهد ها رو بخونم بعد با هم دوباره برسی میکنیم .
امیلیا باشه ای گفت و شروع کرد به خوندن .
بعد چند دقیقه امیلیایی که انگشتش رو روی یکی از صفحه ها نگه داشته بود و با اخمی که بین ابروهاش جا خوش کرده بود گفت : این غیر ممکنه…
اتمام پارت
12300 کاراکتر.
خب بعد مدت ها یک پارت خودم نوشتم حس عجیبی داشت اوایل چرت نوشتم و بعد حداقل 3 بار ویرایش قابل قبول شد برام . باور کنید هیچ نوشته ای بار اول خوب نیست اگه واقعا میخوایین نویسنده خوبی باشین حداقل دو و سه بار متن بخونید و جاهایی که به دلتون نمیشنه رو تا جایی که به دلتون بشینه تغییر بدید .
اون عکس ها هم باز با درگیری زیاد هوش مصنوعی ساختم مرینت هنگام دیدن پرونده😭😂💔 یدونه هم عکس لباس گذاشتم اون هم مال پارت قبل مال فلش بک هست یادم رفته بود .



تموم اینم استایل مرینت در پارت قبل جهت تصور راحت .
امیدارم بپسندید .
شرط پارت بعد برسه اخر هفته بعد حتما میدم نرسه شاید بدم شاید ندم : 10 لایک به خاطر مدارس 60 کامنت .

