P3

پشتِ چهره‌ی سنگی‌اش، هزاران غم نهان است،

 در این دنیای بی‌رحم، دلش زندانیِ جان است

، همه گفتند که او شیطان، گرفتارِ گناه است،

 ولی شاید دلِ زخمی، دلیلِ این سیاه است، 

که گاهی پشتِ یک قاتل، دلی درگیرِ طوفان است... 🖤🥀

 

 

نگاهم را از او نگرفتم.

ـ اما اگر وارد بشم، احتمالاً نمی‌تونم هر لحظه که بخوام همه‌چیز رو رها کنم و برگردم.

ـ درست است. مأموریت‌های نفوذی پیچیدگی‌های خاص خودشون رو دارن. اما امنیت تو از هر مدرکی مهم‌تره. اگر شرایط از محدوده‌ی قابل‌قبول خارج بشه، عملیات متوقف خواهد شد.

این بار سکوت کردم.

چون حقیقت این بود که از لحظه‌ای که اسمم را صدا زده بود، ذهنم هزاران سؤال ساخته بود.

چطور قرار بود وارد یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های قاچاق فرانسه شوم؟

چطور می‌توانستم در کنار افرادی کار کنم که ممکن بود به جرایم جدی مرتبط باشند، بدون آنکه به خودم یا دیگران آسیب برسانم؟

چطور می‌توانستم میان حقیقت و دروغ تعادل برقرار کنم، وقتی تمام مأموریت بر پایه‌ی پنهان نگه داشتن هویت واقعی‌ام شکل می‌گرفت؟

و مهم‌تر از همه...

اگر مردی که قرار بود به او نزدیک شوم، واقعاً همان چیزی نبود که گزارش‌ها نشان می‌دادند، چه؟

نگاهم دوباره به پرونده افتاد.

آدرین اگرست.

اسمش در ذهنم ماند.

جلسه نزدیک به یک ساعت دیگر ادامه پیدا کرد.

در این مدت، کاپیتان مورو درباره‌ی گستردگی پرونده، اطلاعات موجود و محدودیت‌های تحقیقات توضیح داد.

بر اساس گزارش‌های اولیه، شبکه‌ی مورد بررسی فقط به یک نوع فعالیت محدود نبود. احتمال می‌رفت چند گروه مختلف، با نقش‌های جداگانه، زیر یک ساختار مشترک کار کنند.

بعضی شرکت‌ها محموله‌های قانونی جابه‌جا می‌کردند.

بعضی افراد مسئول ارتباط میان گروه‌ها بودند.

برخی دیگر، احتمالاً در پوشش دادن منابع مالی نقش داشتند.

اما هیچ‌کدام از این ارتباط‌ها هنوز به شکل کامل اثبات نشده بود.

این دقیقاً همان چیزی بود که پرونده را دشوار می‌کرد.

اگر با یک گروه کوچک طرف بودیم، شناسایی اعضا و بررسی روابطشان کار ساده‌تری بود.

اما شبکه‌ای که از چندین لایه تشکیل شده باشد، می‌توانست مدت‌ها بدون آنکه تمام اعضایش یکدیگر را بشناسند، به فعالیت ادامه دهد.

کاپیتان گفت:

ـ یکی از مشکلات اصلی اینه که افرادی که در سطح پایین شبکه فعالیت می‌کنن، ممکنه حتی هویت کسانی رو که بالاتر از اون‌ها قرار دارن ندونن. هرکسی فقط بخشی از کار رو می‌شناسه. به همین دلیل، دستگیری چند نفر لزوماً باعث از بین رفتن کل ساختار نمی‌شه.

کامیل پرسید:

ـ پس هدف فقط پیدا کردن رهبر شبکه نیست؛ باید مسیر ارتباطی میان بخش‌ها رو هم ثابت کنیم.

ـ دقیقاً.

 لوران چند صفحه از گزارش مالی را روی نمایشگر باز کرد.

ـ ما چند شرکت پیدا کردیم که در ظاهر هیچ ارتباطی با هم ندارن، اما در بازه‌های زمانی مشخص، پرداخت‌هایی میان حساب‌های مرتبط با اون‌ها انجام شده. بعضی از این پرداخت‌ها توجیه تجاری دارن، ولی درباره‌ی چند مورد هنوز توضیح قابل‌قبولی پیدا نکردیم.

به نمودار نگاه کردم.

ـ ممکنه پرداخت‌ها مربوط به قراردادهای واسطه‌گری باشه.

لوران سر تکان داد.

ـ ممکنه. برای همین نمی‌تونیم فقط براساس این نمودار نتیجه بگیریم.

مورو گفت:

ـ درست است. ما به اطلاعات مستقل و قابل‌تأیید نیاز داریم.

بعد به من نگاه کرد.

ـ و اینجاست که نقش تو می‌تونه اهمیت پیدا کنه.

نفس آرامی کشیدم.

دیگر می‌دانستم چرا انتخاب شده بودم.

اما دانستن دلیل انتخابم، تصمیم گرفتن را آسان‌تر نمی‌کرد.

وقتی جلسه تمام شد، بیشتر اعضای تیم به سراغ کارهای روزانه‌شان برگشتند.

من اما همچنان در اتاق ماندم.

پوشه را بسته بودم، ولی دستم هنوز روی جلد خاکستری آن قرار داشت.

مورو متوجه شد.

ـ دوپن‌چنگ، می‌دونم سؤال‌های زیادی داری.

سرم را بلند کردم.

ـ بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید، قربان.

لبخند محوی زد.

ـ پس بیا به دفترم.

پوشه را برداشتم و پشت سرش از اتاق خارج شدم.

دفتر کاپیتان در انتهای راهرو قرار داشت. اتاقی ساده با یک میز بزرگ، دو صندلی روبه‌روی آن، چند قفسه‌ی پر از پرونده و عکسی قدیمی از تیمی که سال‌ها پیش با آن کار کرده بود.

روی میز، یک لیوان قهوه‌ی نیمه‌خورده و چند برگ گزارش قرار داشت.

مورو اشاره کرد بنشینم.

ـ راحت باش.

روی صندلی نشستم و پوشه را روی زانوهایم گذاشتم.

او پشت میز قرار گرفت.

ـ می‌خوام قبل از هر تصمیمی، یک موضوع رو روشن کنم. این مأموریت به خاطر هیجانش به تو پیشنهاد نشده. ما دنبال کسی نیستیم که فقط شجاع باشه. دنبال کسی هستیم که بتونه در شرایط پیچیده تصمیم درست بگیره.

ـ متوجه‌ام.

ـ اگر قبول کنی، باید آماده باشی که همه‌چیز طبق برنامه پیش نره. ممکنه اطلاعاتی که به دست می‌آری ناقص باشن. ممکنه افرادی که باهاشون روبه‌رو می‌شی، رفتاری متفاوت از چیزی داشته باشن که انتظار داری. حتی ممکنه در بعضی مراحل مجبور بشیم مسیر تحقیقات رو تغییر بدیم.

به‌آرامی سر تکان دادم.

ـ می‌دونم.

ـ و یک چیز دیگه. هیچ‌وقت اجازه نده فشار مأموریت باعث بشه فراموش کنی چه کسی هستی و برای چی اونجایی.

این بار چیزی در لحنش بود که باعث شد با دقت بیشتری نگاهش کنم.

ـ منظورتون چیه؟

مورو انگشتانش را روی میز در هم قفل کرد.

ـ در یک مأموریت نفوذی، گاهی مرز میان نقش حرفه‌ای و زندگی شخصی می‌تونه پیچیده بشه. ممکنه برای حفظ پوشش خودت مجبور بشی در موقعیت‌هایی قرار بگیری که از نظر اخلاقی برات دشوار باشن. ممکنه با آدم‌هایی آشنا بشی که در ظاهر قابل‌اعتماد به نظر می‌رسن. ممکنه حتی احساس کنی بعضی از اون‌ها رو می‌فهمی.

مکث کرد.

ـ اما فهمیدن یک نفر، به معنای تأیید کارهاش نیست. و از طرف دیگه، مشکوک بودن یک نفر هم به معنای مجرم بودنش نیست. این دو موضوع رو هیچ‌وقت با هم اشتباه نگیر.

به یاد جمله‌ای افتادم که در جلسه گفته بود.

ما برای اثبات حقیقت اینجا بودیم، نه برای قضاوت براساس حدس.

ـ اگر قبول کنم، تا چه زمانی برای تصمیم گرفتن فرصت دارم؟

ـ تا فردا صبح. در این فاصله، می‌تونی گزارش اولیه رو بخونی و با تیم ارزیابی صحبت کنی. بعد از اون، اگر هنوز مایل بودی، مراحل بررسی صلاحیت و برنامه‌ریزی شروع می‌شه.

ـ یعنی هنوز چیزی قطعی نیست؟

ـ نه. حتی اگر تو موافقت کنی، عملیات باید از نظر امنیتی و قانونی تأیید بشه.

نگاهم به پوشه افتاد.

ـ می‌تونم گزارش کامل‌تری از اطلاعات مربوط به آدرین اگرست داشته باشم؟

ـ بخش‌هایی که برای ارزیابی اولیه مجاز هستی، در همین پرونده قرار داره. اطلاعات تکمیلی در صورت تأیید دسترسی در اختیارت قرار می‌گیره.

سکوت کردم.

بعد پرسیدم:

ـ قربان، شما خودتون فکر می‌کنید اون مجرمه؟

مورو برای چند ثانیه به من خیره شد.

سپس گفت:

ـ نظر شخصی من در این پرونده اهمیتی نداره، مرینت. چیزی که اهمیت داره، شواهدیه که می‌تونیم ثابت کنیم.

لبخند کمرنگی زدم.

ـ حدس می‌زدم همین رو بگید.

ـ چون من رو می‌شناسی.

ـ متأسفانه!

برای اولین بار در آن صبح، مورو خندید.

ـ برو پرونده رو بخون. بعد تصمیم بگیر.

بلند شدم.

ـ چشم، قربان.

وقتی دستم به دستگیره رسید، صدایش را دوباره شنیدم.

ـ مرینت؟

برگشتم.

ـ بله؟

نگاهش جدی شده بود.

ـ اگر این مأموریت رو قبول کنی، قرار نیست چیزی رو به‌تنهایی به دوش بکشی. تو عضو یک تیمی. هر زمان که به کمک نیاز داشتی، باید بتونی از ما کمک بخوای.

چند لحظه نگاهش کردم.

بعد سر تکان دادم.

ـ متوجه‌ام. ممنون، قربان.

از دفتر بیرون آمدم.

اما این بار، احساس می‌کردم چیزی در زندگی‌ام تغییر کرده است.

هنوز تصمیمی نگرفته بودم.

بااین‌حال، دیگر نمی‌توانستم به پرونده‌ای که در دست داشتم، مثل یک پرونده‌ی معمولی نگاه کنم.

ساعت ۱۰:۴۰ صبح

به اتاق تیم برگشتم.

لوکا همان‌جا نشسته بود و با یک خودکار روی میز ضرب گرفته بود. به‌محض اینکه مرا دید، خودکار را کنار گذاشت.

ـ خب؟

کیفم را روی صندلی انداختم.

ـ خب چی؟

ـ مرینت، لطفاً! من از ساعت هفت صبح دارم تلاش می‌کنم بفهمم چه اتفاقی افتاده. تو رفتی توی اتاق جلسه، اسم یک مافیای احتمالی رو شنیدی، بعد هم کاپیتان شخصاً صدات کرد. فکر می‌کنی می‌تونم بی‌خیال بشم؟

پوشه را روی میز گذاشتم.

ـ اولاً، هنوز ثابت نشده که اون مرد مافیاست.

لوکا دستش را بالا برد.

ـ قبول. مرد محترم و احتمالاً کاملاً قانونی آدرین اگرست!

ـ دوماً، هنوز چیزی قطعی نیست.

ـ و سوماً؟

به او نگاه کردم.

ـ سوماً، تو زیادی فضولی.

لوکا لبخند زد.

ـ این یعنی یه خبرهایی هست!

کامیل از میز کناری گفت:

ـ کوفی، بذار نفس بکشه.

ـ من فقط دارم از همکارم حمایت عاطفی می‌کنم.

ـ تو داری از کنجکاوی می‌میری.

ـ این هم نوعی حمایت عاطفیه!

با وجود نگرانی‌ای که در ذهنم داشتم، نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

روی صندلی نشستم و پوشه را باز کردم.

لوکا کمی جدی‌تر شد.

ـ واقعاً قراره تو رو بفرستن داخل اون شبکه؟

نگاهم را از پرونده برنداشتم.

ـ هنوز نه. فقط یک مأموریت پیشنهاد شده.

ـ و خودت چی فکر می‌کنی؟

این بار جواب ندادم.

چون حقیقت این بود که هنوز نمی‌دانستم.

از یک طرف، می‌دانستم چنین مأموریتی می‌تواند خطرناک باشد. من اطلاعات کاملی درباره‌ی ساختار شبکه نداشتم و حتی نمی‌دانستم ارتباط واقعی آدرین اگرست با آن چیست.

از طرف دیگر، اگر تحقیقات ما به بن‌بست رسیده بود، شاید لازم بود راه دیگری پیدا کنیم.

به عکس مرد روی صفحه نگاه کردم.

لوکا مسیر نگاه من را دنبال کرد.

ـ این همون آدرین اگرسته؟

ـ آره.

چند لحظه به تصویر نگاه کرد.

ـ باید اعتراف کنم که عکسش بیشتر شبیه مدیر یه شرکت بزرگه تا کسی که احتمالاً وسط یک شبکه‌ی قاچاق باشه.

ـ ظاهر آدم‌ها چیزی رو ثابت نمی‌کنه.

ـ درست می‌گی.

برای نخستین بار، لوکا بدون شوخی جواب داد.

بعد صندلی‌اش را کمی جلو کشید.

ـ مرینت، هر تصمیمی بگیری، باید مطمئن باشی که برای این کار آماده‌ای. من می‌دونم چقدر به کارت اهمیت می‌دی. اما این پرونده با پرونده‌هایی که قبلاً داشتیم فرق می‌کنه.

نگاهش کردم.

ـ تو نگران منی؟

ـ نه، اصلاً! فقط دارم به این فکر می‌کنم که اگر بلایی سرت بیاد، چه کسی قراره قهوه‌ی صبح من رو بیاره؟

چشم‌هایم را چرخاندم.

ـ واقعاً غیرقابل‌تحملی.

ـ اما دوست‌داشتنی!

خندیدم، ولی بعد از چند لحظه دوباره جدی شدم.

ـ لوکا، اگه این مأموریت رو قبول کنم، ممکنه مدت زیادی نتونم مثل قبل کنار شما باشم.

لبخندش کم‌رنگ شد.

ـ می‌دونم.

ـ شاید حتی نتونم درباره‌ی همه‌چیز حرف بزنم.

ـ اون هم می‌دونم.

ـ و ممکنه...

جمله‌ام را تمام نکردم.

لوکا این بار حرفم را قطع نکرد.

فقط گفت:

ـ مرینت، تو لازم نیست برای ثابت کردن شجاعتت، هر مأموریتی رو قبول کنی.

به چهره‌اش نگاه کردم.

ـ می‌دونم.

ـ پس فقط به این فکر نکن که چطور می‌تونی پرونده رو حل کنی. به این هم فکر کن که آیا این تصمیم برای تو درسته یا نه.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد لبخند زدم.

ـ از کی تا حالا این‌قدر عاقل شدی؟

لوکا بلافاصله حالت همیشگی‌اش را به خودش گرفت.

ـ از وقتی که فهمیدم حرف‌های عاقلانه باعث می‌شه همه فکر کنن آدم عمیقی هستم.

خندیدم.

اما حرفش در ذهنم ماند. 

پرونده‌ی آدرین اگرست

ظهر شده بود و من هنوز مشغول خواندن گزارش‌ها بودم.

اطلاعات اولیه، تصویری ناقص از زندگی مردی ارائه می‌داد که قرار بود به یکی از محورهای اصلی تحقیقات ما تبدیل شود.

آدرین اگرست در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمده بود. پدرش، گابریل اگرست، از چهره‌های شناخته‌شده‌ی دنیای تجارت فرانسه محسوب می‌شد و سال‌ها در صنعت مد و سرمایه‌گذاری فعالیت داشت.

خانواده‌ی اگرست با بسیاری از شرکت‌های بزرگ همکاری داشتند و نامشان در مراسم‌های رسمی، رویدادهای اقتصادی و محافل تجاری دیده می‌شد.

آدرین از جوانی در کنار پدرش کار کرده بود و پس از مدتی، مسئولیت بخش بزرگی از فعالیت‌های مجموعه را بر عهده گرفته بود.

بر اساس اطلاعات موجود، او در تصمیم‌گیری‌های تجاری بسیار سخت‌گیر بود، به‌ندرت در مصاحبه‌های غیرضروری شرکت می‌کرد و زندگی خصوصی‌اش را از رسانه‌ها دور نگه می‌داشت.

هیچ گزارش تأییدشده‌ای از ازدواج یا رابطه‌ی رسمی او وجود نداشت.

در چند خبر اقتصادی، از او به‌عنوان مدیری جوان، جدی و کم‌حرف یاد شده بود.

اما چیزی که توجه مرا بیشتر جلب کرد، گزارش‌هایی بود که درباره‌ی رفتار او با کارکنان منتشر شده بودند.

بعضی از کارکنان سابق، محیط کاری مجموعه را بسیار سخت‌گیرانه توصیف کرده بودند. برخی گفته بودند آدرین به‌ندرت از اشتباه‌ها می‌گذرد و انتظار دارد همه‌چیز دقیقاً مطابق استانداردهای تعیین‌شده انجام شود.

در مقابل، گزارش‌های دیگری هم وجود داشت که نشان می‌داد مجموعه‌ی او در چند پروژه‌ی خیریه و فعالیت اجتماعی مشارکت کرده است.

این تناقض، برایم عجیب بود.

مردی که در یک گزارش، مدیری بی‌رحم و سخت‌گیر معرفی شده بود، در گزارشی دیگر در یک برنامه‌ی حمایتی برای کودکان محروم حضور داشت.

البته هیچ‌کدام از این اطلاعات به‌تنهایی چیزی را ثابت نمی‌کرد.

آدم‌ها می‌توانستند در زندگی حرفه‌ای‌شان سخت‌گیر باشند و در عین حال، کارهای خیرخواهانه انجام دهند.

همچنین، مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی نمی‌توانست کسی را از احتمال ارتکاب جرم مصون کند.

من باید به دنبال چیزی فراتر از ظاهر می‌گشتم.

به صفحه‌ی بعد رفتم.

نام چند نفر در ارتباط با مجموعه‌ی اگرست دیده می‌شد. بعضی از آن‌ها مدیران شرکت‌های همکار بودند. بعضی دیگر در بخش حمل‌ونقل و مدیریت انبار فعالیت می‌کردند.

چند نام هم در گزارش‌های مربوط به پرونده‌های قدیمی وجود داشت.

اما ارتباط هیچ‌کدام از این افراد با آدرین اگرست به شکل قطعی اثبات نشده بود.

دفترچه‌ام را باز کردم و نوشتم:

۱. بررسی ارتباط واقعی مجموعه‌ی اگرست با شبکه‌ی مورد تحقیق.

۲. تفکیک روابط تجاری قانونی از ارتباط‌های مشکوک.

۳. پرهیز از پیش‌داوری درباره‌ی آدرین اگرست.

چند لحظه به جمله‌ی سوم نگاه کردم.

بعد زیر آن خط کشیدم.

نمی‌دانستم چرا، اما احساس می‌کردم این نکته از دو مورد دیگر مهم‌تر است.

شاید چون در طول سال‌های کاری‌ام، بارها دیده بودم که چطور یک فرضیه‌ی اولیه می‌تواند ذهن آدم را به مسیری ببرد که بازگشت از آن دشوار باشد.

وقتی از ابتدا باور می‌کردی کسی مجرم است، هر رفتار او می‌توانست در نظرت نشانه‌ای از گناه باشد.

اگر سکوت می‌کرد، می‌گفتی چیزی برای پنهان کردن دارد.

اگر عصبانی می‌شد، می‌گفتی از لو رفتن می‌ترسد.

اگر لبخند می‌زد، تصور می‌کردی دارد دیگران را فریب می‌دهد.

اما واقعیت این بود که یک رفتار واحد می‌توانست دلایل مختلفی داشته باشد.

و وظیفه‌ی من این بود که تفاوت میان واقعیت و برداشت شخصی‌ام را فراموش نکنم.

گوشی داخلی دوباره زنگ خورد.

این بار صدای منشی کاپیتان بود.

ـ دوپن‌چنگ؟ کاپیتان مورو می‌خوان شما رو ببینن. کارشناس ارزیابی عملیات هم به دفترشون رسیده.

پوشه را بستم.

ـ همین الان میام.

از جایم بلند شدم.

ظاهراً قرار بود مرحله‌ی بعدی تصمیم‌گیری آغاز شود.

ساعت ۱۳:۲۰ | دفتر کاپیتان مورو

این بار، وقتی وارد دفتر شدم، زنی حدوداً چهل‌ساله هم آنجا حضور داشت.

موهای قهوه‌ای‌اش را کوتاه کرده بود و کت سرمه‌ای ساده‌ای پوشیده بود. یک تبلت روی میز مقابلش قرار داشت و چند برگه‌ی یادداشت کنار آن دیده می‌شد.

مورو معرفی کرد:

ـ دوپن‌چنگ، ایشون سرگرد الیزابت رنو هستن. مسئول ارزیابی مأموریت‌های ویژه در این پرونده خواهند بود.

سرگرد رنو از جایش بلند شد و دستش را به طرفم دراز کرد.

ـ خوشحالم که بالاخره از نزدیک می‌بینمتون، مأمور دوپن‌چنگ.

با او دست دادم.

ـ من هم همین‌طور، سرگرد.

او به صندلی اشاره کرد.

ـ لطفاً بشینید.

نشستم و پوشه‌ام را روی میز گذاشتم.

سرگرد رنو بدون مقدمه گفت:

ـ قبل از هر چیز می‌خوام بدونم بعد از خوندن گزارش اولیه، چه برداشتی از پرونده پیدا کردید.

چند لحظه فکر کردم.

ـ به نظر می‌رسه با یک شبکه‌ی سازمان‌یافته روبه‌رو هستیم که احتمالاً از چند شرکت و واسطه برای پنهان کردن فعالیت‌هاش استفاده می‌کنه. ارتباط مجموعه‌ی اگرست با بعضی از افراد مورد بررسی، ارزش تحقیق داره، اما شواهد فعلی برای نتیجه‌گیری درباره‌ی نقش مستقیم آدرین اگرست کافی نیست.

سرگرد رنو به من نگاه کرد.

ـ و اگر به شما گفته بشه که او قطعاً رهبر شبکه است؟

ـ می‌پرسم شواهدش چیه.

گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

ـ حتی اگر این حرف رو فرمانده‌تون بزنه؟

ـ به‌خصوص اگر فرمانده‌ام بگه.

مورو با لحنی خشک گفت:

خیلی ممنون از اعتمادت دوپن چنگ 

لبخند زدم.

ـ شما خودتون گفتید براساس حدس کسی رو مجرم اعلام نکنیم، قربان.

سرگرد رنو خندید.

ـ خوبه. دست‌کم می‌دونیم حرف‌های جلسه رو شنیدید.

بعد حالت چهره‌اش جدی شد.

ـ حالا درباره‌ی مأموریت صحبت کنیم.

او توضیح داد که در صورت تأیید نهایی، من باید در قالب یک هویت حرفه‌ای مشخص، وارد یکی از بخش‌های قانونی مجموعه‌ی اگرست شوم.

قرار نبود با یک ورود ناگهانی یا اقدامی غیرقانونی به اطلاعات دسترسی پیدا کنم. مسیر احتمالی مأموریت از طریق یک موقعیت شغلی واقعی و بررسی‌شده طراحی می‌شد و هر مرحله باید با مجوزهای لازم هماهنگ می‌بود.

هویت پوششی، مدارک کاری، حدود اختیارات، شیوه‌ی گزارش‌دهی و شرایط توقف مأموریت، همگی باید از پیش بررسی می‌شدند.

سرگرد رنو گفت:

ـ مهم‌ترین بخش این عملیات، اطلاعاتیه که می‌تونید از طریق حضور قانونی و مشاهده‌ی مستقیم به دست بیارید. ما به دنبال مدرک قابل‌استناد هستیم، نه شایعه و برداشت شخصی.

پرسیدم:

ـ نقش دقیق من هنوز مشخص نشده؟

ـ نه. ابتدا باید ارزیابی کنیم که آیا این مسیر برای شما مناسب هست یا نه. بعد از اون، در صورت تأیید، جزئیات نقش و مسئولیت‌ها تعیین می‌شن.

ـ مدت مأموریت چقدره؟

ـ در این مرحله نمی‌شه زمان دقیقی مشخص کرد. ممکنه چند هفته طول بکشه یا در صورت تغییر شرایط، زودتر متوقف بشه. هیچ‌کس نمی‌تونه تضمین کنه که پرونده دقیقاً طبق برنامه پیش می‌ره.

سرم را تکان دادم.

ـ متوجه‌ام.

سرگرد رنو چند صفحه از تبلتش را ورق زد.

ـ حالا می‌خوام درباره‌ی شرایط شخصی‌تون هم صحبت کنیم. مأموریت‌های این‌چنینی می‌تونن فشار روانی زیادی ایجاد کنن. ممکنه لازم باشه بخشی از زندگی روزمره‌تون رو تغییر بدید، از بعضی ارتباطات معمول فاصله بگیرید و مدت طولانی‌تری از خانواده و همکارانتون دور باشید.

وقتی نام خانواده به میان آمد، بی‌اختیار به تماس صبح با پدرم فکر کردم.

«آدم باید گاهی هم زندگی کند.»

نفس آرامی کشیدم.

ـ اگر مأموریت رو قبول کنم، خانواده‌ام چقدر در جریان قرار می‌گیرن؟

ـ فقط در حدی که از نظر امنیتی و قانونی مجاز باشه. درباره‌ی جزئیات محرمانه، نمی‌تونید با افراد خارج از تیم صحبت کنید. البته این موضوع به معنای نادیده گرفتن نیازهای شخصی شما نیست. شرایط باید طوری تنظیم بشه که بتونید در صورت نیاز از حمایت حرفه‌ای برخوردار باشید.

به دست‌هایم نگاه کردم.

ـ و اگر احساس کنم ادامه دادن مأموریت تصمیم درستی نیست؟

سرگرد رنو بدون مکث جواب داد:

ـ باید این موضوع رو به تیم مسئول اطلاع بدید. هیچ مأموریتی ارزش این رو نداره که خطرهای قابل‌کنترل نادیده گرفته بشن.

این پاسخ را دوست داشتم.

نه به این دلیل که خطر را از بین می‌برد.


بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷