مغرور عاشق
57 دقیقه پیش · · خواندن 6 دقیقه p34
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
شرط پارت بعد هفت لایک و چهل کامنت
از زبان مرینت
چند روز بعد، دوباره همراه ادرین به همان جواهرفروشی رفتیم.
این بار قرار نبود فقط مدلها را نگاه کنیم.
قرار بود حلقهها را تحویل بگیریم.
وقتی وارد فروشگاه شدیم، فروشنده ما را شناخت و با لبخند به طرفمان آمد.
— خوش اومدین. حلقههاتون آماده شده.
من ناخودآگاه به ادرین نگاه کردم.
او فقط سر تکان داد.
— ممنون.
فروشنده دو جعبه کوچک مخملی را روی میز گذاشت.
یکی را به طرف ادرین و دیگری را به طرف من هل داد.
دستم را جلو بردم و جعبه را باز کردم.
حلقهام همانجا بود.
ظریف، ساده و با همان خطوط باریکی که زیر نور برق میزد.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
فروشنده گفت:
— اگر اجازه بدین، اندازهش رو هم یک بار بررسی کنیم.
حلقه را برداشتم.
برای چند ثانیه در دستم نگهش داشتم.
بعد آرام آن را روی انگشتم گذاشتم.
کاملاً اندازه بود.
نگاهم روی دستم ثابت ماند.
عجیب بود.
تا چند روز پیش این فقط یک قطعه جواهر بود.
اما حالا...
قرار بود بخشی از مراسمی باشد که در آن من و ادرین رسماً زن و شوهر میشدیم.
ادرین حلقه خودش را برداشت.
او هم آن را روی انگشتش امتحان کرد.
فروشنده لبخند زد.
— خیلی خوبه.
من به دست ادرین نگاه کردم.
حلقه روی انگشتش قرار گرفته بود.
ادرین متوجه نگاهم شد.
— چیه؟
فوراً نگاهم را پایین انداختم.
— هیچی.
— داشتی به حلقه نگاه میکردی.
— خب... برای اطمینان از اندازهش.
لبخند کوچکی زد.
— حتماً.
صورتم گرم شد.
فروشنده جعبهها را تحویل ما داد.
ادرین جعبه خودش را برداشت و من هم جعبهام را داخل کیف گذاشتم.
وقتی از فروشگاه بیرون آمدیم، ادرین گفت:
— حالا مرحله بعد.
پرسیدم:
— چی؟
— لباس.
با تعجب نگاهش کردم.
— همین امروز؟
— اگر بخوایم مراسم نزدیک باشه، وقت زیادی نداریم.
آهی کشیدم.
— درست میگی.
ادرین به ساعتش نگاه کرد.
— یه فروشگاه لباس رسمی همین نزدیکی هست.
— برای لباس شما؟
— برای هر دومون.
همان لحظه قلبم کمی تندتر زد.
لباس عروس.
کلمهای که تا همین چند روز پیش برایم فقط یک مفهوم دور بود.
حالا قرار بود واقعاً برایش لباس انتخاب کنم.
---
چند دقیقه بعد وارد یک بوتیک بزرگ شدیم.
قسمت مردانه و زنانه جدا بود.
یک فروشنده به طرف ادرین آمد و بعد وقتی متوجه شد قرار است برای مراسم ازدواج خرید کنیم، با احترام ما را به بخش مخصوص لباسهای مراسم برد.
اول ادرین انتخاب کرد.
چند مدل کتوشلوار جلوی او قرار گرفت.
یکی خاکستری بود.
یکی سرمهای.
یکی مشکی.
ادرین بدون تردید به کتوشلوار مشکی اشاره کرد.
— همین.
فروشنده گفت:
— کتوشلوار مشکی با پیراهن سفید؟
ادرین سر تکان داد.
— بله.
من کنار ویترین ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
وقتی کت را پوشید، فروشنده یقهاش را مرتب کرد.
کت مشکی کاملاً اندازهاش بود و پیراهن سفید زیر آن ظاهر ساده و رسمیای به لباس میداد.
ادرین جلوی آینه ایستاد.
فروشنده پرسید:
— نظرتون چیه؟
ادرین به آینه نگاه کرد.
— خوبه.
بعد به طرف من برگشت.
— مرینت؟
چند لحظه طول کشید تا متوجه شدم با من حرف میزند.
— بله؟
— چطوره؟
نگاهم را از لباسش برنداشتم.
— خیلی خوبه.
بعد سریع اضافه کردم:
— یعنی... مناسب مراسمه.
ابرویش کمی بالا رفت.
— فقط مناسب مراسم؟
— ادرین!
خندید.
— شوخی کردم.
صورتم گرم شد.
فروشنده لبخندی زد و گفت:
— حالا اگر اجازه بدین، نوبت لباس عروس هست.
همین یک جمله کافی بود تا تمام اعتمادبهنفسم ناپدید شود.
— لباس عروس؟
— بله.
فروشنده چند مدل لباس بلند آورد.
یکی کاملاً ساده بود.
یکی دامن پرکار داشت.
یکی طرح گل روی پارچه داشت.
من یکییکی نگاهشان کردم.
هیچکدام دقیقاً چیزی نبود که میخواستم.
تا اینکه فروشنده یک لباس را از رگال بیرون آورد.
پارچهای به رنگ شیری داشت.
دامنش بلند و ساده بود و در قسمت کمر، ردیفی از مرواریدهای ظریف کار شده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
فروشنده گفت:
— این مدل جدیداً خیلی مورد توجه قرار گرفته. رنگش شیریه و دور کمرش با مروارید کار شده.
دستم را آرام روی پارچه کشیدم.
— قشنگه...
ادرین که کمی دورتر ایستاده بود، پرسید:
— انتخابش کردی؟
فوراً گفتم:
— هنوز نه!
فروشنده خندید.
— میتونید پرو کنید.
نگاهی به ادرین انداختم.
بعد به لباس.
— من...
ادرین متوجه تردیدم شد.
— اگر راحت نیستی، عجلهای نیست.
همین حرف باعث شد کمی آرامتر شوم.
— نه. پرو میکنم.
فروشنده مرا به اتاق پرو برد.
لباس را پوشیدم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، اولین چیزی که دیدم ادرین بود.
او کنار آینه ایستاده بود.
سرش را بلند کرد.
برای چند ثانیه هیچ چیزی نگفت.
من هم از شدت خجالت نمیدانستم باید کجا را نگاه کنم.
دستهایم را جلوی خودم گرفتم.
— خیلی عجیبه؟
ادرین هنوز ساکت بود.
— ادرین؟
بالاخره گفت:
— نه.
مکث کرد.
— اصلاً.
نگاهش را برای لحظهای از من گرفت و دوباره به لباس نگاه کرد.
— قشنگه.
صورتم داغ شد.
— لباس رو میگی؟
لبخند کوتاهی زد.
— بله، لباس رو.
سریع گفتم:
— میدونستم!
ادرین خندید.
— چرا اینقدر خجالت میکشی؟
— چون عادت ندارم کسی منو با لباس عروس ببینه!
— خب منم اولین باره میبینمت.
همین جمله باعث شد بیشتر خجالت بکشم.
فوراً به آینه نگاه کردم.
لباس بلند شیریرنگ تا زمین میرسید و ردیف مرواریدهای دور کمر، لباس را از سادگی درمیآورد.
فروشنده گفت:
— حالا کفش رو هم امتحان کنیم.
یک جفت کفش پاشنهبلند سفید آورد.
کفشها ظریف و ساده بودند.
آنها را پوشیدم و چند قدم برداشتم.
— یکم بلندن.
ادرین گفت:
— میتونی راه بری؟
— آره.
یک قدم دیگر برداشتم.
پاشنه کفشم کمی روی زمین گیر کرد.
تعادلم برای لحظهای بههم خورد، اما خودم را نگه داشتم.
ادرین ناخودآگاه یک قدم جلو آمد.
— خوبی؟
— آره!
خندیدم.
— فقط این کفشها با من مشکل دارن.
ادرین گفت:
— فکر کنم باید قبل از مراسم باهاشون تمرین کنی.
— حتماً.
فروشنده بعد تاج عروس را آورد.
تاجی ظریف و ساده که چند نگین کوچک روی آن داشت.
وقتی آن را روی سرم گذاشت، دوباره خودم را در آینه دیدم.
این بار واقعاً شبیه عروس شده بودم.
برای چند ثانیه حتی خودم هم باورم نمیشد.
ادرین آرام گفت:
— این یکی دیگه واقعاً برای مراسمه.
دستم را روی صورتم گذاشتم.
— لطفاً دیگه چیزی نگو.
خندید.
— چرا؟
— چون هرچی میگی من بیشتر خجالت میکشم.
فروشنده با لبخند گفت:
— فکر کنم انتخابتون مشخصه.
به لباس نگاه کردم.
به کفشها.
به تاج.
بعد به حلقهای که روی انگشتم بود.
و یک لحظه عجیب دلم لرزید.
این قرار بود یک ازدواج صوری باشد.
اما حالا من وسط یک فروشگاه لباس عروس ایستاده بودم، لباس شیریرنگ پوشیده بودم، تاج روی سرم بود و حلقهای که قرار بود نماد این ازدواج باشد روی انگشتم میدرخشید.
ادرین گفت:
— مرینت؟
به او نگاه کردم.
— بله؟
— اگر خودت دوستش داری، همین رو انتخاب کنیم.
لبخند کوچکی زدم.
— آره.
نگاهم دوباره به آینه افتاد.
— همین رو میخوام.
فروشنده لبخند زد.
— پس مبارک باشه.
باز همان کلمه.
مبارک باشه.
این بار قلبم بیشتر لرزید.
ادرین کنارم ایستاده بود.
من لباس عروس پوشیده بودم.
او کتوشلوار مشکی و پیراهن سفید.
و هر دو حلقهای داشتیم که چند روز دیگر قرار بود در مراسم رسمی روی دستمان قرار بگیرد.
اما هیچکدام نمیدانستیم وقتی روز مراسم فرا برسد...
نگاه کردن به یکدیگر دیگر مثل نگاه کردن به دو نفر در یک توافق کاری نخواهد بود.
چون احساساتمان، آرام و بیصدا، داشتند از مرزهای قراردادی که نوشته بودیم عبور میکردند.