♡عاشقانه ای روی یخ ♡p3
1 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. و با قسمتی جدیدی از رمان اومدم. خب همه تا الان متوجه شدید که پارت قبل معرفی ادرین بود. این پارت دربارهی معرفی کاگامی هست. پارت بعد هم معرفی مرینت.
یه توضیحی که باید بدم. کارکتر های دیگه هم هستند. ولی اون ها در طول رمان به صورت کوتاه خودشون معرفی میکنن. و خب داستان اصلی بعد از معرفی مرینت شروع میشه. پر حرفی نمیکنم. بریم ببینیم در ادامه چه چیزی در انتظار ما هست.
عشق همیشه ان چیزی نیست. که ما دربارهی ان می اندیشیم.
ما خیلی از مواقع عشق رو با کمبود و محبت و احساساتی که باید از طرف عزیزانمان و خانواده دریافت کنیم. اشتباه میگیریم.
خیلی از مواقع عامل اصلی این مشکل دریافت نکردن عشق از طرف والدین هست.
من از وقتی که پا در این جهان بینهایت گذاشتم. همه ی اطرافیانم از وجود من احساس نفرت میکردن. چون من در اینده ای که خودم خبری از ان نداشتم باعث مرگ خواهر میشدم.
من کسی بودم، که مادرم به خاطر اینکه دختر شده بودم. من رو نمیخواست و مطمئن که هروز که به چشمان من نگاه میکرد. ارزوی مرگم را داشت.
خانواده ام، مخصوصا مادرم خیلی خرافاتی بودند. به هر چی فال و از این دسته چیز ها باور داشتن.و اینکه من پسر نشدم، یکی از اون فال های اشتباه بود. که مادرم فکر میکرد. که این نشانه ای از نحس بودنم، هست.
برعکس خانواده ام که مهر و علاقه در وجودشان نسبت من نداشتن. خواهر بزرگ تر داشتم که تا زمانی که زنده بود. با من مهربان بود. او برای مادرم نشان امید و سرزندگی بود که با رفتنش همان ذره محبتی که داشتم هم از بین رفت.
زندگی برام مثل جهنم شد. اسم خواهر اگنس بود. که نماد خوش شانسی بود. روزی که من خواهر در خونه تنها بودیم. لوله های گاز خونه به مشکل خورده بود و مدت ها بود که کسی توجه ای بهش نمیکرد.
فکر نمیکردن همان لوله ی گاز باعث مرگ خواهر عزیزم شود. در ان زمان خواهر 8 ساله بود. من 3 ساله بودم.
خواهرم مرا نجات داد و ولی خودش نتوانست به موقع از ساختمان بیرون بیاد. و بوی گاز اون رو مسموم کرد. باعث گرفتن جونش شد.
قطعا بچه ای به این سن نباید همه چیز رو انقدر واضح به خاطر داشته باشه. ولی خب من کل عمرم محکوم به مرگ خواهرم شدم. مرگی که هیچ نقشی در ان نداشتم.
پدرم بعد از مرگ خواهرم نتوانست تحمل کنه و مرد.
مادرم بعد اون موضوع نفرتش از من بیشتر از قبل شد. بعد از مدتی تمام سعیش رو کرد که چیزی برای دوستانش من پیدا کنه. به من سنت خانواگیمون رو اموخت. ولی باز این هم راضیش نکرد. که کمی عشق و علاقه نسبت به من نشون بده. او که فکر میکرد حرفش بالاخره به واقعیت تبدیل شده. و در اخر اون خرافت مسخره بلاگیر جان عزیزان خودش شد.
مادرم با اینکه بعد از مرگ خواهرم دیگر لبخند بر لب نداشت. ولی از مردن پدر راضی به نظر میرسید. چون بعد از به دنیا امدن من رابطه و عشق و علاقه ای بین ان دو وجود نداشت.
من برعکس خانواده ام اصلا به خرافات باوری نداشتم تا وقتی که ادرین برای اولین بار دیدم.....
فکر میکردم اون مثل چراغ جادویی در جلوی من ظاهر شده تا تمام خوشبختی دنیا رو بهم بده و ولی بعد هر دو متوجه عشقی که از سر دل سوزی برای هم به وجود امده بود، شدیم. و دست از اون به اصطلاح عشق کشیدیم ولی به عنوان دوستانی خوب برای هم باقی ماندیم.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. امیدوارم که از خواندنش لذت ببرید. حمایت فراموش نشه. همچنین به رمان های دیگه هم سر بزنید و حمایت کنید.
شرط پارت اینده:5 لایک 💙/12کامنت 💭❄