P28

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

 از زبان آدرین

آن شب خوابم نبرد.

فلش روی میز بود...

کوچک و بی‌اهمیت به نظر می‌رسید.

اما انگار تمام فکر من را گرفته بود.

بارها با خودم گفتم:

«بندازش دور.»

«بهش نگاه نکن.»

«مرینت رو باور کن.»

و من واقعاً باورش داشتم.

اما یک سؤال مدام برمی‌گشت.

اگر چیزی نبود...

چرا لایلا آن‌قدر مطمئن بود؟

...

نزدیک نیمه‌شب، بالاخره فلش را برداشتم.

نه از روی بی‌اعتمادی به مرینت.

فقط می‌خواستم بفهمم چرا لایلا چنین کاری کرده.

لپ‌تاپ را باز کردم.

چند فایل داخلش بود.

عکس‌ها...

پیام‌ها...

یک پوشه با اسم:

"Past"

چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کردم.

بعد پوشه را باز کردم.

اولین عکس باز شد.

مرینت بود.

اما خیلی جوان‌تر.

کنارش پسری بود که نمی‌شناختم.

هر دو می‌خندیدند.

عکس بعدی...

باز هم همان دو نفر.

بعد چند اسکرین‌شات از پیام‌ها.

چشمم روی تاریخ پیام‌ها افتاد.

چند سال قبل بود.

اما باز هم دیدن آن‌ها حس عجیبی داشت.

یکی از پیام‌ها نوشته بود:

Alex: دلم برات تنگ شده.

و جواب مرینت:

منم همینطور.

دستم روی موس ثابت ماند.

الکس...

این اسم را قبلاً شنیده بودم.

همان کسی که لایلا درباره‌اش حرف زده بود.

هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر گیج می‌شدم.

نه به خاطر اینکه مرینت گذشته‌ای داشت.

همه آدم‌ها گذشته دارند.

بلکه چون...

چرا این را از من نگفته بود؟

...

صبح روز بعد، قبل از اینکه به شرکت بروم، به پیام دیشب مرینت نگاه کردم.

"فردا می‌بینمت."

نفس عمیقی کشیدم.

من باید از خودش می‌پرسیدم.

نه از لایلا.

نه از فایل‌ها.

از خودش.

...

وقتی وارد سالن تمرین شدم، مرینت آنجا بود.

با دیدن من لبخند زد.

«سلام.»

اما وقتی نزدیک‌تر آمد، نگاهش تغییر کرد.

«آدرین؟»

«چیزی شده؟»

سعی کردم آرام بمانم.

کنار پیانو ایستادم.

گفتم:

«مرینت...»

«یه چیزی هست که باید ازت بپرسم.»

لبخندش کم‌کم محو شد.

«چی؟»

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آرام پرسیدم:

«الکس کیه؟»

و همان لحظه...

دیدم که صورت مرینت تغییر کرد.

نه از ترس...

بلکه از شوک.

چون فهمید...

بالاخره گذشته‌ای که فکر می‌کرد پشت سر گذاشته، دوباره برگشته بود.


خوب بفرمایید پارت و ببخشید کم بود 

نظرتون چیه دوباره چالش بزارم تا امروز هم دوباره بهتون پارت بدم

خوب اگه تا ساعت سه لایک به هفت و کامنت به پانزده برسه دوباره پارت میدم 💗😘😘