P33

از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بی‌آنکه حتی چهره‌ات را دیده باشم.

گاهی دل، پیش از چشم‌ها انتخاب می‌کند.

صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.

«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از حس کردن متولد می‌شود.»

و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷

 از زبان آدرین

صدای آژیر آمبولانس هنوز در گوشم بود.

همه‌چیز مثل یک خواب بد اتفاق افتاده بود.

من کنار مرینت بودم...

دستش را گرفته بودم و فقط تکرار می‌کردم:

«مرینت... من اینجام.»

اما هیچ جوابی نمی‌شنیدم.

وقتی آمبولانس حرکت کرد، بدون فکر پشت سرش رفتم.

تمام مسیر فقط به یک چیز فکر می‌کردم.

اینکه باید چشم‌هایش را دوباره ببینم.

باید دوباره صدایش را بشنوم.

...

ساعت‌ها گذشت.

راهروی بیمارستان ساکت بود.

من هنوز همان‌جا نشسته بودم.

لباسم همان لباس مراسم بود.

مراسمی که قرار بود یکی از خوشحال‌ترین شب‌های زندگی‌مان باشد...

اما تبدیل شده بود به بدترین شب.

بالاخره در اتاق باز شد.

دکتر بیرون آمد.

سریع بلند شدم.

«دکتر... حالش چطوره؟»

چند لحظه سکوت کرد.

و همین سکوت کافی بود تا قلبم فرو بریزد.

آرام گفت:

«آقای اگرست...»

«متأسفم.»

دنیا برای یک لحظه متوقف شد.

«چی شده؟»

نگاهم کرد.

«خانم دوپن‌چنگ فعلاً به هوش نیومده.»

مکث کرد.

«متأسفانه وارد کما شده.»

احساس کردم همه‌چیز دور سرم می‌چرخد.

«نه...»

صدایم خیلی آرام بیرون آمد.

«نه، مرینت نه...»

به دیوار تکیه دادم.

چشم‌هایم به در اتاق خیره مانده بود.

همان دری که او پشتش بود.

کسی که باعث شد دوباره خوشحال باشم.

کسی که انتخابم بود.

زیر لب گفتم:

«قول داده بودیم کنار هم بمونیم...»

«پس برگرد مرینت.»

«من هنوز کلی حرف باهات دارم...»

و برای اولین بار...

از چیزی می‌ترسیدم که هیچ قدرتی نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

از اینکه شاید دیگر صدای خنده‌اش را نشنوم.


بفرمایید و یه سوال

طلوع دوباره فردا تموم میشه و من باید یه رمان جدید شروع کنم

بین این دو نظر بدید طلوع دوباره ۲ یا یه رمان جدید یا هر دو

شرط پارت بعد کوچیکه پونزده کامنت و سه لایک