طلوع دوباره 2
15 مرداد · · خواندن 2 دقیقه P1
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان لایلا
صدای بسته شدن درِ سلول هنوز در گوشم بود.
سالها بود که همین چهار دیوار تنها چیزی بودند که میدیدم.
یک تخت ساده.
یک پنجره کوچک.
و خاطراتی که هر شب به سراغم میآمدند.
اما من هیچوقت فراموش نکردم.
نه آن شب.
نه آدرین.
نه مرینت.
همه فکر میکردند داستان من تمام شده.
فکر میکردند لایلا روسی دیگر هیچ راهی برای برگشتن ندارد.
اما آنها اشتباه میکردند.
من فقط منتظر بودم.
منتظر لحظهای که دوباره وارد زندگیشان شوم.
نگاهم را به آینه کوچک سلول انداختم.
دیگر آن دختر هفت سال پیش نبودم.
اما یک چیز تغییر نکرده بود.
نفرتی که در قلبم داشتم.
زیر لب گفتم:
«آدرین اگرست...»
«مرینت دوپنچنگ...»
«فکر کردید با گرفتن همه چیز از من، برنده شدید؟»
لبخند کوچکی زدم.
«حالا نوبت منه.»
---
چند روز بعد...
خبر مثل یک شوک در همه جا پخش شد.
یک زندانی خطرناک از زندان فرار کرده بود.
کسی که سالها قبل به خاطر یک پرونده بزرگ محکوم شده بود.
اما هیچکس نمیدانست او دیگر با اسم قبلیاش برنمیگردد.
---
از زبان مرینت
صبح آرامی بود.
در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بودم.
صدای خنده بچهها تمام خانه را پر کرده بود.
اما روی صندلی نشسته بود و نقاشی میکشید.
دختر هفت سالهام با موهای تیره و چشمانی شبیه من، همیشه من را یاد خودم میانداخت.
آن طرفتر، ارن و ارین پنج ساله با موهای بلوند و چشمهای سبز، سر اینکه چه کسی کنار بابا بنشیند بحث میکردند.
خندیدم.
«بچهها، هر دوتون کنار آدرین جا دارید.»
همان لحظه آدرین وارد شد.
با همان لبخند همیشگی.
نگاهش که به ما افتاد، لبخندش بیشتر شد.
«بهترین بخش روز من همین لحظهست.»
سمت ما آمد و بچهها را بغل کرد.
من از دور نگاهشان کردم.
هفت سال گذشته بود...
و فکر میکردم بالاخره همه چیز آرام شده.
اما نمیدانستم...
در جایی دیگر، کسی با یک هویت جدید آماده ورود به زندگی ماست.
کسی که قرار بود دوباره همه چیز را تغییر دهد.
کلویی بورژوا وارد داستان میشد...
سلام بفرمایید اینم پارت اول طلوع دوباره دو و یه رمان جدید هم می خوام بزارم نظرتون رو بگید ادامه بدم ؟
و به نظرتون شعر اول داستان همین باشه یا عوض کنم ؟