بفرمایید ادامه ✨

برف می‌بارید و ادرین داشت اماده میشد که بره بیرون ، یکی از راه رو رفته بود که یکی با صدای نازی گفت :« امم سلام ادین خوبی؟ منم مرینت » +«عا سلام مرینت مرسی خوبم تو خوبی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ » -«مرسی ، من با الیا بودم که اون رفت خونه و منم قدم میزدم . تو چرا بیرونی؟ » + « اها منم داشتم میومدم مغازه شما برای پدرم شیرینی بگیرم » - « عا خب بیا باهم بریم خونه ما و تا شیرینیت اماده بمونی پیشمون » + « باشه فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد » هر دو داشتند به سمت خونه مرینت قدم بر میداشتند و بعد مدت کمی رسیدند  « سلام اقای دوپن چنگ برای پدرم شیرینی میخواستم جناب » + « عا پسرم باشه یکم باید منتظر بمونی تا اماده شه » - « عا باشه ممنون » + « ادرین من اینجام » ادرین به بالای پله خیره شد و مرینت رو دید که منتظر اون ایستاده و به سمت اون قدم برداشت و بعد رفت اتاق مرینت  مرینت پرسید « جشن یا تولدی دارین؟» +« اره تولد بابامه برای همین اومدم شیرینی مورد علاقشو بخرم » -« مبارک باشه » + « مرسی » مرینت خواست چیزی بگه که اقای دوپن چنگ صدا زد شیرینی امادس  ادرین بعد خداحافظی با مرینت به پایین رفت و شیرینی اش را گرفت و حساب کرد و با اقا و خانم دوپن چنگ خداحافظی گرمی کرد و از مغازه خارج شد شالگردنش رو بالا تر برد و به سمت خونه روانه شد بعد چند دقیقه به مقصد رسید و پس از پوشیدن لباس مناسب به اتاق پدرش رفت و در زد پدر گفت « بیا تو »  ادرین وارد شد و کیک را به پدرش داد و گفت « تولدت مبارک بابا ، خوشحالم تورو دارم » اقای اگرست جواب داد « منم پسرم » ادرین را در اغوش گرفت و سرش را ناز کرد

اگه خوشت اومد لایک کن 💫

بایبای💞