مغرور عاشق
18 مرداد 12:38 · · خواندن 3 دقیقه p2
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
از زبان ادرین
از آسانسور که بیرون آمدم، نفس عمیقی کشیدم.
از صبح سه جلسه پشت سر هم داشتم و حوصلهی هیچکس را نداشتم. برخورد با آن دختر هم فقط چند ثانیه طول کشید، اما اخمی که موقع جمع کردن برگههایش کرد، هنوز جلوی چشمم بود.
با خودم گفتم: «احتمالاً فکر میکنه آدم مغروری هستم...»
درِ دفتر پدر را زدم.
ـ بفرمایید.
وارد شدم.
پدر پشت میزش مشغول بررسی چند پرونده بود.
ـ ادرین، خوب شد اومدی. طراحی که دربارهاش صحبت کرده بودم الان رسیده.
ـ همون طراح مستقل؟
ـ بله. میگن استعداد فوقالعادهای داره. اگر طرحهاش مطابق انتظار باشه، قرارداد مهمی باهاش میبندیم.
بیتفاوت شانه بالا انداختم.
ـ امیدوارم وقت ما رو تلف نکنه.
همان لحظه صدای تقهای به در خورد.
منشی گفت: ـ آقای اگرست، خانم مرینت دوپنچنگ رسیدن.
پدر گفت: ـ بفرستید داخل.
در باز شد...
همان دختری که چند دقیقه پیش در لابی با او برخورد کرده بودم، وارد اتاق شد.
چشمهایش از تعجب گرد شد.
زیر لب گفت: ـ شما...
من هم ناخودآگاه ابرو بالا انداختم.
«پس این همون طراحه؟»
پدر از پشت میز بلند شد و با لبخند گفت: ـ خوش اومدید خانم دوپنچنگ. اجازه بدید پسرم رو معرفی کنم؛ ادرین اگرست، مدیرعامل شرکت.
نگاهم برای لحظهای روی صورت مرینت ماند.
حالا دلیل آن نگاه ناراضیاش را میفهمیدم.
به نظر میرسید اولین برداشت ما از هم، اصلاً خوب نبوده است.
از زبان مرینت
وقتی اقای اگرست اسمش را گفت، برای چند ثانیه خشکم زد.
ادرین اگرست... مدیرعامل شرکت اگرست.
همان مرد مغروری که چند دقیقه پیش حتی زحمت یک عذرخواهی ساده را هم به خودش نداده بود.
نگاه سردش روی صورتم ثابت ماند؛ نه لبخندی، نه دست دادنی.
گابریل اگرست سکوت را شکست.
ـ خانم دوپنچنگ، لطفاً بفرمایید بنشینید.
روی صندلی روبهروی میز نشستم و پوشهی طراحیهایم را باز کردم.
گابریل یکییکی طرحها را ورق میزد و گاهی لبخند رضایت میزد.
ـ خلاقیتتون واقعاً قابل تحسینه.
ـ ممنونم.
ادرین هم پوشه را برداشت. چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزند طرحها را نگاه کرد. صورتش هیچ احساسی را نشان نمیداد.
آخر سر پوشه را بست و با همان لحن سرد گفت:
ـ از نظر فنی ایرادی ندارن.
با خودم گفتم:
«همین؟ حتی یه تعریف خشک و خالی هم نمیتونه بکنه؟»
گابریل رو به پسرش کرد.
ـ نظرت برای همکاری چیه؟
ادرین لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:
ـ شرکت به طراح حرفهای نیاز داره، نه دوست و آشنا. اگر کیفیت کارش همینطور بمونه، میتونه برای برند اگرست مفید باشه.
لحنش انگار داشت دربارهی یک دستگاه حرف میزد، نه یک آدم.
نفسم را آرام بیرون دادم و چیزی نگفتم.
گابریل لبخند زد و قرارداد را از داخل کشوی میزش بیرون آورد.
ـ خانم دوپنچنگ، ما مایلیم شما به عنوان طراح ارشد مجموعههای جدید شرکت اگرست با ما همکاری کنید.
قرارداد را مقابلم گذاشت.
تمام بندهایش را با دقت خواندم. حقوق، مزایا، ساعت کاری و مالکیت طرحها کاملاً شفاف نوشته شده بود.
سرم را بالا آوردم.
ـ با شرایط قرارداد موافقم.
خودکار را برداشتم و امضا کردم.
گابریل هم قرارداد را امضا کرد و نسخهای را به سمتم گرفت.
ـ از امروز به خانوادهی اگرست خوش اومدید.
لبخند کوتاهی زدم.
ـ ممنونم. امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.
وقتی از جایم بلند شدم، ادرین هم ایستاد.
فقط یک جمله گفت:
ـ فردا ساعت هشت دقیقاً اینجا باشید. من تأخیر را تحمل نمیکنم و اشتباه را هم تکرار نمیکنم.
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
لبخند محترمانهای زدم و جواب دادم:
ـ خیالتون راحت، آقای اگرست. من هم به بینظمی عادت ندارم.
چند لحظه نگاهمان در هم گره خورد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.
به رفتنش خیره شدم و در دلم گفتم:
«کار کردن کنار این مرد... اصلاً آسان نخواهد بود.»
امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
و به نظرتون کاور رو عوض کنم به نظرم این مسخره است