طلوع دوباره 2
20 مرداد 08:23 · · خواندن 11 دقیقه P3
از پشتِ نقابت عاشقت شدم؛ بیآنکه حتی چهرهات را دیده باشم.
گاهی دل، پیش از چشمها انتخاب میکند.
صدایت، رفتارت و سکوتت، از هر صورتی زیباتر بود.
«عشق، همیشه از دیدن آغاز نمیشود؛ گاهی از حس کردن متولد میشود.»
و من، عاشق دلی شدم که پشت آن نقاب پنهان بود.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷
از زبان مرینت
چند روز از آمدن کلویی به عمارت گذشته بود.
همه چیز از بیرون عالی به نظر میرسید.
او با خانواده آدرین خیلی صمیمی شده بود.
حتی بچهها هم کمکم به او عادت کرده بودند.
اما من هنوز یک حس عجیبی داشتم.
حسی که نمیتوانستم توضیحش بدهم.
آن روز در اتاق کارم مشغول طراحی بودم که صدای در آمد.
«مامان؟»
سرم را بلند کردم.
اما پشت در ایستاده بود.
لبخند زدم.
«بیا داخل عزیزم.»
آمد کنارم نشست.
«مامان، خانم کلویی خیلی مهربونه.»
مدادم را روی میز گذاشتم.
«خوبه که باهاش راحتی.»
اما کمی فکر کرد.
«ولی... یه چیزی عجیبه.»
متعجب نگاهش کردم.
«چی؟»
شانههای کوچکش را بالا انداخت.
«نمیدونم. فقط بعضی وقتها وقتی فکر میکنه کسی نگاهش نمیکنه، ناراحت میشه.»
حرفش باعث شد چند لحظه ساکت بمانم.
اما فقط هفت سال داشت...
ولی همیشه چیزهایی را میدید که بقیه متوجه نمیشدند.
---
از زبان آدرین
آن شب، بعد از خوابیدن بچهها، کنار پنجره ایستاده بودم.
مرینت کنارم آمد.
«داری به چی فکر میکنی؟»
لبخند کوچکی زدم.
«به اینکه چقدر زود بزرگ شدن.»
نگاهش کردم.
«یادته وقتی فهمیدیم قراره پدر و مادر بشیم؟»
لبخند زد.
«اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم.»
دستم را گرفت.
«آدرین...»
«هوم؟»
«تو خوشحالی؟»
با تعجب نگاهش کردم.
«چرا اینو میپرسی؟»
آرام گفت:
«نمیدونم... فقط یه حس دارم.»
دستم را روی دستش گذاشتم.
«مرینت، من بعد از تو هیچوقت چیزی کم نداشتم.»
لبخند زد.
اما نمیدانست...
کسی در همان لحظه از دور آنها را نگاه میکرد.
---
از زبان لایلا
دیدن عشقشان...
آزاردهنده بود.
اما عجله نمیکردم.
انتقام واقعی با صبر ساخته میشود.
من نمیخواستم فقط آنها را بترسانم.
میخواستم چیزی را که برایش جنگیده بودند، از بین ببرم.
گوشیام را باز کردم.
یک فایل جدید آماده کردم.
داخلش اطلاعاتی درباره گذشته آدرین بود.
البته...
بخشی از حقیقت.
و بخشی از دروغ.
چون برای خراب کردن یک زندگی...
لازم نیست همه چیز دروغ باشد.
گاهی فقط کافی است یک شک کوچک بسازی.
و بگذاری خودش رشد کند.
لبخند زدم.
«آدرین اگرست...»
«ببینم وقتی مرینت بهت شک کنه، باز هم همونقدر قوی میمونی؟»
از زبان مرینت
صبح مثل همیشه شروع شد.
صدای خنده بچهها از طبقه پایین میآمد.
اما داشت کیف مدرسهاش را آماده میکرد و ارن و ارین سر اینکه چه کسی زودتر صبحانهاش را تمام کند، با هم مسابقه گذاشته بودند.
به این صحنه نگاه کردم و لبخند زدم.
این همان زندگیای بود که همیشه آرزویش را داشتم.
یک خانواده آرام.
یک خانه پر از عشق.
اما وقتی وارد سالن شدم، چشمم به کلویی افتاد.
او کنار آدرین ایستاده بود و درباره یک موضوع کاری صحبت میکرد.
همین که من را دید، لبخند زد.
«صبح بخیر مرینت.»
«صبح بخیر.»
آرام جواب دادم.
اما نمیدانستم چرا...
آن لبخندش باعث میشد احساس کنم چیزی را پنهان میکند.
---
از زبان آدرین
بعد از رفتن بچهها، کلویی یک پوشه روی میز گذاشت.
«آدرین، این اطلاعاتی درباره پروژههای قدیمی خانواده اگرسته.»
پوشه را نگاه کردم.
«ممنون.»
اما وقتی خواستم آن را باز کنم، او کمی مکث کرد.
«البته... بعضی چیزها درباره گذشته آدمهاست.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
لبخند کوچکی زد.
«هیچی. فقط فکر کردم شاید بعضی اتفاقات قدیمی هنوز مهم باشن.»
حرفش عجیب بود.
ولی چیزی نگفتم.
---
از زبان لایلا
همه چیز طبق برنامه پیش میرفت.
یک قدم کوچک.
فقط یک قدم.
من باید کاری میکردم که مرینت چیزی ببیند...
چیزی که سؤال ایجاد کند.
گوشیام را برداشتم و پیام آمادهشده را فرستادم.
چند دقیقه بعد...
گوشی مرینت روی میز لرزید.
او نگاهی به صفحه انداخت.
پیامی از یک شماره ناشناس بود.
فقط یک جمله:
«فکر میکنی همه چیز رو درباره گذشته آدرین میدونی؟»
مرینت چند لحظه به صفحه خیره ماند.
---
از زبان مرینت
قلبم کمی فشرده شد.
نمیدانستم این پیام از طرف کی است.
اما یک سؤال در ذهنم شکل گرفت.
آیا واقعاً همه چیز را درباره گذشته آدرین میدانستم؟
همان لحظه آدرین وارد اتاق شد.
«مرینت؟ چیزی شده؟»
سریع صفحه گوشی را خاموش کردم.
«نه... چیزی نیست.»
اما برای اولین بار بعد از سالها...
یک حس کوچک از نگرانی وارد قلبم شد.
و من نمیدانستم...
این فقط اولین قدم نقشه کلویی بود.
تمام روز آن پیام در ذهنم میچرخید.
«فکر میکنی همه چیز رو درباره گذشته آدرین میدونی؟»
یک جمله ساده بود...
اما انگار پشت آن هزاران سؤال پنهان شده بود.
من به آدرین اعتماد داشتم.
بعد از تمام چیزهایی که با هم پشت سر گذاشته بودیم، چطور میتوانستم نداشته باشم؟
اما یک چیزی درونم میگفت...
این پیام اتفاقی نبوده.
---
عصر، وقتی بچهها در حیاط بازی میکردند، کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهشان میکردم.
اما داشت برای ارن و ارین نقاشی میکشید.
ارن و ارین هم مثل همیشه با خنده دنبال هم میدویدند.
لبخند زدم.
این سه نفر تمام دنیای من بودند.
صدای آدرین از پشت سرم آمد.
«باز داری به بچهها نگاه میکنی؟»
برگشتم.
لبخند زدم.
«آره... هنوز باورم نمیشه ما سه تا بچه داریم.»
آدرین کنارم ایستاد.
«منم هنوز باورم نمیشه یه روزی فکر میکردم هیچوقت همچین زندگیای نخواهم داشت.»
سرم را روی شانهاش گذاشتم.
برای چند لحظه همه چیز آرام بود.
تا اینکه...
گوشیام دوباره روشن شد.
پیام جدید.
این بار یک عکس.
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
عکس واضح نبود، اما چیزی در آن توجه من را جلب کرد.
نام آدرین.
و یک تاریخ قدیمی.
---
از زبان لایلا
از دور نگاهشان میکردم.
چقدر خوشحال بودند.
چقدر مطمئن بودند که گذشتهشان تمام شده.
اما من میدانستم...
گذشته هیچوقت واقعاً نمیمیرد.
من سالها صبر کرده بودم.
سالها فکر کرده بودم.
و حالا وقت بازی بود.
روی صندلی نشستم و به هویت جدیدم نگاه کردم.
کلویی بورژوا.
زنی که همه به او اعتماد کرده بودند.
لبخند زدم.
«مرینت هنوز نمیدونه با چه کسی طرفه.»
---
از زبان آدرین
متوجه تغییر حالت مرینت شدم.
«مرینت؟»
گوشی را پایین آورد.
«چی شده؟»
چند ثانیه به من نگاه کرد.
انگار میخواست چیزی بپرسد.
اما منصرف شد.
«هیچی... فقط خستهام.»
میدانستم راست نمیگوید.
مرینت هیچوقت بیدلیل ساکت نمیشد.
اما نمیخواستم فشار بیاورم.
فقط دستش را گرفتم.
«هر چیزی هست، با هم حلش میکنیم.»
لبخند کوچکی زد.
اما در نگاهش...
برای اولین بار بعد از سالها، یک سایه از نگرانی دیده میشد.
و پشت این نگرانی...
نقشهای در حال کامل شدن بود.
آن شب خواب به چشمم نمیآمد.
کنار تخت نشسته بودم و به عکس خانوادگیمان نگاه میکردم.
من و آدرین...
اما، ارن و ارین.
همه چیز در آن عکس واقعی بود.
عشقی که با هزار سختی ساخته بودیم.
پس چرا یک پیام ناشناس توانسته بود اینقدر ذهنم را درگیر کند؟
صدای آرام باز شدن در آمد.
سرم را بلند کردم.
آدرین بود.
«هنوز بیداری؟»
لبخند کوچکی زدم.
«آره... یکم فکر میکردم.»
آدرین نزدیک آمد و کنارم نشست.
«به چی؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
میخواستم به او بگویم.
میخواستم گوشی را نشانش بدهم.
اما یک ترس کوچک جلوی من را گرفت.
نه از آدرین...
از اینکه دوباره آرامش خانوادهمان خراب شود.
آرام گفتم:
«هیچی. فقط خسته بودم.»
آدرین نگاهم کرد.
میدانست چیزی هست.
اما چیزی نپرسید.
فقط دستم را گرفت.
«مرینت، هر چیزی که باشه، یادت نره ما با هم از بدترین روزها گذشتیم.»
به او نگاه کردم.
حق با او بود.
---
از زبان کلویی
از پنجره اتاق مهمان به عمارت نگاه میکردم.
همه خواب بودند.
اما من بیدار بودم.
چون تازه بازی شروع شده بود.
اولین شک را کاشته بودم.
حالا فقط باید صبر میکردم.
گوشیام را باز کردم.
یک پوشه پر از اطلاعات جلوی چشمم بود.
سالها پیش...
وقتی همه فکر میکردند من شکست خوردهام، من فقط منتظر فرصتی بودم.
یک زندگی جدید.
یک اسم جدید.
و یک نقشه جدید.
آرام گفتم:
«مرینت... تو قوی هستی.»
«اما حتی قویترین آدمها هم وقتی پای خانوادهشون وسط باشه، میشکنن.»
---
از زبان آدرین
صبح روز بعد، وقتی وارد شرکت شدم، یک حس عجیبی داشتم.
دستم روی دستگیره در دفتر بود که صدای کلویی را شنیدم.
«آدرین، من فقط میخوام کمکت کنم.»
وارد شدم.
او کنار میز ایستاده بود.
«کمک درباره چی؟»
لبخند زد.
«درباره گذشته.»
اخم کردم.
«کلویی، چرا اینقدر درباره گذشته من سؤال میپرسی؟»
برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چون بعضی رازها وقتی پنهان میمونن، بیشتر آسیب میزنن.»
نگاهش کردم.
چیزی در حرفش درست نبود.
اما هنوز نمیدانستم چرا.
---
در همان لحظه...
در عمارت، مرینت دوباره همان پیام ناشناس را دید.
این بار فقط یک جمله نبود.
یک هشدار بود:
«اگه واقعاً فکر میکنی آدرین رو میشناسی... منتظر باش.»
مرینت به صفحه خیره شد.
و برای اولین بار...
ترسی قدیمی دوباره به قلبش برگشت.
گوشی را در دستم نگه داشته بودم و به آن پیام خیره شده بودم.
«اگه واقعاً فکر میکنی آدرین رو میشناسی... منتظر باش.»
نمیدانستم چه کسی آن را فرستاده.
نمیدانستم چرا.
اما یک چیز را میدانستم...
این اتفاق تصادفی نبود.
صدای قدمهایی از پشت سرم آمد.
«مامان؟»
برگشتم.
اما کنار در ایستاده بود.
با همان چشمهای کنجکاوش.
«چرا ناراحتی؟»
سریع لبخند زدم.
«ناراحت نیستم عزیزم.»
اما نزدیک آمد.
«ولی مامان... تو وقتی ناراحتی، لبخندت فرق میکنه.»
برای چند لحظه چیزی نگفتم.
دختر هفت سالهام بیشتر از چیزی که فکر میکردم من را میشناخت.
آرام موهایش را نوازش کردم.
«همه چیز خوبه عزیزم.»
اما سر تکان داد.
ولی هنوز نگاهش پر از سؤال بود.
---
از زبان آدرین
وقتی به خانه برگشتم، اولین چیزی که دیدم مرینت بود.
اما چیزی تغییر کرده بود.
او مثل همیشه به استقبالم نیامد.
همیشه وقتی وارد خانه میشدم، لبخندش اولین چیزی بود که میدیدم.
اما امروز...
فکرش جای دیگری بود.
کنارش رفتم.
«مرینت؟»
نگاهم کرد.
«سلام.»
همین.
یک سلام ساده.
اما برای من کافی بود بفهمم چیزی درست نیست.
«اتفاقی افتاده؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«نه.»
اما صدایش مطمئن نبود.
---
از زبان لایلا
همان شب، از دور دوربین کوچکی را که برای نظارت روی نقشهام گذاشته بودم، نگاه کردم.
دیدن نگرانی در چهره مرینت...
همان چیزی بود که میخواستم.
نه هنوز.
هنوز وقت خراب کردن کامل زندگیشان نبود.
اول باید کاری میکردم که خودشان از هم فاصله بگیرند.
آرام روی کاغذ نوشتم:
مرحله اول: شک.
بعد لبخند زدم.
«فقط یک قدم دیگه...»
---
از زبان مرینت
آن شب بالاخره تصمیم گرفتم با آدرین حرف بزنم.
وقتی بچهها خوابیدند، به اتاق رفتیم.
آدرین کنار پنجره ایستاده بود.
آرام گفتم:
«آدرین...»
برگشت.
«جانم؟»
گوشیام را برداشتم.
میخواستم پیامها را نشانش بدهم.
اما قبل از اینکه چیزی بگویم...
صدای پیام جدید آمد.
هر دو به گوشی نگاه کردیم.
یک عکس فرستاده شده بود.
عکسی قدیمی...
از آدرین.
و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گذشتهای که فکر میکنی تمام شده، هنوز زنده است.»
نگاه آدرین تغییر کرد.
این بار...
او هم فهمید.
این فقط یک پیام ساده نبود.
کسی داشت عمداً وارد زندگی ما میشد.
و آن شخص...
گذشته آدرین را میشناخت.
فصل دوم: سایهی انتقام
از زبان مرینت
(با توجه به اینکه پارت دهم پایان آرک اول بود، این قسمت شروع آرک دوم است.)
آرک دوم: نقشهی کلویی
صبح آرامی در عمارت اگرست شروع شد.
اما، ارن و ارین مثل همیشه خانه را پر از صدا کرده بودند.
اما کنار میز نشسته بود و برای مدرسه نقاشی آماده میکرد.
ارن دنبال مداد سبزش میگشت و ارین مدام میگفت که آن را او برداشته.
لبخند زدم.
«بچهها، صبح اول دعوا نکنید.»
ارن با مظلومیت گفت:
«مامان، اون شروع کرد.»
ارین سریع جواب داد:
«نه، خودش شروع کرد.»
صدای خندهام بلند شد.
همین لحظهها بود که به من یادآوری میکرد چرا برای این زندگی جنگیده بودم.
---
آدرین وارد آشپزخانه شد.
مثل همیشه اول سراغ ما آمد.
اما با دیدنش لبخند زد.
«بابا!»
آدرین خم شد و او را بغل کرد.
بعد ارن و ارین هم به سمتش آمدند.
من از دور نگاهشان کردم.
آدرین متوجه شد.
لبخند زد.
«باز داری ما رو نگاه میکنی؟»
خندیدم.
«آره. چون هنوز باورم نمیشه این خانواده مال منه.»
نزدیک آمد و آرام گفت:
«منم هر روز همین حس رو دارم.»
---
اما آن طرف...
در اتاق مهمان...
کلویی آماده میشد.
دیگر زمان صبر کردن تمام شده بود.
او به آینه نگاه کرد.
چهرهای آرام.
لبخندی دوستانه.
اما پشت آن...
همان لایلا بود.
گوشیاش را برداشت.
یک پیام آماده کرد.
این بار نه برای مرینت.
برای آدرین.
پیام کوتاه بود:
«بعضی حقیقتها وقتی دیر فهمیده بشن، بیشتر درد دارن.»
اما انگشتش چند لحظه روی دکمه ارسال ماند.
بعد لبخند زد.
ارسال.
---
چند دقیقه بعد...
گوشی آدرین روشن شد.
نگاهش روی صفحه افتاد.
چهرهاش تغییر کرد.
مرینت متوجه شد.
«آدرین؟ چی شده؟»
آدرین سریع گوشی را خاموش کرد.
«هیچی.»
اما مرینت او را میشناخت.
سالها بود کنار هم زندگی میکردند.
میدانست وقتی میگوید «هیچی»، یعنی چیزی هست.
---
شب...
کلویی از پنجره اتاقش به عمارت نگاه میکرد.
آرام گفت:
«حالا تازه شروع میشه.»
«اول شک...»
«بعد فاصله...»
«و بعد، همه چیزهایی که ساختید، فرو میریزه.»
اما نمیدانست...
این بار آدرین و مرینت فقط یک زوج نبودند.
آنها هفت سال کنار هم جنگیده بودند.
و شکستنشان به این راحتی نبود.