سلام ؛ من دیوانه ام ! P44
19 ساعت پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام ، من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام؛من دیوانه ام! " هستم 🤗
این قسمت : دیدار با پدر و مادر 👫
اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉
اگه میخواید این قسمت از رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
در تمام طول زندگی مِی ، هیچ وقت به آن اندازه عصبی و کلافه نشده بود .
درحالی که ماشین را در نزدیکی ساحل پارک کرد ، رو به مایک کرد و با لحنی ملایم گفت :
_ من مطمئنم که همینجان !
مایک با چشمان گرد شده به مِی نگاه می کرد . انگار انتظار داشت که مِی با داد و فریاد و بی آنکه چیزی به او بگوید از آنجا خرج شود .
مِی با خونسردی در را باز کرد و خشمش را برای روبه رویی با آن دو نگه داشت . مایک و لیلی نیز با شک و تردید از ماشین خارج شدند و به دنبالش رفتند .
مِی در سر تا سر ساحل قدم زد تا پدر و مادر پیر و عجیبش را پیدا کند . آن دو بر روی یک زیر انداز دراز کشیده بودند و درحالی که عینک آفتابی بر چشم داشتند ، با یکدیگر حرف می زدند .
پدر با لحنی شاد گفت :
_ وای ، شیرینی من ! آخرین باری که تنهایی اومده بودیم بیرون کِی بود ؟
مادر با لحنی آرام و کمی بازیگوش گفت :
_ نُه ماه قبل از بدنیا اومدن جک .
پدر خندید و گفت :
_ اوه ، قندک من تو خیلی خوب تاریخ ها رو یادته !
مِی کمی چندشش شد . این کلمات محبت آمیز و عاشقانه باعث می شد دل پیچه بگیرد و بخواهد بالا بیاورد !
مِی نفس عمیقی کشید و طلبکارانه بالای سر آن دو ایستاد . پدر به آرامی عینک افتابی اش را برداشت و به مِی خیره شد . چندین بار پلک زد و با تعجب ، لب هایش را بر هم فشرد .
مِی اخم کرد و با لحنی کشدار و آرام ، به فرانسوی گفت :
_ بونجور ، پاپا !
سپس دست به کمر ایستاد و در حالی که از بالا به پاین به آنها زل زده بود ، اخم کرد .
مایک نیز در کنارش ایستاد و با تعجب گفت :
_ سلام .
لیلی با شادی کودکانه اش به سمت آن ها آمد و با شادی خودش را در آغوش پدر انداخت .
مِی عصبی بود . خیلی خیلی عصبی و برای همین ، نمی دانست چطور باید خشمش را خالی کند .
پدر لبخندی بی خیال زد و به مایک سلام کرد و لیلی را نوازش کرد . این لبخند مِی را بیشتر عصبی کرد و باعث شود منفجر شود :
_ بابا ! تو به دروغ گفتی با مامان رفتی فرانسه و لیلی رو پیش من تنها گذاشتین ، با اینکه می دونستین من از بچه ها متنفرم و از مراقبت کردن از بقیه بی زارم ؛ ولی کار خودتون رو کردین !
سپس با کلافگی گفت :
_ یه دلیل ... فقط یه دلیل برام بیارین که چرا این کار رو کردین ؟!
پدر بلافاصله جواب داد :
_ چون نوه میخوام .
مِی از این حرف پدرش یکه خورد . نوه ؟ خنده تلخی سر داد و بعد با عصبانیت گفت :
_ بابا تو یه عالمه نوه داری !
پدر با جدیت عجیبی گفت :
_ اون ها نوه های پسرامن ، من از دخترم نوه میخوام!
مایک با تمام سادگی اش شانه ایی بالا انداخت و با لحنی بسیار معمولی ( انگار که درباره آب و هوا حرف می زد ) گفت :
_ اینکه کاری نداره ، به لک لکه یه نامه مینویسیم که بچه بیاره !
مِی حتی نمی خواست به این موضوع فکر کند . حتی نمی توانست تصور کند . آخر برای چه باید یک لک لک بچه بیاورد ؟
مِی نیم نگاهی به مایک انداخت . چهره مایک به قدری جدی بود که مِی احساس می کرد حرف مایک درست است !
پدر درحالی با لب هایش را بر هم می فشرد و با چشم های گرد شده به مایک نگاه می کرد ، گفت :
_ نه دقیقا ...
مادر که تا آن لحظه ساکت بود ، دست نوازشی بر سر لیلی کشید و بعد خندید و گفت :
_ فکر نکنم به این زودی ها لازم باشه به لک لکه نامه نوشت !
مایک با تعجب به مادر نگاه کرد . انگار درک نمی کرد همین ها که تا لحظاتی پیش نوه می خواستند ، چرا به این زودی پشیمان شده اند .
مِی فرصت را قنیمت شمرد و بی آنکه چیز دیگری بگوید ، دست مایک را گرفت و به سوی ماشین رفت . مایکل درحالی که دنبالش می رفت پرسید :
_ داریم کجا میریم مِی ؟
مِی بدون لحظه ایی تعلل گفت :
_ پیش روانشناس .
مایک اخم کرد و درحالی که سوار ماشین می شد و بر روی صندلی همیشگی اش می نشست ، گفت :
_ نمی خوام !
مِی پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ نترس ، قرار نیست بفرستت تیمارستان ...
مایک سرش را به پنجره ماشین چسباند و پرسید :
_ اگه بفرسته چی ؟
مِی با بی خیالی ، درحالی که ماشین را روشن می کرد گفت :
_ من اجازه نمیدم مایک !
مایک زمانی که ای حرف را شنید یک لحظه به مِی خیره شد و بعد ، به سرعت سرش را برگرداند و به بیرون ماشین خیره شد ، جوری که مِی نتوانست چهره اش را ببیند .