«چسب زخمِ قلب»
2 ساعت پیش · · خواندن 1 دقیقه بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷
و یه نکته امروز دوباره پارت میدم ولی پارت ها کوتاه هست
از زبان اراد
نگاهی به ماهان انداختم و عصبی گفتم:
«یعنی چی حسابدار نداریم؟»
ماهان که روی مبل نشسته بود، بلند شد و گفت:
«نداریم یعنی نداریم.»
عصبی لیوان روی میز رو به دیوار کوبیدم. صدای شکستن لیوان توی اتاق پیچید.
«خودتم میدونی الان وقت بستن قرارداد با عباسپور هست. به حسابدار نیاز داریم.»
ماهان گفت:
«یه حسابدار پیدا کردم، ولی...»
ساکت شد.
«ولی چی؟»
نگاهش کردم.
چند لحظه مکث کرد و گفت:
«یه زن هست.»
صدای ماهان توی سرم پیچید.
با صدای بلند گفتم:
«یعنی چی؟!»
چند لحظه مکث کردم و با عصبانیت ادامه دادم:
«مگه نگفتم زن جماعت نباید توی شرکت من پا بذاره؟»
ماهان با کلافگی نگاهم کرد و گفت:
«خب، میگی چی کار کنم؟ فردا روز قرارداده. نمیتونیم دوباره دنبال حسابدار بگردیم.»
خواستم چیزی بگم که صدای زنگ تلفن روی میز بلند شد.
به سمتش رفتم و گوشی رو برداشتم.
«بله؟»