"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p8
1 ساعت پیش · · خواندن 3 دقیقه سلامــــــــ sm هستم. با قسمت جدیدی اومدم.
ادرین: چند روزی میشد که از اون روز میگذشت. تمام لحظاتی که کنار، مرینت بودم داخل ذهنم نقش بسته بود. خاطراتش همش در ذهنم تکرار میشد وقتی بهش فکر میکردم احساساتی درونم شکل میگرفت. و با فکر کردن به تمام این چیز ها باعث میشد لبخند روی لب هام نقش ببنده.
مرینت: هنوز که به اون روز که فکر میکنم. از رفتار محبت امیز ادرین تعجب میکنم ولی واقعا بعد از سالها حس دلگرمی داخل قلبم با حرف های شیرین و دلگرم کننده ی ادرین درونم شکل گرفت. بعد از این سالهای متوالی که زندگی کردم تا الان با خیلی از ادم ها با محبت و همون احساسی که دوست داشتم با من برخورد کنن با خیلی از افراد برخورد کردم و دوست شدم. ولی همه با من خیلی بر خورد بدی داشتن. ولی امیدوارم در اینده دوستان خوبی داشته باشم.
چندین ماه گذشت و اخرای سال تحصیلی بود. هر دو انها مشغول و درگیر امتحانات نهایی بودند و سال بعد اخرین و مهمترین سال تحصیلیشون بود.
مرینت که خیلی دوست داشت برای ادامه ی تحصیل به امریکا مهاجرت کنه و بقیه ی درسش رو اونجا ادامه بده. ولی نمیتوانست فکر جدا شدن از خانواده اش رو بکنه و ولی تمام سعی تلاش میکرد که در یکی از بهترین دانشگاه های فرانسه قبول بشه.
ادرینم: که سخت داشت درس میخواند که روزی بتوانه جایگاه پدرش رو در شرکت برای خودش کنه و تمام این مدت به فکر پیدا کردن بهترین دانشگاه فرانسه بود و حتی در دوره ی امتحاناتش از خونه بیرون نمیرفت.
یک ماه بعد
ادرین: خسته از پشت سر گذاشتن یکسال تحصیلی موفق دیگه به سمت خونه میرفت. و در تمام امتحانات ذهن خود را درگیر فکر کردن به مرینت نکرد. در راه رفتن به خونه از یک کافی شاب برای خودش یک قهوه و کروسان شکلاتی گرفت. و به سمت خونه رفت از اون روز که مرینت تو پارک دیده بود. دیگه مرینت ندیده بود.
مرینت: وای بالاخره تموم شد، خسته شدم. در راه برگشت به سمت مغازه پدرم رفتم و پدرم با کلی عشق و محبت بغلم کرد و به استقبالم اومد. چون در دوره ی امتحانات اصلا نتوانستم به پدرم کمک کنم. پدرم یک جعبه پر از ماکارون های رنگارنگ و خوشمزه رو بهم داد. و گفت که در راه خونه از خوردن شیرینی مورد علاقه ام بعد از پشت سر گذاشتن امتحانات و هوای دل پذیر بهاری لذت ببرم. به سمت خونه رفتم که یکدفعه جلوی در ساختمان یک نفر دیدم. به سمتش رفتم.
ادرین: در افکار خودم بودم که با شنیدن صدای اشنا به خودم اومدم. و به سمتش برگشتم و با صورت گل افتاده مرینت هم به خاطر افتاب و هم کمی از خجالت رو بروی شدم.
بعد از کمی گفت و گو به خونه ما رسیدیم. که یکدفعه صدایی از پشت در به گوش جفتمون خورد. صدا از طرف مادرم و خاله سابین بود که مادرم به خاله سابین میگفت که خیلی دوست دارم که مرینت عروس خودم بشه. همون لحظه هم من و هم مرینت به شدت عصبانی شدیم و به سمت در رفتیم.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. اگه حمایت بشه بقیه رمان فردا میزارم.
شرط پارت بعد 10کامنت 💭/10لایک 👍