"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p9
51 دقیقه پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم و با قسمت جدید رمانم اومدم.
ادرین با عصبانیت به داخل خونه رفت و به مادرش گفت مامان هر کسی باید برای اینده ی خودش تصمیم بگیره شاید من هیچوقت نخوام ازدواج کنم.
بعد از ادرین مرینت حرف ادرین ادامه داد که میدونم که ما نباید به حرفتون گوش میدادیم ولی اینکه هر کسی باید برای اینده خودش تصمیم بگیره و منم شاید نخوام ازدواج کنم.
امیلی و سابین که از رفتار مرینت و ادرین خیلی تعجب کرده بودن گفتن که اولا که واقعا این رفتاری که دارید میکنید رفتار یک خانم و اقای محترم نیست و اصلا هم حق اعتراض ندارید چون این حرف بین ما رد و بدل شده اگه میخواستیم شما هم در جریان میگذاشتیم. بعد هم هنوز که اتفاقی نیافتاده که اینجوری رفتار میکنید.
ادرین: برای رفتارش عرض خواهی کرد. گفت من بابت رفتار بدم عذر میخوام. ولی این حرف شما یکم برام ناراحت کننده بود چون من شاید نخوام که ازدواج کنم یا اگه هم بخوام شاید به کسی که در رده خودم باشه ازدواج کنم.(نویسنده: ادرین خودش میدونست که نباید این حرف بگه و ولی تصمیم گرفت که اگه احساسی هم درباره ی مرینت داره یا این کارش در خودش دفن کنه!).
مرینت: هم با عصبانیت تمام و اشکی که در چشمش جمع شده بود گفت اولا که منم معذت میخوام که در کار شما بزرگتر ها دخالت کردم و دوما منم شاید نخوام ازدواج کنم و اینده ام برام مهمتره و در اخرم با اشک هایی که از صورتش جاری میشد به سمت ادرین برگشت گفت که منم ازت خوش نمیاد و لازم نبود اینقدر بعد با من صحبت کنی.وقتی که اون روز با محبت باهام صحبت کردی فکر کردم تو با بقیه فرق داری و ولی تو از هر کسی که تو زندگیم بوده بدتری.(نویسنده:مرینت هیچوقت فکر نمیکرد که این حرفها رو به زبون بیاره ولی از عصبانیت و حرف هایی که فکر نمیکرد ادرین بگه گفت.) و با گریه به سمت خونه خودشون راه افتاد و رفت مادرش سابین با عذرخواهی از امیلی و ادرین به سمت بالا رفت.
ادرین که از رفتار مرینت تعجب کرده بود به سمت مادرش امیلی برگشت و با صورت که از عصبانیت قرمز شده بود مواجه شد. ادرین تا الان مادرش خودش رو اینجوری ندیده بود.
ادرین یا ناراحتی به سمت اتاقش میره، که امیلی مادرش دستش میگیره و ادرین به سمت امیلی بر میگرده،میگه: امیلی گفت اقای اگراست خیلی رفتار بیشرمانه و بدی رو انجام دادی. باید همین الان باید بری ازش عرض خواهی کنی. و اخرین بارت باشه که این رفتار ازت سر زده.
ادرین تا اومد چیزی بگه گوشی امیلی زنگ میخوره و امیلی گفت تا شب به رفتار فکر کن و برای معذرت خواهیت اماده شو و بعد به سمت گوشیش رفت که از شرکت بود و بعد حاضر شد و رفت.
ادرین: با افکاری که به سرش هجوم اورده بودن به سمت اتاق رفت. و در تنهاییش با افکارش سر کرد. از اینکه خودش رو مجبور به زدن همچنین حرفی کرده بود افسوس میخورد و اشک می ریخت.
در طبقه ی بالا مرینت در اتاق خود،روی تختش خودش رو به گوشه تخت کشیده بود. و زانو هاش جمع کرده بود اشک میریخت. سابین تصمیم گرفت که مرینت سرزنش نکنه. فقط بهش زمان داد که حالش بهتر بشه.
ممنون که همراه این قسمت از رمانم بودید. خوشحال میشم که حمایت کنید.
شرط پارت جدید: 6تا لایک 👍/15تا کامنت 💭
شرط رو کمتر کردم که برسونید و منم اگه برسه سعی میکنم قسمت بعد تا شب بدم. ❤