پارت ۳۰ تا ۳۵ 

حمایت کنید🌷🍓

#روانشناس‌جذاب‌من
#پارت30

با گریه گفتم:نمیدونم کجام

مانی با نگرانی گفت:به دور و برت نگاه کن

به اطرافم نگاه کردم..آدرسو به مانی گفتم و گفت زود میاد...بارون شدید شده بود و من از سرما میلرزیدم نشستم رو نیمکت که رو به خیابون بود..دستام و بهم میمالیدم ...دندونام بهم میخورد از سرمای زیاد...
خیابون خلوت خلوت بود..معلومه تو این بارون هیچ احمقی بجز من نمیاد بیرون...
حوصله هیچکسیو نداشتم ...نمیدونم از چی و کی دلخور بودم؟من از دست حسینی دلگیر نیستم...از دست خودم دلگیرم که عین این احمقا همیشه در برابر رفتارای حسینی خودمو به اون راه میزدم...
دستی رو شونم نشست از جا پریدم..با دیدن چشای ناراحت مانی بی اختیار اشکام ریخت...دستاشو باز کرد و من به آغوش برادرانش فرو رفتم...تو بغلش زار میزدم...اونم سفت بغلم کرده بود ....

در گوشم آروم گفت:چی باعث شده اشک آجی کوچولم در بیاد؟

هیچی نگفتم یعنی حرفی برای گفتن نداشتم...نمیتونستم بهش بگم..
توی ماشین سکوت کرده بودیم..هیچکدوم حرفی نمیزدیم..حتی نمیدونستم کجا داریم میریم..تمام بدنم درد میکرد
سردرد بدی افتاده بود به جونم..

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••
#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت31

دست مانی نشست رو پیشونیم باصدای نگرانی گفت:داری تو تب میسوزی دختر

اهمیت ندادم ...چشامو بستم..با صدای مانی چشامو باز کردم...

مانی_پیاده شو یکتا

جون نداشتم پیاده بشم..تا به خودم اومدم فهمیدم تو بغل مانی هستم...چشامو باز کردم و جز مهتابی روشن که پشت سرهم بودن چیزی نمیدیدم..کم کم چشام بسته شد و به خواب رفتم..

_یکتا....یکتا

چشامو به سختی باز کردم ...تار میدیدم..چند بار چشامو باز بسته کردم..مانی رو دیدم بالا سرم وایساده و با نگرانی نگام میکنه..

مانی_خوبی؟

به سختی گفتم:کجاییم؟

خندید و گفت:اووووووووو....صداشو نگا

 چند تا سرفه کردم..گلوم و سرم به شدت درد میکرد..بهم سرم وصل کرده بودن..فهمیدم بیمارستانیم..فکر کنم

سرما خوردم..

مانی_عین خرس دوساعته خوابیدی..نمیدونی یسنا چقدر نگرانته...خانومم زبونم لال داشت سکته میکرد..هنوزم نمیخوای بگی چیشده؟

رومو کردم اونطرف ...فهمید نمیخوام چیزی بگم..

پرستار جوونی اومد تو اتاق و با لبخند گفت:بلاخره بیدار شدی؟

چیزی نگفتم..

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

#روانشناس‌جذاب‌من 

#پارت32 

سوزن سرم و از دستم کشید بیرون...با سختی از تخت اومدم پایین..مانی دستم و گرفته بود و کمکم میکرد تا راه برم..خیلی سردم بود...مانی کتشو درآورد و انداخت رو شونه هام..تو طول راه چشام و بسته بودم از باز شدن در پارکینگ فهمیدم رسیدیم اما باز چشم باز نکردم..اصلا حال نداشتم...

مانی به آرومی تکونم داد و گفت:یکتا آجی بلند شو رسیدیم

چشام و باز کردم ..ولی خونه خودمون نبود..اینجا خونه مانی اینا بود...

با تعجب گفتم:چرا اینجا؟

با لبخند گفت:چون یسنا هم اینجاس...اگه بدونی مامانم چقدر سفارش کرد بیارمت اینجا..کلی نگرانت بود گاهی حس میکنم بچه سر راهیم....چون تورو بیشتر از من دوست داره..

لبخند کم جونی زدم..به اجبار پیاده شدم..مانی دستم و گرفته بود تا بتونم راه برم..یسنا رو دیدم از دور با نگرانی داشت به سرعت میدویید سمت ما..وقتی رسید اشک از چشاش میریخت...سفت بغلم کرد و زار زد..منم آروم اشک میریختم..

یسنا_کجا بودی دردت به سرم کجا بودی؟

نرگس جون و آقای متین و دیدم میان سمتم...آریو هم پشت شیشه ها وایساده بود و دستش تو جیبش بود..ژستش خیلی قشنگ بود...بعد یسنا نرگس جون بغلم کرد..

آقای متین با مهربونی گفت:دختر توکه سکتمون دادی

لبخند شرمگینی زدم و سرمو انداختم پایین...کلا این خانواده دوست داشتنی بودن..با کمک یسنا و مانی رفتم تو

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

#روانشناس‌_جذاب‌_من 

#پارت_33

آریو اومد جلو و گفت:حالتون خوبه؟

نگاش کردم و گفتم:آره ممنون

لبخندی زد و بهم زل زد..با نگاه کردناش تنم داغ میشد...نگاه ازش گرفتم..منو بردن تویه اتاقی و با کمک یسنا لباسم

و درآوردم..دراز کشیدم روتخت..

نرگس جون باداروهام اومد تو اتاق...خواستم به احترامش بلند شم که نزاشت شربت و ریخت تو یه قاشق و گرفت سمت دهنم..

دهنم و باز کردم و خوردم...ااااااااااااااییییی!!تلخ بود!!!

من_نرگس جون تورو خدا ببخشید تو زحمت انداختیمتون

بعد از این حرفم به سرفه افتادم..نرگس جون به روم لبخند زد 

گفت:زحمت چیه دختر تو رحمتی

لبخندی زدم و رومو ازش گرفتم..از بسته شدن در فهمیدم رفت...یسنا کنارم نشسته بود

یسنا_فردا زنگ میزنم به شرکتتون و از حسینی برات مرخصی میگیرم

با اسم حسینی اخمام رفت توهم..لعنتی!

من_نمیخواد..دیگه نمیرم سرکار

یسنا_چی؟؟؟؟؟اونوقت چرا؟

من_حوصله ندارم یسنا گیر نده

پوفی کرد و چیزی نگفت..خیلی خسته بودم...برای همین زود به خواب رفتم

حس میکردم چشام داره از کاسه درمیاد...

دستمو جلو صورتم گرفتم....لای چشامو آروم باز کردم...نور آفتاب از پنجره داشت چشامو در میاورد...سرم داره از درد میترکه...گلومم افتضاح درد میکرد...موهامو از تو صورتم کنار زدم و رومو از پنجره برگردوندم...به ساعت نگاه کردم 10 صبح بود..

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

#روانشناس‌_جذاب‌_من 

#پارت_34

گوشیم و از زیر بالشت برداشتم یه عالمه زنگ از یه ناشناس..

یه پیامم اومده بود از همون ناشناس..بازش کردم:

هرچه گفتم توگوش نکردی...

هرکار کردم توندیدی...

هرچه فریاد زدم تونشنیدی...

دیگر به چه زبانی بگویم؟؟؟

باشد قبول...

من بلد نیستم تورا نگه دارم...

اما...توخودت نرو...

این بزرگترین التماس دنیاس!!

یه بار دوبار سه بار این پیامو خوندم..میدونستم کی اینو فرستاده...

با درد چشامو بستم و گوشی رو پرت کردم زیر بالشتم

دستمو گذاشتم رو سرم..

در باز شد و نرگس جون و دیدم اومد تو..

سریع بلند شدم و با لبخند گفتم:سلام

با مهربونی گفت:سلام عزیزدلم..بهتری؟

من_الحمدالله

نرگس جون_قربونت بشم این لباسارو بپوش بیا پایین

لبخندی زدمو گفتم:چشم

بعد از تعویض لباس خواستم برم بیرون...

تمام بدنم درد میکرد..

گوشیم و برداشتم و از در رفتم بیرون..

همزمان با من آریو هم از اتاقش اومد بیرون..

نگاهمون توهم گره خورد..

•••┄┅┄•••🌝✨•••┄┅┄•••

#روانشناس‌_جذاب‌_من 

#پارت_35

زیر لب سلام کردم که جوابمو با احترام داد..

توراه پله ها بودیم که 

گفت:بهتر شدید؟

من_بله بهترم

چیزی نگفت و من یه راست رفتم تو آشپزخونه..

هیچکی نبود به جز نرگس جون و یسنا...

آریو هم پشت سر من وارد شد

یسنا با دیدنم اومد جلو گفت:سلام خواهری بهتری؟

با لبخند گفتم:اوهوم بهترم

نرگس جون_یکتا جان بشین الان برات صبحونه حاضر میکنم..آریو مادر توهم همینطور

با خجالت نشستم آریو هم روبروی من..

هنوز تو فکر پیام بودم..

اعصابم و بد بهم ریخته بود..

انقدر تو افکارم غرق شده بودم صدای یسنا رو که داشت صدام میکرد نمیشنیدم..

با داد بلندش به خودم اومدم...باتعجب نگاش کردم

یسنا_کجایی یکتا؟دوساعته دارم صدات میزنم

من_خب چرا داد میزنی؟

چشم غره ای بهم رفت 

 گفت:چرا امروز نخواستی مرخصی بگیری...یوقت فردا حسینی بهت گیر نده؟