مغرور عاشق
2 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه p23
غرورش را به آسمان دوخته بود،
عشق اما بیاجازه از زمین رسید.
او آمده بود تا قلبی یخزده را بشکند،
و شاید خودش، عاشقتر از همیشه سقوط کند.
بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷
از زبان ادرین
چند ثانیه فقط به پدرم خیره ماندم.
— چی گفتی؟
گابریل خیلی خونسرد پرونده را بست.
— گفتم وقتی قرارداد رو امضا کردی، به یکی از بندهای قرارداد خانوادگی توجه نکردی.
— کدوم بند؟
پدرم عینکش را برداشت و گفت:
— برای فعال شدن کامل این قرارداد، مدیر اصلی شرکت باید متأهل باشه.
چشمهایم گرد شد.
— چی؟!
صدایم آنقدر بلند شد که مطمئن بودم لیا پشت در هم شنیده.
— بابا، تو داری شوخی میکنی!
— نه.
از جا بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن در اتاق.
— چطور ممکنه من یه قرارداد رو امضا کنم و همچین بندی داخلش باشه و نبینمش؟!
گابریل خیلی آرام گفت:
— چون قرارداد طولانی بود.
— طولانی بودن قرارداد دلیل نمیشه آدم وسطش شرط ازدواج پیدا کنه!
پدرم شانه بالا انداخت.
— باید دقیقتر میخوندی.
دستم را روی صورتم کشیدم.
— فوقالعادهست...
همان لحظه در باز شد و لیا وارد شد.
— چی شده که صداتون تا بیرون میاد؟
پدرم بدون هیچ تغییری در حالت صورتش گفت:
— ادرین باید تا فردا این مشکل رو حل کنه.
لیا چند لحظه به من نگاه کرد.
— چه مشکلی؟
به سختی گفتم:
— ظاهراً باید متأهل باشم.
سکوت.
لیا پلک زد.
— چی؟
پدرم ادامه داد:
— این شرط از قبل در قرارداد بوده. اگر تا فردا تکلیفش مشخص نشه، بخشی از قرارداد فعال نمیشه و ممکنه کنترل بعضی پروژهها به هیئتمدیره منتقل بشه.
لیا به پدرم خیره شد.
بعد به من.
بعد دوباره به پدرم.
— شما دو نفر دیوونه شدین؟
من با کلافگی گفتم:
— دقیقاً سؤال منه!
پدرم پرونده را برداشت.
— من فقط راهحل رو گفتم.
— راهحل؟! ازدواج راهحل نیست، بابا!
لیا دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— واقعاً باورم نمیشه...
پدرم خیلی جدی گفت:
— ادرین، فردا همین ساعت باید جواب داشته باشی.
به او خیره شدم.
— یعنی چی «جواب داشته باشم»؟
— یعنی این مشکل باید حل شده باشه.
— و اگر نشه؟
پدرم مکث کوتاهی کرد.
— آنوقت تصمیم با هیئتمدیره خواهد بود.
دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
فقط به پروندهای که روی میز بود نگاه کردم.
بعد به ساعت روی دیوار.
فردا.
فقط تا فردا وقت داشتم.
از دفتر بیرون آمدم و در را پشت سرم بستم.
لیا هم پشت سرم بیرون آمد.
چند ثانیه هر دو ساکت بودیم.
بعد لیا آرام گفت:
— ادرین...
— چی؟
— تو حتی یه نفر رو هم برای این کار در نظر داری؟
جواب ندادم.
اما یک تصویر کاملاً ناخواسته در ذهنم ظاهر شد.
مرینت.
سریع سرم را تکان دادم.
— نه...
لیا متعجب نگاهم کرد.
— من که چیزی نگفتم!
— میدونم.
به سمت آسانسور رفتم.
اما هرچه بیشتر سعی میکردم به چیز دیگری فکر کنم، یک اسم بیشتر از همه در ذهنم تکرار میشد...
مرینت.
بفرمایید پارت و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷