p24

غرورش را به آسمان دوخته بود،

عشق اما بی‌اجازه از زمین رسید.

او آمده بود تا قلبی یخ‌زده را بشکند،

و شاید خودش، عاشق‌تر از همیشه سقوط کند.

بفرمایید ادامه و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

از زبان ادرین

در اتاقم را بستم.

برای چند ثانیه همان‌جا ایستادم و فقط به در خیره شدم.

بعد نفس عمیقی کشیدم.

— فوق‌العاده...

کیفم را روی مبل انداختم و به سمت میز کارم رفتم.

روی میزم حداقل بیست پرونده منتظر بودند.

چند قرارداد.

چند گزارش مالی.

برنامه‌ی هفته‌ی آینده.

طرح جدید مجموعه.

جلسه‌ی هیئت‌مدیره.

و حالا...

یک شرط مسخره درباره‌ی ازدواج.

روی صندلی نشستم.

لپ‌تاپ را باز کردم.

صفحه‌ی ایمیل‌ها پر بود.

اولین ایمیل را باز کردم.

سه خط خواندم.

بستمش.

دومی را باز کردم.

دو خط.

بستم.

سومی را باز کردم.

بعد با کلافگی لپ‌تاپ را بستم.

— نمی‌تونم.

دستم را روی صورتم کشیدم.

من همیشه می‌توانستم کار کنم.

حتی در بدترین شرایط.

حتی وقتی ده‌ها مشکل همزمان روی سرم می‌ریخت.

اما امروز...

فقط یک جمله در ذهنم می‌چرخید.

«تا فردا باید این مشکل رو حل کنی.»

بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن.

— چطور باید حلش کنم؟

جوابی نبود.

— برم به یه نفر بگم با من ازدواج کن؟

خودم از این فکر عصبی‌تر شدم.

— فوق‌العاده‌ست، ادرین. واقعاً فوق‌العاده.

پشت میزم برگشتم.

گوشی‌ام را برداشتم.

صفحه را باز کردم.

چند اسم از مخاطبانم جلوی چشمم بود.

اما هیچ‌کدام حتی برای یک لحظه هم منطقی به نظر نمی‌رسیدند.

من قرار نبود برای حل یک مشکل قراردادی، زندگی یک نفر دیگر را وارد ماجرا کنم.

گوشی را روی میز گذاشتم.

چشمم افتاد به پرونده‌ای که پدرم داده بود.

دوباره بازش کردم.

بند مربوط به قرارداد را خواندم.

بعد یک بار دیگر.

و بار سوم.

واقعاً نوشته شده بود.

باورکردنی نبود.

— چطور من اینو ندیدم؟

صدای تقه‌ای به در خورد.

قبل از اینکه جواب بدهم، در باز شد.

لیا سرش را داخل آورد.

— زنده‌ای؟

با اخم نگاهش کردم.

— فعلاً.

وارد شد و روی صندلی روبه‌رو نشست.

— هنوز بهش فکر می‌کنی؟

— به چی فکر نکنم؟

— همون موضوع.

— چطور می‌تونم بهش فکر نکنم وقتی بابا گفته تا فردا باید حلش کنم؟

لیا شانه بالا انداخت.

— خب، ازدواج کن.

با ناباوری نگاهش کردم.

— خیلی راحت گفتی!

— چون برای من مشکلی نیست.

— برای تو نیست. برای منه!

لیا خندید.

— خب، بالاخره یه بار هم باید یکی پیدا بشه که بتونه تحملت کنه.

— لیا!

— شوخی کردم.

دوباره پرونده را باز کردم.

— من حتی نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

لیا کمی جدی شد.

— راستش... منم نمی‌دونم.

— عالیه.

— ولی یه چیز رو می‌دونم.

نگاهش کردم.

— چی؟

— تو وقتی عصبی می‌شی، بدتر تصمیم می‌گیری.

— ممنون از این توصیه‌ی فوق‌العاده.

لیا از جا بلند شد.

— خواهش می‌کنم.

به سمت در رفت.

قبل از خروج برگشت.

— راستی...

— چی؟

— مرینت امروز اومده.

قلبم برای یک لحظه نامنظم زد.

سریع پرسیدم:

— کی؟

لیا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— مرینت.

— شنیدم.

— پس چرا این‌قدر سریع پرسیدی؟

— چون باید درباره‌ی پروژه‌ی لندن باهاش صحبت کنم.

لیا چیزی نگفت.

فقط لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.

در بسته شد.

چند ثانیه به در خیره ماندم.

بعد زیر لب گفتم:

— چرا باید اسم مرینت وسط این قضیه بیاد؟

سعی کردم دوباره کار کنم.

فایل طراحی مجموعه‌ی جدید را باز کردم.

نمودارها را بررسی کردم.

چند اصلاح نوشتم.

بعد ناگهان ذهنم دوباره برگشت به لندن.

ساحل.

صدف.

خنده‌ی مرینت.

هواپیما.

همان لحظه‌ای که کنار هم نشسته بودیم.

صدای خنده‌اش.

وقتی وارد هتل شده بودیم.

وقتی وسط جلسه بی‌حوصله شده بود.

وقتی کارتون نگاه کردن من را دیده بود و از خنده نمی‌توانست خودش را کنترل کند.

لبخند کوچکی روی لبم نشست.

اما سریع متوجهش شدم.

لبخندم محو شد.

— ادرین...

سرم را تکان دادم.

— الان وقت این چیزها نیست.

به صفحه‌ی لپ‌تاپ نگاه کردم.

اما دیگر هیچ‌چیز نمی‌دیدم.

فقط یک سؤال در ذهنم می‌چرخید.

اگر قرار بود واقعاً با کسی ازدواج کنم...

چرا اولین کسی که به ذهنم رسید، مرینت بود؟

دستم را روی میز گذاشتم.

نه.

نباید این‌طور فکر می‌کردم.

مرینت همکارم بود.

یکی از بهترین طراح‌های شرکت.

و مهم‌تر از همه...

من نمی‌توانستم از او برای حل یک مشکل خانوادگی استفاده کنم.

چند دقیقه بعد، گوشی‌ام زنگ خورد.

یکی از مدیران بخش تولید بود.

تماس را جواب دادم.

— بله؟

صدای مرد پشت خط آمد:

— آقای اگرست، درباره‌ی جلسه‌ی فردا...

چند دقیقه درباره‌ی برنامه‌ی کاری صحبت کردیم.

تماس که تمام شد، دوباره به صندلی تکیه دادم.

فقط یک ساعت از شروع کار گذشته بود، اما احساس می‌کردم یک روز کامل گذشته.

پرونده‌ی بعدی را برداشتم.

خواندم.

امضا کردم.

پرونده‌ی بعدی.

امضا.

بعدی.

امضا.

کم‌کم توانستم خودم را مجبور کنم دوباره روی کارها تمرکز کنم.

تا اینکه...

تق تق.

این بار در زده شد.

سرم را بالا آوردم.

— بفرمایید.

در باز شد.

مرینت وارد شد.

همان لحظه تمام فکرهایم برای چند ثانیه متوقف شدند.

یک پوشه در دستش بود.

— سلام.

نگاهش کردم.

— سلام.

چند قدم جلو آمد.

— مزاحم نیستم؟

نگاهم به صفحه‌ی لپ‌تاپ برگشت.

— نه.

مرینت پوشه را روی میز گذاشت.

— این گزارش نهایی پروژه‌ی لندن هست. خواستم خودت هم ببینیش.

پوشه را برداشتم.

— ممنون.

چند ثانیه سکوت شد.

مرینت به من نگاه کرد.

— چیزی شده؟

— نه.

— مطمئنی؟

— آره.

مرینت اخم کوچکی کرد.

— خیلی عصبی به نظر میای.

— روز سختیه.

— جلسه‌ی صبح؟

— نه.

— پروژه؟

— نه.

مرینت چند لحظه مکث کرد.

— پس چی؟

جواب ندادم.

نمی‌دانستم چرا نمی‌توانستم به او بگویم.

شاید چون خودم هم هنوز نمی‌فهمیدم چه کار باید بکنم.

مرینت آرام گفت:

— اگه نمی‌خوای بگی، اشکالی نداره.

پوشه را برداشت و خواست برود.

ناگهان گفتم:

— مرینت.

ایستاد.

— بله؟

به او نگاه کردم.

برای یک لحظه خواستم همه‌چیز را بگویم.

«پدرم گفته تا فردا باید متأهل باشم.»

اما نتوانستم.

فقط گفتم:

— ممنون که گزارش رو آوردی.

لبخند کوچکی زد.

— خواهش می‌کنم.

رفت.

در که بسته شد، دوباره به صندلی تکیه دادم.

اما این بار مشکل بزرگ‌تر شده بود.

چون تا قبل از آمدن مرینت فقط یک قرارداد عجیب داشتم.

حالا یک سؤال دیگر هم داشتم:

چرا حضور مرینت، تمام آشفتگی ذهنم را برای چند دقیقه آرام کرده بود؟

نگاهم به در بسته ماند.

بعد آهسته گفتم:

— این دیگه چه وضعیه؟

روی میز، پرونده‌ها هنوز منتظر من بودند.

فردا هم نزدیک‌تر از همیشه بود.

و من هنوز هیچ راه‌حلی نداشتم.


بفرمایید یه پارت طولانی و حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

چون فردا صبح پارت میدم شرط نداریم ولی حمایت کنید 🥰♥️