🩵حکم اصلی b1) p6 ) 🩵
1 ساعت پیش · · خواندن 13 دقیقه سلام دوستان خوب هستین؟؟ بنده s.k هستم نویسنده رمان های گذشت از انتقام ، واقعیت ، قلمرو عشق و حالا نویسنده حکم اصلی .
با ی پارت جدید اومدم جای شما بودم این رمان حتما میخوندم جهت خوندن معرفی به پایین صفحه نگاه کنید و جهت خوندن رمان به ادامه مطلب بزنید متشکرم فقط حمایت یادتون نره . ( شعار همه نویسندگان
حمایت = ادامه رمان 😉🩷) فعلا 🩷 حتما برید ادامه مطلب🩷🩵
اگه پارت های قبل نخوندید برید بخونید اول لایک کنید و کامنت بزارید و بعد بیایید این پارت تا این پارت حلال حلال بشه😁💙
این دفعه داستان ما در مورد پزشکیه که همه فکر میکنند مرتکب خطای پزشکی شده .
هیچکدام از وکلا حاضر به قبول کردن پرونده اش نیستن ولی یکی میاد یکی که براش خیلی آشناست و قراره کمک حالش بشه.
داستان اصلی از جایی شروع میشه که شخصیت اصلی مرد شخصیت اصلی زن رو میبینه و این کسی که به نظر میاد وکیل اش هست آیا کمک کارش خواهد بود یا نه ؟؟

شروع پارت جدید ادامه پارت 5 نیست😂
(این پارت مصاحبه سرنوشت ساز )
از زبون مرینت :
با تابش بی رحم نور صبحگاهی خورشید چشام رو باز کردم و سعی کردم کش قوسی به بدنم بدم اما تق تق مهره های کمرم و دردی که در گردنم پیچید پشیمانم کرد .
متاسفانه این نتیجه شب زنده داری های طولانی روی صندلی شرکت بود .عادت بدی که انگار نبود ترکش کنم .
نگاهی به ساعت مچیم انداختم ساعت 7 صبح بود .
از وقتی که برگشتم پاریس و در این شرکت تونستم استخدام بشم ؛ حجم پروندههایی که روی میزِ کارم تلنبار میشد هر روز بیشتر از قبل بود. دولت رویِ انتخابهای من حساب باز میکرد و این اعتماد، همزمان هم افتخارآمیز بود و هم کمرشکن. آنقدر خسته بودم که هنوز هم خواب در چشمهایم سنگینی میکرد. بلند شدم، کتم رو مرتب کردم و با خودم فکر کردم: فقط یک قهوهی داغ تویِ این هوایِ صبحِ پاریس، شاید بتواند من رو دوباره سر پا کند.
از شرکت خارج شدم ؛ خواستم با ماشین برم ولی چون زیادی رو صندلی نشسته بودم و فعالیتی نداشتم ترجیح دادم پیاده برم .
به سمت کافه ویکتوریا حرکت کردم ؛ کافه ویکتوریا یکی از کافی شاپ های مورد علاقمه چون هم صبحونه های خوبی داره و هم محیط کلاسیک و هم آرامبخشی داره و از یک طرفی هم به شرکت خیلی نزدیکه .
بعد اتمام صبحونه ام یک قهوه تلخ خوردم
و قبل شروع ساعت کاری برگشتم به شرکت .
همین که پامو گذاشتم تو شرکت مثل همیشه خانم سانکور اومد سراغم و قبل از اینکه اجازه بده دهنم رو باز کنم و سلام و احوال پرسی کنم ، صدایش فضای اتاق رو پر کرد. با آن لبخندِ تصنعی و شیرینزبانیِ همیشگیاش گفت : سلام و صبح بخیر مرینت عزیزم امیدوارم حالت خوب باشه؛
پرونده رو با وقارِ خاصی به دستم سپرد و سپس ادامه داد : این رو بررسی کن ؛ واقعا پرونده ی سخت و پیچیده ایه و اما تو تنها کسی هستی که از عهده اش برمیای ؛ خودت منوخوب میشناسی که من چقدر عاشق پرونده های چالش دارم ، اگه شرایطش رو داشتم لحظه ای درنگ نمی کردم … بگذریم .
مکثی کرد و سپس با لحن دستوری گفت : البته آقای هاثورن هم اکیدا بهم تاکید کردن که حتما این پرونده رو به تو بسپارم. وقتی نوبت به انتخابِ بهترین آدم میرسه، همیشه اسم تو اوله، مگه نه؟
وقتی دید با تعجب بهش خیره موندم ادامه داد :
پس دستورات لازم رو اجرا کردم و مستقیماً آوردمش پیش تو یادت باشه، هر پروندهای که از سمتِ من میاد، یعنی فرصتی که نباید از دست بره… اخراج شدن، بدترین سناریوی ممکن برای یک وکیلِ توانا مثل توئه. آقای هاثورن هم دلش نمیخواد ناامید بشه.
حرفش رو که زد، قبل از اینکه مجالی برای اعتراض یا حرفی داشته باشم، مثل همیشه غیب اش زد .
سانکور، سرپرستِ بیرحمِ وکلای دولتی، استادِ بازی با کلمات بود. او خوب میدونست چطور با پوششِ «اعتماد»، بندهایِ اسارت رو محکمتر کنه. حقِ اعتراض؟ در این شرکت، این کلمه اصلاً وجود خارجی نداشت. وقتی استخدام شدم، این بندِ نانوشته رو با تمومِ وجودم امضا کرده بودم. حالا فقط من مونده بودم و پروندهای که مثل یک بمبِ ساعتی روی دستم سنگینی میکرد.
به جلدِ ضخیمِ پرونده خیره شدم و ذهنم ناخودآگاه پرتاب شد به گذشته. اولین روزی که به پاریس برگشتم و پا به این ساختمان گذاشتم رو هنوز مثل یک فیلم داره تو ذهنم میگذره …
(فلش بک به دو نیم سال پیش )
بعد دو سال و نیم بالاخره برگشتم پاریس .
دلم برای این شهر تنگ شده بود ؛ بعد مدت ها تونسته بودم برگردم به جایی که به آن تعلق داشتم .
به شهری که در آن بزرگ شدم ، عاشق شدم ، تشکیل خانواده دادم … و شهری که دخترم رو تا ابد از دست دادم .
این شهر برام سرشار از داشته و نداشته هایم بود .
هنوز هم از این بازگشت میترسیدم ولی دیگه راهی نداشتم باید برمیگشتم ؛ شرکتی که تو لندن براش کار میکردم ورشکسته شده بود و از طرفی هم دلم برای خانواده ام و خاطرات دخترم تنگ شده بود . مجبور بودم برگردم ولی بیشتر از هر بهونه ای دلتنگ دخترم بودم ؛ دیگه تحمل دوریش رو نداشتم باید بالاخر میومدم به دیدنش .
از هواپیما که پیاده شدم، سنگینیِ هوایِ پاریس درست مثل همون روزی بود که ترکش کردم؛ سرد و غریب. مردم در سالنِ ترانزیت برای دیدار با عزیزانشان عجله داشتند، اما مقصدِ من با همهی آنها فرق میکرد. چمدان ها رو که تحویل گرفتم، از سالنِ شلوغِ فرودگاه بیرون زدم و سوارِ اولین تاکسی شدم.
راننده با لهجهی غلیظِ فرانسوی پرسید: کجا میروید خانم؟
آدرسِ گورستان رو که دادم، چند لحظه مکث کرد و نگاهی از توی آینهی جلو به صورتم انداخت. صداش رو پایین آورد و دیگه حرفی نزد. در طولِ مسیر، ساختمانها و خیابانها مثل تصاویری تار از جلوی چشمم میگذشتند، اما من فقط به آن تکه زمینِ کوچکی فکر میکردم که تمومِ دنیایِ من رو تو خودش جای داده بود. پدر و مادرم منتظرم بودند، اما آنها میتونستند صبر کنند. اولویتِ من، اون بود؛ کسی که به خاطرش تمومِ این راه رو برگشته بودم .
وقتی رسیدم سر مزارش انتظار داشتم با فضای خشک و غبار آلود روبرو بشم ولی بر خلاف تصورم مزارش کاملا تمیز و گل کاری شده بود و چند عروسک کوچک روی آن خود نمایی میکرد .
این صحنه فقط میتونست یک معنایی داشته باشه اونم اینکه آدرین هم میاد به دیدن دخترمون. قبل از این
فکر میکردم هیچوقت هیچ چیز دخترمون براش مهم نبوده و نیست ولی الان که مزار دخترمون رو میبینم میفهمم من اشتباه میکردم شاید براش مهم بوده یا شایدم این تنها راهی برای تسکین عذاب وجدانش بوده .
بعد از اینکه ساعتی رو با دختر کوچولوم به درد و دل کردم ، سوار همون تاکسی شدم و به سمت خانهی پدر و مادرم، همان پناهگاه امنِ همیشگیام، برگشتم ...
( روز بعد در فلش بک )
دیروز بعد از مدت ها لبخند به لبم اومده بود بالاخره تونسته بودم یذره هم که شده غم هامو فراموش کنم و در لحظه زندگی کنم و همینطور با خانواده ام بیشتر از هروقت دیگه ای وقت بگذرونم .
امروز حال و هوای دیگه ای دارم . رفتم سراغ چمدون هام تا یک لباس خوب برای مصاحبه کاریم پیدا کنم .
پیراهن آبی آسمانی ام رو به همراه دامن بلندش بیرون کشیدم و با کفش های چارخونه ای آبی و سفید ست کردم وقتی در آینه خودمو نگاه کردم . زنی رو دیدم که با آن ظاهرِ آراسته، مصمم و رسمی، گویی میخواهد گذشته ای رو پشتِ یک نقابِ حرفهای پنهان کند. اینطور هم بود باید گذشته تلخ پنهون میکردم تا آینده ام با گذشته ام دوباره پیونده نخوره .
سوئیچِ ماشینِ پدرم رو برداشتم و به سمت لوکیشنِ مصاحبه راه افتادم.
نیم ساعت بعد به مقصد رسیدم . ماشینم رو پارک کردم و وارد بزرگترین شرکت نیمه خصوصی حقوقی شدم .
این شرکت در برجی بیست طبقه قرار داشت که پنج طبقه از آن به دفتر های مختلف همین مجموعه اختصاص داده شده بود .
طبق اطلاعاتی که در اینترنت پیدا کرده بودم ؛ هر طبقه مخصوص گروهی از وکلا بود ؛ طبقه ی اول به وکلای بین المللی ، طبقه ی دوم به وکلای خانواده و مابقی طبقات دیگر به وکلای کیفری و جنایی اختصاص داشت .
من باید به طبقه چهارم میرفتم تا با رئیس بخش کیفری و جنایی آقای هاثورن مصاحبه ی کاری داشته باشم .
از آسانسور پیاده شدم و وارد طبقه ی چهارم شدم دیوار های راهرو سراسر با تابلوهای وکلای ارشد و سرشناس شرکت پوشیده شده بود . با دیدن آن تابلو ها خاطراتم زنده شد .
یادش بخیر … زمانی من هم آرزو داشتم یکی وکلای ارشد این شرکت باشم اما به خاطر اتفاقاتی که افتاد نشد وکیل پایه یک دادگستری بشم .
با این حال بازم امیدی هست شاید روزی بتونم دوباره تحصیلات تکمیلی رو ادامه بدم و به آرزوم برسم .
به سمت منشی رفتم و با لحنی رسمی گفتم : با سلام و وقت بخیر. ببخشید ، من با آقای هاثورن قرار کاری داشتم .
منشی لبخندی زد گفت : خانم ويلسون ، درسته ؟؟ از طرف آقای رابینسون .
من هم در قبال لبخندش لبخندی زدم و در پاسخ گفتم : بله خودمم .
لطفا با من تشریف بیارید.
آقای رابینسون رئیس شرکت قبلیم بود . از کارم بسیار راضی بود بعد از ورشکستگی شرکت ، نمیخواست من بیکار بمونم پس برای همین من رو به این شرکت معرفی کرده بود تا شاید با کار کردن بتونم برای مدتی غم هام رو فراموش کنم .
او از تموم غم های زندگیم با خبر بود و در این مسیر سخت و به خصوص در نبود پدرم تو لندن مثل یک پدر واقعی پشتیبانم بود.
منشی آقای هاثورن در رو زد و بعد اینکه اجازه ورود گرفت خودش رفت به ادامه کارش و من هم نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاق شدم .
آقای هاثورن اتاقی دلنشین و با نورگیری بالایی داشت و یک دست مبل و صندلی قهوه ای رنگ چرمی توجه ام رو به خودش جلب کرده بود . این مبل و صندلی ها باعث شده بود که اتاق کاملا لوکس و با کلاس به نظر برسه . میز قدیمی و قهوه ای اش بر خلاف کل اتاق ساده و پر از پرونده های گوناگون بود .خیلی از اتاق کارش خوشم اومده بود و داشتم مابقی جزئیات رو بررسی میکردم که آقای هاثورن گفت : خوش اومدید خانم ويلسون
و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و ادامه داد : هاثورن هستم رئیس بخش کیفری و جنایی این شرکت
بعد اینکه دست دادم با لبخند گفتم : خوشوقتم .
بعد به مبل تک نفره ای جلوی میزش اشاره کرد و گفت : بشینین لطفا
خب خانم ويلسون لطفا یکمی از رزومه کاری تون برام بگید .
با اعتماد بنفس کامل گفتم : بله حتما ؛ من مرینت ویلسون هستم اهل پاریس ام اما مدرک تحصیلی ام رو از دانشگاه استنفورد آمریکا گرفتم و 4 سال سابقه ی فعالیت در حوزه ی قسمت کیفری و جنایی دارم . و به زبان های انگلیسی ، فرانسوی و چینی کاملا مسلط هستم .
آقای هاثورن با تامل سرش تکون داد و گفت : بسیار عالی ؛ فقط یک سوال ، شما وکیل پایه یک دادگستری هستید درسته؟؟ چون در رزومه ای که فرستادید اثری از این سمت ندیدم و الان هم که اشاره ای نکردید.
سرم رو با تاسف تکون دادم و گفتم : متاسفانه خیر ؛ به خاطر شرایط خاصی که درگیرش بودم نتونستم دوره های تکمیلی رو بگذرونم و وکیل پایه یک دادگستری بشم.
آقای هاثورن گفت : خب ، پس که اینطور … در این صورت من نمیتونم شما رو استخدام کنم ؛ چون همهی وکلای این بخش، وکیلِ پایهیک دادگستری هستند و ممکن است در میان آنها به مشکل بربخورید و انتخابِ مردم نباشید .
مکثی کرد و ادامه داد:
اما اگر مایل باشید، میتونم کمکتون کنم و در بخش دولتی مشغول به کار شوید و جزئی از وکلای تسخیری باشید
با تعجب گفتم : وکلای تسخیری؟؟ راستش تا حالا حتی اسمش رو نشنیده بودم .
آقای هاثورن با لبخند سرش رو تکون داد و گفت : حق با شماست خانم ويلسون؛ برای خیلی ها این اصطلاح نا آشناست ، چون اکثرا دوست دارن در بخش خصوصی کار کنند و وقتی از وکیل تسخیری حرف میزنم گارد میگیرند .
مکثی کرد و ادامه داد : خب وکلای تسخیری در مواردی که دعوای کیفری جریان داشته و علیرغم ضروری بودن حضور وکیل، در دادرسی و محاکمات، به دلیل امتناع متهم از اخذ وکیل و یا نداشتن بضاعت مالی برای این کار، و در نتیجه وکیلی برای دفاع از متهم وارد پرونده نشدهاست که در این صورت به تشخیص دادگاه، از بین وکلای دادگستری وکیل رایگان برای او گرفته میشود.
بخش دولتی ما مسئولیت این پرونده ها رو به عهده داره و البته اگر مایل باشید ، میتونم با تأییدِ سرپرستِ بخش، شما رو استخدام کنم. شرکتِ دولتی مزایای خودش رو داره ؛ حقوقِ بالا، پرداختِ دقیق و منظم. و اگه قلبتون با کارِ خیر باشه ، از این مسیر لذت خواهین برد.
و البته مثل هر کاری معایبی داره یکی از معایب اش اینکه که شما خودتون پرونده مورد نظر رو تون انتخاب نمیکنید کارمندان دادگستر و یا خانم سانکور براتون انتخاب میکنند و البته گاهی منم به عنوان رئیس این بخش مشارکتی در این کار خواهم داشت .
کمی از حرف های آقای هاثورن جا خوردم ؛ در دلم غوغایی بود . دوست داشتم در بخش خصوصی باشم . جایی که درآمدم به اندازهی رویاهایم باشد؛ آن پرورشگاهی که میخواستم به یادِ دخترِ از دسترفتهام بسازم… آنقدر بزرگ که دیگه هیچ کودکی در پاریس تنها نماند. اما با این وضع؟ چند سال حبس در بخش دولتی، اون هم احتمالا بدونِ حقِ استعفا؟
وقتی آقای هاثورن سکوتم رو دید با نگرانی پرسید : چیزی شده دخترم ؟؟ مشکلی هست؟؟
کمی نفس ام رو حبس کردم و بعد گفتم : راستش رو بخوایین … من میخوام به یاد دختر از دست رفته ام پرورشگاهی تاسیس کنم .
و تمومِ هدفم از وکالت با برقراری عدالت ، رسیدن به آن درآمدی است که بتونم این آرزو رو محقق کنم. فکر میکردم در بخش خصوصی سریعتر به این میرسم.
آقای هاثورن لبخندی گرمی زد و گفت : خیلی هم عالی. ببین دخترم با کار کردن در بخش دولتی هم همون درآمد رو داره . تازه، در این مدت میتوتی مدارکت رو هم کامل کنی و بعد، اگه خواستی میتونی انتقالی بگیری به بخش خصوصی.
با تعجب گفتم : من فکر میکردم نمیتونیم استعفاء بدیم و یا انتقالی بگیریم .
آقای هاثورن ادامه داد : بله تا چند سال پیش اینطور بوده ولی اخیرا این قانون عوض شده شما میتونید به راحتی انتقالی بگیرید و یا استعفاء بدید فقط به شرط اینکه یکی و دو ماه پیش به مؤسسه ای که کار میکنید اطلاع بدید. و به جای شما هم وکیل های تازه کار استخدام میکنیم تا براشون سابقه بشه .
اگه موافق شرایط هستید میتونم خانم سانکور صدا کنم تا با اونم صحبت کنید .
سرم رو تکون دادم گفتم : اگه اجازه بدید من یکم فکر کنم و هر وقت تصمیم رو گرفتم بهتون اطلاع میدم .
آقای هاثورن با همون خوشرویی گفت: عیب نداره راحت باشید . فقط ، نگران پرونده های اجباری هم نباشید گاهی اوقات میشه تغییرش داد .فقط این بینمون بمونه خانم سانکور بفهمه بهتون اینو گفتم صدرصد صبح تا شب سرمو میبره.
خندیدم و از اتاق خارج شدم .
هعی خدای من اون دو سال نیم چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود … که من تصمیمم رو گرفتم و استخدام این شرکت شدم . تو این دو سال نیم خیلی چیزا تغییر کرده بود مثلا تونستم بالاخره دوره های لازم رو تکمیل کنم و جزو وکیل های ارشد این شرکت باشم و به خاطر توانایی های بالام هر پرونده سخت و پیچیده ای رو به من واگذار میکنند و تونستم اعتماد همه رو به خودم جلب کنم . شرایط روحیم هم نسبت به قبل بهتر شد
و علاوبر اینا میتونم انتقالی بگیرم و برم به بخش خصوصی این شرکت .
و اینکه در این چند سال تونستم سه چهارم پول پرورشگاه رو به کمک افزایش حقوق ها و پاداش ها جمع آوری کنم و اگه 6 ماه دیگه هم اینطوری به کارم ادامه بدم میتونم پرورشگاهی که دلم میخواد رو باز کنم .
برگشتم سر میزم و پرونده رو پرت کردم رو میزم و میخواستم به ادامه پرونده قبلی بپردازم که در تصمیم آنی پرونده ای که خانم سانکور داده بود رو باز کردم و با دیدن نام موکل ام یک شوکی عظيمی بهم وارد شد .
اتمام پارت
13 هزار و 500 کاراکتر
امیدوارم پارت رو بپسندید بدبخت شدیم رفت از اینجا به بعد نه شما خوندید نه من نوشتم بازنویسی تموم شد از اینجا به بعد باید بنویسم 🫠🫠💔 انشالله بتونم خوب ادامه اش بدم و بپسندید و اینکه عکس پسندید
در زمان مدارس هستید؟؟ اگه هستید فقط پنچشنبه و جمعه ها پارت بزارم تا هم شما بخونید هم من از حمایت ها کیف کنم .
شرط پارت بعد اگه مریضیم خوب بشه و برسه 13 لایک 60 کامنت . رمان خوره ممنون بابت حمایت ها بالات 💜 البته از همه متشکرم 💜